سالروز وفات فرهاد و دلکش و دیدن دکتر بسکی و مسافرت شمال !
۱۳ شهریور ۱۳۸۹ – 2:40 ب.ظاین ۳/۴ روز اخیر روزهای نسبتا جالبی بود واسم!
قسمت اول : شبکه های ماهواره ای غرب سنگ تمام گذاشتند . ۹ شهریور در سالروز وفات فرهاد مهراد که عشق دوران کودکی ام بود ، بی بی سی انگلیس خبیث مستندی رو با عنوان برف درباره زندگی این خواننده بزرگ کشورمون پخش کرد ، که بدک هم نبود . ولی همینکه برای اولین بار نامی هم از فرهاد در این کانالها شنیدیم ، رضایت بخش بود.
قسمت دوم : voa متعلق به آمریکای جهانخوار هم گویا سعی کرد از قافله عقب نمونه و ۱۱ شهریور در سالروز بزرگ بانوی موسیقی ایران ، دلکش ، برنامه ای تهیه کنه ! این اولین باری نبود که نامی از دلکش تو این کانالا میومد ولی چندان هم اتفاق نیوفتاده بود.
هرچند این برنامه اصلا جذاب و جالب نشده بود و اصلا آهنگهای جالبی از دلکش رو انتخاب مکرده بودند و چسبیده بودند به آتش کاروان که به نظر من سطحش از بقیه آهنگایی که من گوشیدم و می گوشم از دلکش ، پایین تر بود ! وقت برنامه هم اصلا درست تنظیم نشده بود و کلا برنامه افتضاحی شد و آبروی دلکش رو در کل بردند ! و تنها مزیت اون این بود که نامی از دلکش به میان اومد و یادش زنده شد .
قسمت سوم : روز ۱۳ شهریور منتظر تاکسی بودم تا برم مغازه. یه ماشین پژو از سر کوچه مون رد شد که تا ۱۰ دقیقه من رو انگشت به دهن گذاشت ! تا حالا از دیدن کسی به این اندازه تعجب نکرده بودم و سورپرایز نشدم ! از زمانی که با گیاهخواری آشنا شده بودم ، بعد از افراد نامی ایرانی ، مثل صادق هدایت ، همیشه اسم دکتر بسکی ۸۰/۹۰ ساله که اصلیتی سبزواری داره به میان میومد.
دکتر بسکی بعد از قبولیدن در رشته پزشکی تقریبا دیگه سبزوار نبود و بعد از گرفتن تخصص در رشته زنان بیمارستانی زده بود تو شمال به نام خودش ، و بعد از درگیرشدن به بیماری های مختلف و نا امید شدذن از بیمارستانهای بزرگ دنیا برای درمان مریضی هاش ، از ۴۰ سال پیش به دامن طبیعت پناه برده بود و تبدیل شد به انسانی خام خوار که حادترین نوع گیاه خواریست ، پس از مدتی از خامخوار شدن تمامی بیماریهاش حتی آب مروارید و کمردردش هم خوب شده بود ، و این چنین شد که ۴۰ سال خامخوار موند و امروز نیز در جنگل و باغ شخصیش در شمال زندگی می کنه و طبق گفته خودش حتی با آب سرد حمام می کنه و از آب چشمه می خوره !
خلاصه ای از زندگی دکتر رو تعریفیدم که بگم ، دکتر بسکی رو سر کوچمون دیدم ! مدتها بود تصمیم داشتم برای دیدنش به شمال برم یا توی قرارهای تهران شون شرکت کنم ، هرچند وقتی دیدمش کار خاصی نکردم ولی دیدنش انرژی خاصی بهم داد . اصلا انتظارشو نداشتم که اولین بار سر کوچه مون ببینمش !!!
_________________
پی نوشت : امروز محمد مومنی ( کیوان مومنی ) زنگ زد ، دیدم خوشحاله و گویا به عشقش رسیده و امسال دیگه شاهرود پیش ما نیست ، چون رشته برق دانشگاه قزوین قبول شده ! خوج بحالش ، هم خوشحال شدم و هم ناراحت . ناراحت به این خاطر که ازین به بعد دیگه نمی بینمش !
وحید خیرجو هم گویا عمران سمنان قبول شده و اون هم امسال از شاهرود می ره سمنان ، اینجور که خودش می گه ترم بعد انتقالی خمی گیره دوباره میاد شاهرود پیش خودمون ! هدفش این بود که رشته ش عمران-عمران شه که اون هم به هدفش رسید !
پی نوشت ۲ : فردا صبح با پیمان و وحید و امیر (ج) ساعت ۵ صبح راه میوفتیم می ریم شاهرود و ازونجا هم میریم شمال ! مسافرتمون ۵ روز طول می کشه ! خوش بگذره به همه مون !




