چقد خفنگم !

گویا این متنو چند شبه پیش تو خواب نوشتم و سیو کردم تو گوشیم ، الان خیلی اتفاقی دیدمش خوندنش خالی از لطف نیست:
بعضی وقتا که با خودم فک می کنم میگم خوشبحال کسایی که منو دوس دارن ، لا اقل مطمئن ان طرفشون درسته حسابیه ، آدم اینجوری دیگه اصلا پیدا نمی شه ! 
فقط جالبیش اینجاس ک چرا هیشکی قدرمو نمی دونه ! :p 

+2
0
  
ادامه

یــ کــ مـــ آ ه

پیش به سوی یکماه زندگی آرام و سالم!
خفنگ روحم نیاز به آرامش داره و تنم نیاز به پرورش  ..
در این یکماه بیشتر می خواهم بنویسم و بخوانم و بخورم و ورزش کنم و با خودم باشم!

0
0
  
ادامه

Alone !

چقدر مزخرفست تنهایی

و لا اقل احساسش!

تا این لحظه ،

یک عمر احساس تنهایی داشتم!

تنهایی به معنای تنها بودن نیس ، چیز دیگریست ..

0
0
  
ادامه

دنیای ما مزخرفه

همینجور الکی نمیشه شب خوابید و صبح بیدار شد و کسی یا چیزی رو دوس داشت!
به خاطر همین دنیای ما اینقدر مزخرفه (مضخرفه؟)!

_____________________
پ.ن : ۲/۳ تاعکس جدید از خودم گذاشتم تو صفحه عکس هام، ببینید چطو شدم.

0
0
  
ادامه

روزای خوب میان؟!

امروز کلی احساس قشنگ اومد سراغم ! ممنون

0
0
  
ادامه

زینب

زینب رو از مدتها پیش میشناختم ، یکی از بچه های سبزوارپاتوق مون بود، ولی ازون گروه فوق العاده مثبت شون، بقیه شون اصلا مالی نبودن … . کارشناسی شو متالورژی (ازین به بعدشو می گم متالوژی) فردوسی مشهد بود ، واسه ارشد به همراه آرش تصمیم جانانه ای گرفتن و هر دو امیرکبیر قبول شدن ، رتبه ارشدش ۶ بود. همون روزای اول بعد اعلام نتایج کنکور با آرش ازدواج کرد . عروسی شون سبزوار بود ، من رو هم دعوت کرد ولی نرفتم، یکی ازون نرفتن هایی که حسرتش برای همیشه روی دلم موند.
با زینب خیلی دوست بودم، تا زمانی که بود از خواهرم به من نزدیک تر بود ، انگار دوتا آبجی داشتم، بارها خواستم اونو به آبجی فاطمه م معرفی کنم ، به زینب هم اینو گفته بودم . هم زینب تهران تنها بود ، هم آبجی فاطمه م .. .
گذشت و گذشت و از هر فرصتی برای دیدن زینب استفاده می کردم. عشق و علاقه اش به شوهرش آرش و علاقه اش به درس و علم ، بهترین مشوق های من برای زندگی خوب و ایده آلم بودن . یادش بخیر دوسال پیش نمایشگاه کتاب تهران که با هم رفتیم ، یا خیابان انقلابی که پارسال رفتیم و اون دوتا شیرینی که قرار بود از زینب بگیرم، به خاطر تاثیر مثبتی که تو ادامه زندگیش با آرش گذاشته بودم و بخاطر رتبه ۲ کنکور دکتری ش و دانشجوی نخبه شدنش.

دلم خیلی برای زینب تنگ شده ، پارسال پستی فرستاده بودم با موضوع اینکه بدقولی کردم و برای سال دوم با زینب نرفتم نمایشگاه و در حقیقت تنهاش گذاشتم و شاید این باعث شد که بچه اش رو از دست بده و نتونه تا مدت ها مادر بشه و من خیلی ناراحت بودم. خیلی، و نتیجه یک بدقولی ساده رو به چشم دیدم .. .

طبق معمول اینهمه رو گفتم تا بگم فردا قراره برم تهران برای نمایشگاه کتاب ، لیست بیشتر کتابهایی که قراره بگیرم رو جمع کردم ، ولی دلم دردناک است. چشمانم هم اشک بار ، چون دلم تنگ است و اون نمایشگاه برام تنها یادآور زینب است. زنی که بهترین معلم زندگی من بود ،  پنج ماه پیش زینب بهم اس ام اس داد که از فرصت بین دو ترم استفاده کردن و با آرش با ماشین تو راه سبزوارن. قرار بود فردای اونروز من هم برم سبزوار و اونجا باز ببینمشون ، دیداری که هیچ وقت اتفاق نیفتاد و از آن روز به بعد گوشی زینب خاموش شد … .

____________
پ . ن : اینروزها زندگی برایم رنگ دیگری یافته ، فرد تازه ای توش قدم گذاشته که تونسته دگرگونش کنه!

0
0
  
ادامه

عذاب

صبح تا شب عذاب می کشم، کمبودی دارم که هرچه برای بدست آوردنش می جنگم حس نداشتنش را بیشتر تجربه می کنم..

0
0
  
ادامه

برای یکبار خوب یا بد ، وایسا ، مثه مرد

برای مرد شدنت لازمه. چیزی که همیشه بارها و بارها ازش فرار کردی ، چند بار با فرار درست شد؟!
طاقت بیار رفیق ، در نهایت اگر شکستی میگی ایستاده شکستی .
____________

پ.ن : چندوقتی هست کار خاصی نمی کنم و پستهای چرتی می نویسم، بیشتر کارها  رو می کنم تا پستهایی بنویسم. زندگی یکنواخت و مزخرف و بی هدف شده است. و تنها چیزی که نتوانستم از خودم دورش کنم ، تنهایی بود !
سعی می کنم تا مدت یکی دو سه ماهی ننویسم، اسمش را می گذارم تعطیلات ، مرخصی ، شاید هم ماه عسل!

0
0
  
ادامه

خبر خبر

دو سه روزه اومدم سبزوار، تو این دو سه سالی که شاهرود هستم برای اولین بار هست که خیلی مشتاقم سریع تر برم شاهرود .
بله یه خبرهایی هست و امیدوارم که خبر خوبی باشه!
____________________

پ.ن : دیروز چهل مادربزرگ بود ، قبلش رفتم موهای ۲۰ سانتی مو کردمش اندازه یه بند انگشت ، بابام که تو مراسم عزا دیدم برای ۱۰ ثانیه نشناختم ، تو شک بود که خودمم یا یکیه ته چهره ش به من می زنه! امشب هم که بچه های سبزوارپاتوقمون دیدنم همه گفتن شدم همون بازم تو؟ی سال ۸۳ / ۸۴ ! خوبه دیگه با یه مو کوتاه کردن ۶/۷ سال جوون (بچه ) می شم! کلا خانواده ما خیلی کمتر از سن مون می زنیم. کلا ازین خصلتهای خوب زیاد داریم!!

0
0
  
ادامه

مست مستم

مستی هم حال خودشو داره !
خوشا به حال هرچی مسته !

0
0
  
ادامه

نوشتن کتاب ، تهران ، درکه

اینروزا بیشتر نوشته ها و صفحه های قبل وبلاگمو می خونم تا اینکه بخوام چیزی از نو بهش اضافه کنم.
کلا هم از حق نگذریم کار خاص و مفیدی هم نکردم که بخوام با افتخار جایی ثبت کنم. سریال هامم ته کشیده و دو هفته س قسمت جدیدی نیومده، بابا هم اینجا نیس که بگه پاشو برو مغازه! سه روز در هفته رو میرم دانشگاه و بقیه روزها ولم . بیشتر دوست دارم تو اینروزهای بیکاریم کارهای کتابهامو انجام بدم و تموم کنم.
دو ماهی هست که تصمیم گرفتم ۸ جلد کتاب در شاخه کامپیوتر بنویسم . از شروع ویندوز تا مراحل حرفه ای برنامه نویسی  و طراحی وب ، گام به گام.
البته تنها تصمیم نبوده و یکی دو تاشو نصفه نیمه یه کارهایی کردم . این کار جدا ازینکه منبع مالی خوبی می شه و باعث می شه تو حوضه نت کمی بیشتر خودم رو جا بندازم ، منو وادار به مطالعه کتابهای بیشتر در زمینه طراحی وب و برنامه نویسی می کنه . همینش هم خوبه !
________________
پ.ن : دیروز با علی اکبر انداختیم رفتیم تهران ، ازونجا هم درکه برای کوهنوردی. با اینکه ۱۲ شب بود و یهویی شد ولی خوش گذشت . اتفاق جالب زیاد افتاد ولی اتفاق جالب ترش دیدن دوست نا دیده ام ، رضا فیلی زاده ، توی مترو تجریش بود. از انصاف نگذریم شناختن یه نفر توی اون شلوغ و اونجور جایی از روی یه عکس پروفایل فیسبوک ، کار هر کسی نیست !

0
0
  
ادامه

صعود

برای شاد بودن و خوب زندگی کردن باید درست همانگونه زندگی کنید که دوست دارید.
مدتها افسرده بودم ، افسردگی نه به معنایی که شما شنیده اید ، از زندگی لذت نمی بردم . در حقیقت اون رو سخت می گرفتم و بیشتر دوس داشتم آرمانی فکر کنم تا اینکه واقعی زندگی کنم.
۴۵ روز از تصمیمی که گرفتم وارد راه اصلی زندگی م بشم می گذره ، توی این مدت من خیلی موفق بودم . خیلی زیاد ، چیزی فراتر از حد تصور حتی خودم ! دیگه ازون آدم بی انگیزه هم خبری نیس ، ولی چطور شد اینطور شد؟!
هر کس تو زندگی خودش علاقه ای داره که بنا به اجبارهای زندگی راه دیگه ای رو انتخاب می کنه ، من هم مشکلات خودم رو داشتم و راه که چه عرض کنم ، راههای مختلفی ر می رفتم .
از ۴۵ روز پیش تا امروز دائم مشغول برنامه نویسی و طراحی وب بویسله اصولی و امروزی هستم . آنقدر انگیزه داشتم (و دارم) که PHP و mysql ها رو کامل مرور کردم و تمام مشکلات و ابهامات این چند ساله مو در چند روز برطرف کردم . یک هفته ای کامل css رو در حد یک طراح حرفه ای یاد گرفتم ، البته قبلا آشنایی داشتم ولی فقط در حد همون آشنایی بود . به خاطر ارتباطات گرافیکی چند روز بعد با فتوشاپ و افکت ها و پترن ها و براش هاش کار کردم و به نحو مطلوبی اون رو یاد گرفتم ، در روزهای بعد به سراغ فلش رفتم تا اگر جایی نیاز به استفاده فلش بود ، کارم نلنگه . در کنار این حرفها کلی از درس های کارشناسی IT رو هم کنار درس های عمرانم خوندم.

می شه گفت از زمانی که تصمیم درست رو گرفتم، از ثانیه به ثانیه زندگیم استفاده می کنم ، همه رو راضی نگه داشتم و لذت زندگی رو هم می برم . من عاشق این زندگی ای هستم که صاحبش شدم. شاید اگر اینارو خوندید فکر کردید من دائم سرم تو کتاب و کار برای درس و اینجور چیزاس ! نه بزار خودم بگم.

ساعت ۱ شب می شینم پای کامپیوتر و نت و تا ۵ صبح برنامه نویسی و طراحی می کنم ، بیشتر وقتم رو برای کارهای سایت سبزوار.بیز مون می کنم. ۵ صبح تا ۷/۷:۳۰ ، می شینم سریال می بینم.  هم اکنون با افتخار باید بگم ۴ تا سریال زبان اصلی رو بطور مداوم و دوتا رو غیرمداوم! دنبال می کنم.  خاطرات خون آشام ( ومپایر دایریز) ، مردگان متحرک (واکینگ دد) ، وی (V) ، دکستر ، اسپارتاکوس ، و یک سریال ایرانی که از بردن اسمش شرمسارم و نمی گم !

هفت و نیم می کپم تا لنگ ظهر ، بعد ۳ پا می شم میرم مغازه پدری واسه کمک و کار ، تا ۷ اونجام، اونجا همیشه کتابهام (معمولا کتابهای درسی آی تی ) همرامه معمولا تا یک لحظه اونجا فرصتی گیر میارم می شینم درسها رو مطالعه می کنم .  ۷ رراه میوفتم می رم کتابفروشی علی (فیروزی) و تا ۱۰/۱۱ شب فوتبال می زنیم یا فیلم می بینیم و لهو و لعب می کنیم .  شبهای خوبیست و شاید این روزها تو سبزوار با هیچ کس به اندازه علی راحت نیستم . ۱۰/۱۱ هم راه میوفتیم می ریم خارج شهر تا یک و دوی شب ، گشتی می زنیم و پاسوری و تفریحات دیگه ای … . یک شب هم روز از نو روزی از نو … . با باز شدن قضیه عشق و علاقه به کاری که انجام میدی انگار عوض ۲۴ ساعت ، ۴۸ ساعت وقت داری! هم کارهاتو می کنی ، هم درستو می خونی ، هم مغازه بابا می ری و دلشو به دست میاری، هم بازی تو می کنی و هم عشق و حال ! تازه ۵/۶ تا سریالو هم هر هفته دانلود می کنی می بینی !!

روزهای خوبیست ، شادیم و با انگیزه . می شد کمی خوش تر باشیم ، کمی شادتر، که اگر می شد باید از شادی بال هم در می آوردم . از این زندگی ام به شدت راضی هستم ، هر شب (صبح) که می خوابم با این امید می خوابم که روزی رو شروع کنم که گامی وردارم برای بالابردن خودم ، برای برطرف کردن لنگش هام ، به امید روزی که اینترنت و برنامه نویسی هایش و متعلقاتش از من عقب بمونه ! شاید اگر فرصتی پیش بیاد و وقتی باشه ، بدم نیاد یکم جاوا اسکریپت و کاربردهای جی کوئری ش بیشتر کار کنم و با اصول نوشتنش آشنا بشم … .

 

راز موفقیت من این بود که نخواستم زندگی از پیش تعیین شده داشته باشم و تسلیم شانس قبولی تو یه رشته یا هرچیزه دیگه بشم . لجبازم و بالاخره حرف خودم رو به کرسی نشوندم . تصمیم دارم در آینده ای که نت اشباعم کرد و یا من نت رو اشباع کردم، از هنرهای عمرانی مم به اندازه کافی استفاده کنم تا حسرت نخورم به خاطر روزهایی که در شاهرود گذروندم . نهایتش اینه که اسمم میشه آچار فرانسه دیگه ؟!

شما هم فقط کاری رو کنید که دلتون می گه ! قول می دم انرژی تون ۲۰۰۰ برابر می شه و مملکتتون و دنیاتون با سرعت نور پیشرفت می کنه! گود نایت

0
0
  
ادامه

عاشقتم

عشق من به نت ، طراحی سایت و گسترش اینترنت قابل تصور نیست !
یازده دوازده سال از اولین زمانی که پای نت نشستم می گذره و من هر روز در این زمینه “هار” تر می شم .
_______
یه زمانی یه جایی به سفارش یه افرادی سایتی طراحی کردم و رفتم . تو فکر هزینه و مزدش نبودم و رفتم ، البته نه اینکه از پول بدم بیاد. بعد رفته بودن از همه جا پرسیده بودن این چرا این کارو انجام داده بود پس ؟
من تو ذهنم کسر شان ام بود جایی که من هستم ارگانهاش سایت و اینترنت نداشته باشن. ازین مدل صدها بار اتفاق افتاده …

0
0
  
ادامه

سال ۹۱ نحس نیست

سختی ها آدم رو سخت می کنند و آدم سخت تو این دنیا راحت تر زندگی می کنه .
در باور ایرانی ها سیزدهم هر ماه روز سنگینی است که ناخجستگی آن در کل روز ادامه دارد. سیزدهم هر ماه در تقویم زردتشتی تیر نام دارد. تیر ، درست ماهی است که همه ساله آغاز گر نحسی های من بوده و گویا علاوه بر تیر روز، تیرماه هم نحسی خودش رو داره … . دوس ندارم چیزهایی که بر من تو چند روزه شروع این آغاز سال گذشت رو به پای نحسی سال بگذارم ،مخصوصا درست در روزی که متعلق به این نحسی هاست ، سیزده بدر ،  و چون کلا با نحسی رابطه خوشی هم ندارم  پس بیشتر از این ادامه نمی دم .

سختی هایی که بر من در این روزها گذشت ورشکست شدن عضوی از خانوادمان بود که کلی از دارایی مان را به باد داد. چند روز بعد از آن فوت مادربزرگم به ما فهماند غم های بزرگتری در دنیا هست . هنوز با غم مادر بزرگ کنار نیامدیم که برادرم تصادف کرد و توی بیمارستان افتاد. برای معالجه برادرم و پانزده امیه مادربزرگ به اینور و آنور می زدیم که پدر تصادف کرد.

کلا کاری به اینکه چیز نحس وجود دارد یا که اصلا واژه نحس معنی خاصی دارد یا ندارد ، ندارم ، فقط توصیه ام این است که تا اطلاع ثانوی از خانواده من دور بماند . بیش از این طاقت ضربه های دیگری را نداریم.

________________________

پ.ن :  در ماههای پایانی سال گذشته تصمیم گرفتم کارشناسی ارشد رو در رشته مهندسی فناوری اطلاعات ادامه بدم. در سال ۹۱ دو سه تا کتاب ترجمه کنم و اگر شد یکی دو تا کتاب هم بنویسم. درسهای IT رو هم در کنار درسهای عمران بخونم . تا اندازه ای ه تو این راه موفق بودم . بخشی از کتابها رو ترجمه کردم و تا اندازه ای درسهای IT رو خوندم و خودم رو شبیه دانشجوهای آی تی کردم . ولی فوت مادربزرگ و اتفاقات بعدی باعث شد وقفه ای بیوفته بین تصمیم و عملم . امیدوارم پایان سال ۹۱ ، آغاز ناخجسته اش رو جبران کنه و به یاد موندنی ترین سال باشه برای من ، خانواده من و هر ایرانی که همدوره من است .. .

0
0
  
ادامه

شخصیت

روحیم واقعا اومده پایین و شکست پذیر شدم و این باعث شده خیلی راحت شخصیتمو بیارم پایین طوری که کم مونده بود با این شخصیت کنار هم بیام …
تو این مدت از خیلی ها معذرت خواهی کردم . واجب شد از خودم هم معذرت بخوام ، جبران می کنم امشالله!

0
0
  
ادامه
Page 1 of 301234567891020نوشته بعدیمLast »