گاهنوشت های یک دلبری

تا ممکن است باید افکارم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفته ام که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم.

صادق هدایت

  • حمید دلبری
  • 6 آبان 1368
  • hamid.delbari@gmail.com
  • 09120191768
  • hamid_delbari@
  • linkveg@

به پاییز باور دارم بی جهت نیست ..
امروز بالاخره بعد از ماهها دویدن، از خدمت سربازی معاف شدم !
دیگر دلم بخاطر یکسالی که از دست دادم و عقب افتادم نمی سوزه .. . عوضش دوسال جلو افتادم و راهم برای پیشرفت بسیار باز تر شد و هدفهام بسیار والاتر .. .
با این خبر، امروز یکی از بهترین دو سه روز زندگی ام شد.
________________________
پ.ن : این یکی دوماهه بخاطر همین قضایا هر روز تو راه مشهد و تهران بودم و خوشحالم بالاخره سمج بودن و پیگیری هام  به نتیجه رسید.

۲۰ مهر ۱۳۹۴ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , روزهای خاص زندگی

یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست…مرد است ولی خانه ات آباد،شکست

معشوق اگر زهر مهیا بکند…داود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد…آرایش تصویر به هم می ریزد

این پنجره تصویرِ خیالی دارد…در خانه ی من مرگ تَوالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست…آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام…آتش به دهانِ خانه انداخته ام

من پای بدی های خودم می مانم…من پای بدی های تو هم می مانم

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام…بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم…از کوچه ی ما می گذری می میرم

سوسو بزنی،این شهر چراغان شده است…چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای…حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی…گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی…بانوی شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری…من جان دهم آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند…جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز…این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم…با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن…اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما…اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست، که بر گردنش است…لعنت به تَنی که در کنارِ تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم…با پای خودم می روم این بار گلم

____________________

پ.ن : تو این تابستون دکلمه “هم مرگ علیرضا آذر رو ده ها بار گوش دادم، این دکلمه رو می تونید از اینجا یا از اینجا دانلود کنید.

۲۸ شهریور ۱۳۹۴ | ارسال دیدگاه هویجوری

ساعت ۷ صبح با پدر به سمت بیمارستان مهر راه افتادیم. ساعت شلوغی و ترافیک بود و یکساعتی طول کشید که به بیمارستان برسیم.
در تمام طول راه چشمانم پر از اشک بود. زیرچشمی به پدر نگاه می کردم و هی بغض می کردم. در طی چند روز قبل که عکسهای ام آر آی و گزارشات رو نشان جراح های مختلف داده بودم و خیلی از آنها جرات انجام چنین عملی را نمی کردند و باقی هم خطر ریسک بالا را می دادند دیگر بیخیال دنیا و رنگ و لعابش بودم. مخصوصا که روز قبل عمل آخرین و پیشرفته ترین MRI رو انجام دادم و موقعیت تومور در بدنم کامل معلوم شد دکتر آب پاکی رو رو دستم ریخته بود. تا پیش از عمل دکترها می گفتن احتمال فلج شدن پاها و اندامهای تحتانی وجود دارد. اگر عمل هم نکنی طی همین یکماه این خطرات ۱۰۰% خودش اتفاق می افتد! ولی دکتر با دیدن آخرین MRI گفت تومور در بدترین و داخلی ترین بخش نخاع واقع شده و احتمال ۵۰/۵۰ بدخیم است.. .

شاید اگر یکماه پیش می گفتن سرطان داری سکته می کردم ولی آنقدر یواش یواش پیه همه چیز به تنم مالیده شده بود که برایم اصلا سخت نیامد .. . روز عمل ودر کنار پدرم سوار بر تاکسی اشکها و بغضهایم اصلا بخاطر خودم نبود.. . برای پدر و مادر نگران بودم که بعد از ۵/۶ فرزند بزرگ کردن و در سن ۶۰/۷۰ سالگی درگیر چنین ماجرای کابوس واری شده اند. همه اش با خودم می گفتم کاش اگر قرار است از این به بعد مایه زحمت و اندوه خانواده شوم در همان هنگام عمل، بی درد و باخونریزی راحت شوم! یکبار شیون و گریه زاری بهتر از مرگ تدریجی خودم و خانواده ام بود.

در این ۲۵ سال عمرم یک اصل داشتم، اینکه کار اشتباه نکنم که مایه زحمت و سرافکندگی خانواده نشوم. تقریبا ساعت ۸:۳۰ صبح بستری شدم و قرار بر این بود که ۴ بعداز ظهر وارد اتاق عمل شوم. ساعت ۱۰ یکهو آمدند و در میان بهت و ترس و گریه پدر به اتاق عملم بردند. باقی خانواده هیچ خبر نداشتند و آماده بودند که پیشاز عمل به بیمارستان بیایند.

پیش جراح های مختلفی در تهران رفته بودم. بیمارستانهای زیادی را دیدم و در آخر تصمیم گرفتم در یک بیمارستان خصوصی که امکاناتش خوب باشد بستری شوم. نمی دانم چرا با اینکه پزشکان فامیل و دوستان و اطرافیان جراح های زیادی رو معرفی کرده بودن و کلی هم سفارشم را پیششان کرده بودند با اولین بار دیدن دکتر راعی هدایت، بارقه ای از امید بر دلم نشست که نوید میداد چاقوی جراحی اش بر تنم مبارک می نشیند. شاید اصلی ترین تاثیری بود که برخلاف درصد دادن دیگر دکترها گفت من پزشکم و مسئولم تا جایی که امکان دارد تو را سالم از اتاق عمل بیرون بیاورم. احتمال خطر هست ولی آدمها باهم متفاوتند.

ساعت ۳:۳۰ ظهر بود که در اتاق ریکاوری چشم باز کردم. اطرافم پربود از بیماران بیهوش دیگر. سرد بود و کمی ترس برانگیز. تا بهوش آمدم انگشتان پایم راتکان دادم. تکان خوردن .. . یک وجب وسط کمرم برش خورده بود و توان تکان دادن پاها را نداشتم ولی همینکه دیدم پاهایم حس دارد تا حدودی خوشحال شدم. به دکتر خبر دادند که بهوش آمدم. خوشحال و خرامان بروی بالینم آمد و گفت :
خیلی عملت خوب بود. اصلا فکرش را هم نمی کردم. کامل در آمد حتی نیاز به پرتودرمانی هم نداری. تومورش هم خوشخیم بود … . چنین تومورهایی از هر صدتا ۹۹تایش بدخیم سرطانی است و پیش از عمل نمی خواستم نا امیدت کنم! خیلی بزرگ شده بود و اگر یکماه دیرتر عمل می کردی کامل فلج میشدی ..
هنوز نمی توانستم صحبت کنم. آنقدر سختی بر من گذشته بود که این خبرهای خوب تنها یک لبخند روی چهره ام نشاند. شنیدن هر جمله از این حرفهای دکتر پیش از عمل برایم رویا بود.

دو روز بیمارستان بستری بودم و عطای روز سوم بستری بودن را بلقایش بخشیدم و مرخص شدم. دو هفته در خانه خواهر گرامی در تهران استراحت مطلق بودم و دو روز قبل پس از ۲۱ روز دوری به سبزوار برگشتم. پیش از رفتنم هیچوقت فکرش را هم نمی کردم این همه رنج به خیر و خوشی بگذرد و حداقل حداقلش خودم را روی ویلچر می دیدم.

خلاصه این بیماری چندساله از من درگذشت و امروز هر روز که می گذرد مرحله بهبودی ام هم بهتر می شود. جا دارد همینجا از دستان ماهر دکتر مصطفی راعی هدایت که زندگی را بر من برگرداند تشکر کنم. پیش از عمل به خانواده و اطرافیان می گفتم هیچ نگران نباشید. اگر من برای ادامه این دنیا لازم باشم و اگر این دنیا، این طبیعت و خالق هستی بخش مرا بخواهد مشکلی پیش نخواهد آمد و اگر نخواهد یعنی چیز خیلی با ارزشی نبوده ام … .

یکسال بود روزی یکی دوساعت بیشتر نمی خوابیدم. هر دوساعت به دوساعت مسکن دیکلوفناک مصرف کردن و هزار درد و رنجی که کشیدم همه اش خاطره شد. در این میان قید همه چیز را زدن و دوباره همه چیز را بدست آوردن تجربه ای بسیار نیکو بود.

Screenshot_2015-02-09-19-37-23 Screenshot_2015-02-17-01-14-18 Screenshot_2015-02-23-18-33-08

در تصویر MRI دیده میشه که فضای حدود ۴/۵ درون نخاع بوسیله تومور اشغال شده و چه فشاری هم بر نخاع میورده ذلیل مرده !!

۷ اسفند ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه هویجوری

از پا در اوردیم, درست.
بدترین نوعشی؟درست.
تو که سهلی, آسمونو به زمین میارم.
آخرشم منم که برنده می شم,
حالا ببین. ;)

۱۸ بهمن ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی

مثه یه کابوس میمونه..

کلی زحمت کشیدی و واسه تک تک روزای آیندت برنامه داری. صبح از خواب پا میشی میری ازمایش میدی میبینی یه بیماری داری ک قبلش از شنیدن اسمش هم تنت به لرزه میوفتاده.

هیچوقت فکرشو نمی کنی تو هم یه روز ممکنه اتفاقی مبتلا به همچین چیزی بشی. فک می کنی هرچی که هست برا بقیه س. نمیدونم شاید اشکال از خودمم بود که تو یه برهه زندگی ناسالمی داشتم و دایورت کرده بودم.
بعد از چندین روز حتی همین الان هم هنوز فکر می کنم همه این اتفاقات توی خواب باشه .. .
این چند روز شدیدا تو شک بودم. تاریخ تمدید سالیانه وبلاگ هم سر رسیده بود و نه انگیزه ای برای تمدید وبلاگ داشتم, نه امیدی برای نوشتن و نه هدفی برای آینده.
یک روی دیگر ماجرا این بود که این اتفاق رو تلنگری بدونم برای کارهایی که زودتر باید می کردم و نکردم و کمی عجله کردن برای رسیدن به برخی از خواسته های مهم تر زندگی.
شش ماه روزانه ده,دوازده ساعت درس خواندم و پانزده روز قبل از کنکور ارشد چنین اتفاقی افتاد و من ک شش ماه بعدم را در دانشگاه تهران میدیدم, خیلی زودترش روانه بیمارستان تهران شدم.
امروز صندلی من در سالن کنکور خالی بود. صندلی ای که یکسال انتظارش رو می کشیدم.
نا امید نیستم. ٩٩% امیدوارم , این درد چندساله تنی سخت از من ساخته که به این راحتی ها جا خالی نمی دهم.
به امید روزهای پر از شادی

۱۶ بهمن ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی

طاقت بیار میشه شنید                       خندیدن دلخواه رو

تو زنده میمونی رفیق                       طاقت بیار این راه رو

طوفانو پشت سر بزار                        اون سمت ما ابادیه

این زمزمه تو گوشمه:                               فردا پر از ازادیه

طاقت بیار رفیق    دنیا تو مشت ماست    طاقت بیار رفیق

   خوشی پشت ماست

طاقت بیار رفیق   ما هر دو بیکسیم   طاقت بیار رفیق

         داریم میرسیم

دنیا اگه تاریک شد                         دستای فانوسو بگیر

با من بیا با من بیا                       چیزی نمونده از مسیر

سرما و سوز برف رو                     اهسته پشت سر بزار

امروز وقت خواب نیست                  ما با همیم طاقت بیار

طاقت بیار رفیق    دنیا تو مشت ماست    طاقت بیار رفیق

                        خوشی پشت ماست

طاقت بیار رفیق   ما هر دو بیکسیم   طاقت بیار رفیق

         داریم میرسیم…

________________

پ.ن : می دانم  سخت ترین روزهای جسمی و روحیست رفیق …
طاقت بیار رفیق.

۲۰ دی ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , شعر

روزهایی تو زندگی هست که آدم مدتها انتظارش رو می کشه ولی وقتی اونروزها می رسن هزاران مشکل هم باهاشون میاد.
انگار که اگر می خوای پیروز بشی، کل زمین و زمان رو باید شکست بدی .. . یکسالی بود که درگیری یه بیماری شده بودم که هر روز ماهیچه های یه قسمت از بدنم رو درگیر می کرد. اول فکر می کردم یه پهلو درد ساده است و وقتی چندماهی طول کشید و بیماری اوج می گرفت، بخاطر استرسی که برای سلامت بودن در هنگام کنکور ارشد داشتم مجبور شدم با اصرارهای مامان پیش دکتر برم. دکترهای مختلف چندین آزمایش نوشتن ، آزمایش اندامهای مهم بدن، آزمایش غدد ، آزمایش ویتامین ها، قند، چربی، مواد معدنی . و جواب تمام آزمایش ها این بود : سالم سالم هستی.

از یک جهت خوشحال بودم که بعد از ۵ سال گیاهخواری و ۳ سال وگان بودن دچار هیچ کمبودی نشده بودم؛ همه چیزم در بهترین حالت ایده آل قرار داشت.  ایمانم به راهم بیشتر شد. ولی مگر می شد دردت نگذارد شب بخوابی، یا بزور از جایت بلند شوی و بعد هیچ چیزت نباشد ؟ بالاخره با پیگیری های بسیار پیش یک متخصص داخلی رفتم و بعد از پرسش و پاسخ های بسیار یک آزمایش کامل دیگر از سیستم ایمنی و … برایم تجویز شد. بازهم همه چیز سر جایش بود تا اینکه به آخرین قلم تست شده ی آزمایش می رسیدی..

هلیکوباکترپیلوری .. . باکتری آشنا که از درسهای دوران دبیرستان خوب می شناختمش. باید بین ۱۵ تا ۲۰ می بود ولی در من ذلیل شده، شده بود ۱۸۰ . خوشحال شدم که واقعا بیماری ام بخاطر اندیشه ام نبوده، بیماری ای که خیلی های دیگه هم دارند ولی در بعضی کم است و در بعضی ها بیشتر. ۴ سالی می شد که بطور مطلق هیچ گونه قرصی مصرف نکرده بودم ولی گذرت به دکتر که می افتد، روزی ۱۰ تا ۱۵ قرص باید بخوری. یک قرص می خوری که عفونت معده ات برطرف شود تا جلو التهاب ماهیچه ها را بگیری، می بینی سوزش معده پیدا می کنی و ممکن است همان قرص ها بعدا سبب ضرر بدتری بشن .

سی روز بیشتر به کنکور ارشدی که مدتها انتظارش را می کشیدم نمانده. از خودم حدودا راضی هستم. با اینکه روزانه چندین قرص مسکن و خواب آور مصرف می کنم، مانند کوه در راهم ایستادم. کتابخانه بودم که یک نفر غریبه آمد و پرسید از صبح که میای تا شب یک سر وایمیسی، نه استراحت می کنی و نه برای ناهار میری خونه. انقدر قرص می خوری، ریتالین مصرف می کنی ؟ گفتم نه برار جان. اتفاقا عکسش رو مصرف می کنم. هم خواب آوره و هم کارایی حافظه رو میاره پاینن. شاید یک بار تو زندگیم اراده کردم و اینطور شده ..

این مطلب به این خاطر نوشته شد که به یادم بماند اینروزها تمام تلاشم را کرده ام و اگر نشد ربطی به خواست و تلاش من نداشته و جای حسرتی برای بعد باقی نگذارم.

۱۵ دی ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی , سبزوار , فناوری اطلاعات (IT)

تا یکسال پیش آدم تنهایی بودم. از اول عمرم آدم تنهایی بودم. همیشه خلا دوستی دوست همراهم بود. پنج سالم بود ک بدنبالش می گشتم, دوستی فارغ از جنسیت. کسی ک مثل همه دیگران نباشد. دوستی متفاوت که متفاوت شدنش را از خود هزینه کرده باشد. دوستی ک بر دلم بنشیند و در همه حال یار و همراهی برای هم باشیم برای روزهای خوش. می توانم دست بر مقدس ترینهایم بگذارم و بگویم, نه سن و سالش برایم مهم بود نه جنسیتش. بدنبال افکاری خوب و بی آلایش بودم. ده دوازده سالگی بهترین دوست همسالم را از دست دادم, دوستی ک امروز بعد سالها میبینمش و هنوز حسرت آن روزهای خوب را می خورم. بزرگتر شدیم دوستی بهتر از کودکی تا نجوانی, ک آنهم شد مثل دگران و بعد از آن قسم خوردم ک دیگر بدنبال و در فکر دوست نباشم. سالها شده بودم مثل سنگ و هیچوقت اجازه نمی دادم روابط گرمی با دیگران داشته باشم. خلقی تخس مانند را پیش گرفتم و در محیطی بیگانه با دیگران زندگی می کردم. ٣/۴ سال اینگونه بودم و شخصیت و اعتقاداتم بدور از هیچ گرایش و اعتقاد وابسته به محیط شکل گرفت و هر آنچه پیرو اش شدم علاقه شخصی ام بود و تحقیق. همیشه در خلوت و در خودم بودم و اگر کمی بیشتر کشش می دادم به عرفان هم می رسیدم! دور روزگار برگشت و دوستی دیدم به پاکی آینه و زلالی آب. چه چیز جز دریغ بگویم, که یاد خوبی هایش دهان را پر از آب می کرد. همه چیز عوض شد. بعد از سالها دیگر بیگانه نبودم و خودم را بواسطه کسی, به این دنیا و مردمش متصل می دیدم. احساسی آنقدر خوب ک گذشت یکسال را حس نکردم. یکسالی سخت ک تمامش را در بند سخت ترین بیماری بودم که هر روز یک قسمت بدنم را فلج می کرد! آنقدر از خود بیخود میشدم ک درد جسم برایم قابل درک نبود و تمام سختی ها برایم آسان می نمود و در خواب و بیداری در رویاها میزیستم. افسوس ک آن روزها و یادهای خوب گذشت, آینه شکست. روزها ک دگر شد, آن که برایم نقطه عطفی بود, از متفاوت بودن گریزان و همسان دگران شد. رویاها, آرزوها همه بر باد رفت. کشتی امید بار دیگر به گل نشست و زندگی خوش آرمانی دوردست شد. زندگیم صحنه جنگ است. جنگ با بیماری, جنگ علمی! جنگ اعتقادی و جنگ با احساسات. عاقبت به خیر شویم انشالا

۷ آذر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

یکی از فانتزی هام این بود که چنان چیزها و هدفهای با ارزش تری تو زندگیت بوجود اومده باشه که روز تولدمم از یادم بره !
امروز ۲۵ امین تولد من و ورود به ۲۶ سالگی بود. بیش از یک ربع قرن !!
تولد امسال رو با پیامک های دوستان خبردار شدم و اصلا تو برنامه ذهنیم نبود. مامان هم همین الان گفت ۱۲ شب بدنیا اومدی! می شه دقیقا زمانی که دارم این پست رو می فرستم رو وبلاگ!
تولدم مبارک

۶ آبان ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه هویجوری

دوتا فانتزی دارم اینروزها؛
اولیش اینکه سریع ۷ صبح شه در کتابخونه باز شه، یکی دیگه اینکه جمعه یا یه روز تعطیل شه برم استخر جون تازه بگیرم. یه ماهه سیستمم اینه، اساسی چسبیده بهم .
انشالا که چرخ زمانه همینجور بچرخه!
_______
پ.ن : پایه کتابخونه فرزاده و پایه استخر داداش حسین که دستش درد نکنه واسه همه چی.

۲۵ مهر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

عکس همه مواقع، اینبار؛

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند   **  تا ببیند چه گلی می تونم به سرم بزنم !

۲۱ مهر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

دفاع که چه عرض کنم، تحویل تمام پروژه ها پایان یافت.
از روزی اولی که پا به مقطع کارشناسی گذاشتم با شناختی که از اساتید پیدا کردم همیشه برای انتخاب واحد اول به سراغ دکتر نوری، دکتر ولی زاده و دکتر میرزاخانی می رفتم و علاقه قلبی شدیدی به آنها داشتم. شاید اگر تمام اساتیدمان مثل اینها بودند اصلا عمران رو رها نمی کردم.

از درسهای باقی مانده برای فارغ التحصیلی کارآموزی با عنایت دکتر نوری پاس شد. دکتر میرزاخانی که برای پروژه بتن سنگ تمام گذاشت و با اینکه حدود یکماه برای پروژه ام وقت گذاشته بودم ولی اصلا انتظار چنان برخورد و نمره خوبی رو نداشتم و بقول خودش واقعا با خاطره خوبی آخرین نمره کارشناسی رو گرفتم و از مهندسی عمران به سراغ شاخه خودم رفتم. دکتر ولی زاده هم که چه بگویم. او هم از حد انتظارم خیلی فراتر بود و باعث شد بعد از اتفاقات پروژه تخصصی که کمی آزرده بودم، همیشه با یادی بسیار خوش از او نام ببرم.
پروژه راهسازی هم با مهندس مسعودی خوب بود، خیلی خوب !

زمانی که در شاهرود بودم،  بیشترین چیزی که آزارم می داد نبود یک محیط پویا برای رشد بود. منظورم دانشگاه نیست؛ چرا که اینروزها هیچ دانشگاهی پویا نیست. هرچ قدر شهر کوچکتر باشد برای کسی که می خواهد اوج بگیرد فضا تنگ تر می شود. کمبود امکانات، کمبود دوستان نزدیک، کمبود تکنولوژی و .. .

بگذاریم خاطرات خوب و بد همانگونه که طبیعتش است در یاد بمانند و آنقدر که لازم است از بین برود، چون طبق قولم بعد از کارشناسی دیگر از گذشته نمی گویم و دوست دارم آینده را آنطور که می خواهم بسازم. فعلا در ذهنم تمام درسها تمام شده است و لیسانسیه مهندسی عمران را گرفته ام و مهندش شده ام. منتظر ثبت نمرات پروژه ها و انجام فرآیند فارغ التحصیلی هستم. روزهای خوبی در راه هست.. .

۹ مهر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه , خاطرات روزمره , روزهای خاص زندگی

پروژه فولاد و بتن هم بالاخره آماده شد. امروز راهی شاهرود می شم و اگر همه چیز خوب پیش بره ، انشالا روز سه شنبه (پس فردا) قائله کارشناسی ختم می شه و با خیال راحت می تونم به ادامه زندگی مورد نظرم برسم. الان ساعت ۶:۲۰ صبح ۳۰ شهریورماه است و آخرین برگه پروژه ها رو همین ۳/۴ دقیقه پیش به پایان بردم و کم کم دارم با خاطری بسیار خوش آماده می شم که برم شاهرود.

۳۱ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

سال ۸۷ بود که گواهینامه پایه دو گرفتم و سر یک لجبازی به مدت شش سال حتی یکبار هم سوار ماشین نشدم. حتی در مواقع اضطراری و زمانهایی که ازم خواسته می شد .
حالا بی دلیل هم نبود، اتفاقی افتاد که گفتم اولین بار سوار ماشین خودم می شم! بالاخره گردش زمانه باعث شد بسیار بسیار اتفاقی دقیقا در روزی که برای تمدید گواهینامه م اقدام کردم، دوره ماشین نسواری هم تموم بشه. تقریبا بعد ۶ سال جای گاز و کلاچ رو هم فراموش کردم ولی تو این دو سه روزه به یه حدی رسیدم که حداقل می تونم تو شهر رانندگی کنم و می تونم رضایت خودم رو اعلام کنم!

امروز روز جمع کردن گردو در دلبر بود، این روز رو دلبری ها می گن جوز ریوی (جوز : گردو) و دلیل بوجود اومدنش اینه که در روزهای دیگه مردمان غریبه و حتی آشنا حق ریختن و جمع کردن گردوهای مردم رو نداشته باشن و اگر کردن، تابلو بشن و باهاشون برخورد شه. امروز مانند تمام سالهای قبل با پدر گردوهای داخل روستا رو جمع کردیم، هفته پیش هم درختهای کوه رو  ترتیب فرما شدیم. کم تحرکی زندگی شهری باعث می شه تو اینروزها فشار زیادی رو ماهیچه ها بیاد و یادشون بیاد که گهگاهی هم باید تحت کشش قرار بگیرن. به همین خاطر تقریبا یکی دو روز بعد از جوز ریوی رو بخاطر استراحت از دست می دم؛ وگرنه قرار بود دوشنبه هفته پیش برای دفاع دو پروژه باقی موندم برم شاهرود و دفاع کنم و تمام کنم . کاری که به این هفته واگذار شد. به مبارکی باشد انشالا

___________
پ.ن : مچول در لغت به معنای زیبا و ظریف است و در گفتار عامیانه به معنای کسی که کاری از دستش بر نمیاد.

 

۲۸ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , سبزوار

۱۰ روزی هست که در شاهرود تشریف دارم . پروژه بارگذاری و پروژه راهسازی رو دفاع کردم و به ترتیب ۱۲ و ۱۷ گرفتم. پروژه بتن هم آماده شده و این هفته پروژه سازه فولادی هم انشالا تموم می شه و در هفته آینده هر دوشو دفاع می کنم و پرونده عمرانو می بندم .
امروز برای اولین بار بعد از ۵ سال جستجو تونستم لوبیا سویای خام رو برای تولید لبنیات گیاهی خانگی پیدا کنم. سایت خرید جم (kharidegem.com ) رو هم با کمک دوستان شاهرود افتتاح کردیم و سایت بارگیری هم بالاخره به رکورد ۲۰۰۰ نفر بازدید روزانه رسید. از اول مهر و پس از اتمام کارهای پروژه ها مجددا استارت کنکور ارشد زده می شه .

۱۹ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه

حکایت اینه در این یه ماه دسترسی به مدیریت وبلاگ نداشتم. فکر می کردم مشکل خیلی بزرگی براش پیشومده به همین خاطر در حوصله خودم نمی دیدم بخوام به این زودی ها دوباره راهش بندازم، همه چیز رو پاک کردم و دوباره استارت زدم و در انتها فهمیدم مشکلش در ۲۰ ثانیه حل می شده و انگار بیخود کلی فایل بدرد بخور منجمله اون تصویر خوشگل بالای وبلاگ رو اشتباها از دست دادم.
اینروزها درگیر جمع و جور کردن پروژه ها هستم تا تو همین چند روزه آینده پرونده عمران رو برای همیشه ببندم. پروژه بتن کامل آماده شده، پروژه فولاد هم قسمت دستی ش آماده است. اگر همون قدر که الان عزمم راسخ هست، تا شب هم ادامه پیدا کنه پروژه بارگذاری هم تا شب آماده می شه و در این ۶/۷ روز آینده وقتمو می ذارم برای تکمیل پروژه راهسازی که وسطای شهریور دفاعش هست. اگر مه و خورشید و آسمان و فلک بخوان، تا ۱۵ شهریور دفاع همشو انجام می دم و ازون به بعد فقط پیش بسوی علایق خودم و انکار هرچیزی که برام ناخوشاینده!
علی اکبر می گه این سریو تموم کردی، هیچ وقت دیگه تو زندگیت راه اشتباهو نرو. تو راهی که هستی سرعتت خوبه، بگاز و برو! {البته کمی جمله بندی شو عوض کردم}
اینروزها آرومه آرومم، حتی اگه خدا نخواد. امیدوارم همینطور هم ادامه پیدا کنه، ایشالا که خدا می خواد :)

۳ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

لینک گروههای گیاهخواری و خامگیاهخواری تلگرام را از سایت زیر بردارید :

www.linkveg.ir

 

شاد و تندرست باشید !

۳۰ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه فناوری اطلاعات (IT)

اعصاب فوق زوال یافته ای دارم و اگر کمی نجنبم ممکنه این نوع رفتار خصیصه من بشه .. .
دلیلش نشستن زیاد پای کامپییوتر، اتفاقات بد در زندگی و دردهای موضعی عضلانی و هرچه که هست باید در این روزهای پیش رو تمام تمرکز روی این باشه که خشمم رو فرو بنشانم و با بعضی مسائل هم مدارا کنم. دوس ندارم در ادامه زندگی فردی عصبانی باقی بمانم و دوس دارم در این روزهای پیش رو دیگران هم هوایم را داشته باشند! در حالات عادی خوبم، ولی زود از کوره در می روم که اصلا برای من خوب نیست. سعیم را می کنم، تا ببینیم چه می شود.

۲۸ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

یه چیزهایی هم شانسیه .
تو سنین نوجوانی اگر آدم عاشق کسی بشه که تعادل روحی روانی داشته باشه و برات ارزش قائل باشه و به پات بمونه می تونه خیلی چیزها رو بهت هدیه بده. آرامش، اعتماد به نفس و اعتماد به دیگران.

و اگر غیر از این باشه، شخصیت درحال شکل گیری انسان رو خراب می کنه و سخته این آدم  بتونه در آینده رابطه موفققی با دیگران داشته باشه. من اگر قرار باشه روزی به فرزند خودم نصیحت کنم، می گم در اولین قدم تعادل طرفت رو بسنج و برای مدتی نسبتا طولانی استمرار و پایبندی اون رو چک کن و بعد وارد رابطه جدی شو. در روابط عاطفی جای هیچ گونه ریسکی نیست. هرگونه شکست، ترکی در شخصیت و روح و روان ایجاد می کنه که ممکنه هیچ وقت التیام پیدا نکنه. در حالت عادی وقتی همه چیز بر وفق مراد هستت هیچ مشکلی نیست و ممکنه بتونی در بدترین حالات روحی و روانی هم اون رو بروز ندی ولی از درون نوعی حس خودخوری پیدا می کنی، شبیه یک مرض که به جانت می افته و پس از هربار ضعیف شدن و دچار شدن در مشکلی، اون رو  نشون می دی.

۵ سال پیش برای من هم چنین اتفاقی افتاد و هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم یا بشود که بتوانم وارد رابطه موفقی بشوم. بی اعتمادی به رابطه ها، توان تحمل در برابر مشکلات رو پایین میاره و این خودش ریشه هر رابطه ای رو می  سوزونه. وقتی مطمئن نباشی که در یک صبح تا شب که در بیخبری به سر میبری چه اتفاقهایی درحال افتادنه، روان آدم به بدترین زمان ممکن خودش برمی گرده. در یک چنین مواقعی که یک آدم بدشانس دچارش هست یا باید یک عمر را با این حس های بد زندگی کنی، یا یک نفر وارد زندگی ات شود که فارغ از تمام بدی هاست. یک نفر که می تونه بهت نشون بده که هست آدمی که هیچکدوم از اون نشونی های زشت رو نداره. یک نفر که بدونی بعد از یک سال ندیدن هم میشه مطمئن بود که سرجای خودش ایستاده و یک نفر که هر بار از هم دور می شی بدونی فکرش اینه که چیکار کنه که با هم بودنمون دوباره شکل بگیره.

اینروزها روزهای خوبیه. روزهایی که  شاید بهترین روزها باشه. روزهایی که حتی دوس ندارم وقتم رو درگیر نوشتن کنم. دوس دارم از این روزا فقط استفاده اش رو ببرم. این یک سال متعادل ترین سال زندگی من بود و شاید اگر چندی ادامه داشته باشه، بتونم یک ریکاوری کامل روانی داشته باشم و اونطور که باید بشم، بشم .. . راضیم به هر حال، دست بانی اش درد نکناد!

۲۵ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , سبزوار

یکجورهایی با تمام ابزارهای ارتباطی قطع رابطه کردم. اگر بتونم تحمل کنم شاید برای قوی تر کردنم پوئن مثبتی بشه!
گاهی وقتا لازم نیست دائم حرف بزنی، لازمه تو خلوتت فکر کنی و تصمیم بگیری. نهایت تهش تصمیم مهمی هم گرفتی، همین وبلاگ هست می تونی ثبتش کنی!
__________
پ.ن : اینروزها دائم یا در حال کارم یا خواب. یک هفتس از اتاق بیرون نرفتم. از دو تا چیز می ترسم یکی آفتاب نمی بینم کمبود ویتامین دی نگیرم استخونام پوک نشه، دومیش افسرده نشم که اونم از همون علایم اولیه که فعلا اینو تا حدودی شدم!

۹ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

به پاییز باور دارم بی جهت نیست ..
امروز بالاخره بعد از ماهها دویدن، از خدمت سربازی معاف شدم !
دیگر دلم بخاطر یکسالی که از دست دادم و عقب افتادم نمی سوزه .. . عوضش دوسال جلو افتادم و راهم برای پیشرفت بسیار باز تر شد و هدفهام بسیار والاتر .. .
با این خبر، امروز یکی از بهترین دو سه روز زندگی ام شد.
________________________
پ.ن : این یکی دوماهه بخاطر همین قضایا هر روز تو راه مشهد و تهران بودم و خوشحالم بالاخره سمج بودن و پیگیری هام  به نتیجه رسید.

۲۰ مهر ۱۳۹۴ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , روزهای خاص زندگی

از پا در اوردیم, درست.
بدترین نوعشی؟درست.
تو که سهلی, آسمونو به زمین میارم.
آخرشم منم که برنده می شم,
حالا ببین. ;)

۱۸ بهمن ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی

مثه یه کابوس میمونه..

کلی زحمت کشیدی و واسه تک تک روزای آیندت برنامه داری. صبح از خواب پا میشی میری ازمایش میدی میبینی یه بیماری داری ک قبلش از شنیدن اسمش هم تنت به لرزه میوفتاده.

هیچوقت فکرشو نمی کنی تو هم یه روز ممکنه اتفاقی مبتلا به همچین چیزی بشی. فک می کنی هرچی که هست برا بقیه س. نمیدونم شاید اشکال از خودمم بود که تو یه برهه زندگی ناسالمی داشتم و دایورت کرده بودم.
بعد از چندین روز حتی همین الان هم هنوز فکر می کنم همه این اتفاقات توی خواب باشه .. .
این چند روز شدیدا تو شک بودم. تاریخ تمدید سالیانه وبلاگ هم سر رسیده بود و نه انگیزه ای برای تمدید وبلاگ داشتم, نه امیدی برای نوشتن و نه هدفی برای آینده.
یک روی دیگر ماجرا این بود که این اتفاق رو تلنگری بدونم برای کارهایی که زودتر باید می کردم و نکردم و کمی عجله کردن برای رسیدن به برخی از خواسته های مهم تر زندگی.
شش ماه روزانه ده,دوازده ساعت درس خواندم و پانزده روز قبل از کنکور ارشد چنین اتفاقی افتاد و من ک شش ماه بعدم را در دانشگاه تهران میدیدم, خیلی زودترش روانه بیمارستان تهران شدم.
امروز صندلی من در سالن کنکور خالی بود. صندلی ای که یکسال انتظارش رو می کشیدم.
نا امید نیستم. ٩٩% امیدوارم , این درد چندساله تنی سخت از من ساخته که به این راحتی ها جا خالی نمی دهم.
به امید روزهای پر از شادی

۱۶ بهمن ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی

طاقت بیار میشه شنید                       خندیدن دلخواه رو

تو زنده میمونی رفیق                       طاقت بیار این راه رو

طوفانو پشت سر بزار                        اون سمت ما ابادیه

این زمزمه تو گوشمه:                               فردا پر از ازادیه

طاقت بیار رفیق    دنیا تو مشت ماست    طاقت بیار رفیق

   خوشی پشت ماست

طاقت بیار رفیق   ما هر دو بیکسیم   طاقت بیار رفیق

         داریم میرسیم

دنیا اگه تاریک شد                         دستای فانوسو بگیر

با من بیا با من بیا                       چیزی نمونده از مسیر

سرما و سوز برف رو                     اهسته پشت سر بزار

امروز وقت خواب نیست                  ما با همیم طاقت بیار

طاقت بیار رفیق    دنیا تو مشت ماست    طاقت بیار رفیق

                        خوشی پشت ماست

طاقت بیار رفیق   ما هر دو بیکسیم   طاقت بیار رفیق

         داریم میرسیم…

________________

پ.ن : می دانم  سخت ترین روزهای جسمی و روحیست رفیق …
طاقت بیار رفیق.

۲۰ دی ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , شعر

روزهایی تو زندگی هست که آدم مدتها انتظارش رو می کشه ولی وقتی اونروزها می رسن هزاران مشکل هم باهاشون میاد.
انگار که اگر می خوای پیروز بشی، کل زمین و زمان رو باید شکست بدی .. . یکسالی بود که درگیری یه بیماری شده بودم که هر روز ماهیچه های یه قسمت از بدنم رو درگیر می کرد. اول فکر می کردم یه پهلو درد ساده است و وقتی چندماهی طول کشید و بیماری اوج می گرفت، بخاطر استرسی که برای سلامت بودن در هنگام کنکور ارشد داشتم مجبور شدم با اصرارهای مامان پیش دکتر برم. دکترهای مختلف چندین آزمایش نوشتن ، آزمایش اندامهای مهم بدن، آزمایش غدد ، آزمایش ویتامین ها، قند، چربی، مواد معدنی . و جواب تمام آزمایش ها این بود : سالم سالم هستی.

از یک جهت خوشحال بودم که بعد از ۵ سال گیاهخواری و ۳ سال وگان بودن دچار هیچ کمبودی نشده بودم؛ همه چیزم در بهترین حالت ایده آل قرار داشت.  ایمانم به راهم بیشتر شد. ولی مگر می شد دردت نگذارد شب بخوابی، یا بزور از جایت بلند شوی و بعد هیچ چیزت نباشد ؟ بالاخره با پیگیری های بسیار پیش یک متخصص داخلی رفتم و بعد از پرسش و پاسخ های بسیار یک آزمایش کامل دیگر از سیستم ایمنی و … برایم تجویز شد. بازهم همه چیز سر جایش بود تا اینکه به آخرین قلم تست شده ی آزمایش می رسیدی..

هلیکوباکترپیلوری .. . باکتری آشنا که از درسهای دوران دبیرستان خوب می شناختمش. باید بین ۱۵ تا ۲۰ می بود ولی در من ذلیل شده، شده بود ۱۸۰ . خوشحال شدم که واقعا بیماری ام بخاطر اندیشه ام نبوده، بیماری ای که خیلی های دیگه هم دارند ولی در بعضی کم است و در بعضی ها بیشتر. ۴ سالی می شد که بطور مطلق هیچ گونه قرصی مصرف نکرده بودم ولی گذرت به دکتر که می افتد، روزی ۱۰ تا ۱۵ قرص باید بخوری. یک قرص می خوری که عفونت معده ات برطرف شود تا جلو التهاب ماهیچه ها را بگیری، می بینی سوزش معده پیدا می کنی و ممکن است همان قرص ها بعدا سبب ضرر بدتری بشن .

سی روز بیشتر به کنکور ارشدی که مدتها انتظارش را می کشیدم نمانده. از خودم حدودا راضی هستم. با اینکه روزانه چندین قرص مسکن و خواب آور مصرف می کنم، مانند کوه در راهم ایستادم. کتابخانه بودم که یک نفر غریبه آمد و پرسید از صبح که میای تا شب یک سر وایمیسی، نه استراحت می کنی و نه برای ناهار میری خونه. انقدر قرص می خوری، ریتالین مصرف می کنی ؟ گفتم نه برار جان. اتفاقا عکسش رو مصرف می کنم. هم خواب آوره و هم کارایی حافظه رو میاره پاینن. شاید یک بار تو زندگیم اراده کردم و اینطور شده ..

این مطلب به این خاطر نوشته شد که به یادم بماند اینروزها تمام تلاشم را کرده ام و اگر نشد ربطی به خواست و تلاش من نداشته و جای حسرتی برای بعد باقی نگذارم.

۱۵ دی ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی , سبزوار , فناوری اطلاعات (IT)

تا یکسال پیش آدم تنهایی بودم. از اول عمرم آدم تنهایی بودم. همیشه خلا دوستی دوست همراهم بود. پنج سالم بود ک بدنبالش می گشتم, دوستی فارغ از جنسیت. کسی ک مثل همه دیگران نباشد. دوستی متفاوت که متفاوت شدنش را از خود هزینه کرده باشد. دوستی ک بر دلم بنشیند و در همه حال یار و همراهی برای هم باشیم برای روزهای خوش. می توانم دست بر مقدس ترینهایم بگذارم و بگویم, نه سن و سالش برایم مهم بود نه جنسیتش. بدنبال افکاری خوب و بی آلایش بودم. ده دوازده سالگی بهترین دوست همسالم را از دست دادم, دوستی ک امروز بعد سالها میبینمش و هنوز حسرت آن روزهای خوب را می خورم. بزرگتر شدیم دوستی بهتر از کودکی تا نجوانی, ک آنهم شد مثل دگران و بعد از آن قسم خوردم ک دیگر بدنبال و در فکر دوست نباشم. سالها شده بودم مثل سنگ و هیچوقت اجازه نمی دادم روابط گرمی با دیگران داشته باشم. خلقی تخس مانند را پیش گرفتم و در محیطی بیگانه با دیگران زندگی می کردم. ٣/۴ سال اینگونه بودم و شخصیت و اعتقاداتم بدور از هیچ گرایش و اعتقاد وابسته به محیط شکل گرفت و هر آنچه پیرو اش شدم علاقه شخصی ام بود و تحقیق. همیشه در خلوت و در خودم بودم و اگر کمی بیشتر کشش می دادم به عرفان هم می رسیدم! دور روزگار برگشت و دوستی دیدم به پاکی آینه و زلالی آب. چه چیز جز دریغ بگویم, که یاد خوبی هایش دهان را پر از آب می کرد. همه چیز عوض شد. بعد از سالها دیگر بیگانه نبودم و خودم را بواسطه کسی, به این دنیا و مردمش متصل می دیدم. احساسی آنقدر خوب ک گذشت یکسال را حس نکردم. یکسالی سخت ک تمامش را در بند سخت ترین بیماری بودم که هر روز یک قسمت بدنم را فلج می کرد! آنقدر از خود بیخود میشدم ک درد جسم برایم قابل درک نبود و تمام سختی ها برایم آسان می نمود و در خواب و بیداری در رویاها میزیستم. افسوس ک آن روزها و یادهای خوب گذشت, آینه شکست. روزها ک دگر شد, آن که برایم نقطه عطفی بود, از متفاوت بودن گریزان و همسان دگران شد. رویاها, آرزوها همه بر باد رفت. کشتی امید بار دیگر به گل نشست و زندگی خوش آرمانی دوردست شد. زندگیم صحنه جنگ است. جنگ با بیماری, جنگ علمی! جنگ اعتقادی و جنگ با احساسات. عاقبت به خیر شویم انشالا

۷ آذر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

دوتا فانتزی دارم اینروزها؛
اولیش اینکه سریع ۷ صبح شه در کتابخونه باز شه، یکی دیگه اینکه جمعه یا یه روز تعطیل شه برم استخر جون تازه بگیرم. یه ماهه سیستمم اینه، اساسی چسبیده بهم .
انشالا که چرخ زمانه همینجور بچرخه!
_______
پ.ن : پایه کتابخونه فرزاده و پایه استخر داداش حسین که دستش درد نکنه واسه همه چی.

۲۵ مهر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

عکس همه مواقع، اینبار؛

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند   **  تا ببیند چه گلی می تونم به سرم بزنم !

۲۱ مهر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

دفاع که چه عرض کنم، تحویل تمام پروژه ها پایان یافت.
از روزی اولی که پا به مقطع کارشناسی گذاشتم با شناختی که از اساتید پیدا کردم همیشه برای انتخاب واحد اول به سراغ دکتر نوری، دکتر ولی زاده و دکتر میرزاخانی می رفتم و علاقه قلبی شدیدی به آنها داشتم. شاید اگر تمام اساتیدمان مثل اینها بودند اصلا عمران رو رها نمی کردم.

از درسهای باقی مانده برای فارغ التحصیلی کارآموزی با عنایت دکتر نوری پاس شد. دکتر میرزاخانی که برای پروژه بتن سنگ تمام گذاشت و با اینکه حدود یکماه برای پروژه ام وقت گذاشته بودم ولی اصلا انتظار چنان برخورد و نمره خوبی رو نداشتم و بقول خودش واقعا با خاطره خوبی آخرین نمره کارشناسی رو گرفتم و از مهندسی عمران به سراغ شاخه خودم رفتم. دکتر ولی زاده هم که چه بگویم. او هم از حد انتظارم خیلی فراتر بود و باعث شد بعد از اتفاقات پروژه تخصصی که کمی آزرده بودم، همیشه با یادی بسیار خوش از او نام ببرم.
پروژه راهسازی هم با مهندس مسعودی خوب بود، خیلی خوب !

زمانی که در شاهرود بودم،  بیشترین چیزی که آزارم می داد نبود یک محیط پویا برای رشد بود. منظورم دانشگاه نیست؛ چرا که اینروزها هیچ دانشگاهی پویا نیست. هرچ قدر شهر کوچکتر باشد برای کسی که می خواهد اوج بگیرد فضا تنگ تر می شود. کمبود امکانات، کمبود دوستان نزدیک، کمبود تکنولوژی و .. .

بگذاریم خاطرات خوب و بد همانگونه که طبیعتش است در یاد بمانند و آنقدر که لازم است از بین برود، چون طبق قولم بعد از کارشناسی دیگر از گذشته نمی گویم و دوست دارم آینده را آنطور که می خواهم بسازم. فعلا در ذهنم تمام درسها تمام شده است و لیسانسیه مهندسی عمران را گرفته ام و مهندش شده ام. منتظر ثبت نمرات پروژه ها و انجام فرآیند فارغ التحصیلی هستم. روزهای خوبی در راه هست.. .

۹ مهر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه , خاطرات روزمره , روزهای خاص زندگی

پروژه فولاد و بتن هم بالاخره آماده شد. امروز راهی شاهرود می شم و اگر همه چیز خوب پیش بره ، انشالا روز سه شنبه (پس فردا) قائله کارشناسی ختم می شه و با خیال راحت می تونم به ادامه زندگی مورد نظرم برسم. الان ساعت ۶:۲۰ صبح ۳۰ شهریورماه است و آخرین برگه پروژه ها رو همین ۳/۴ دقیقه پیش به پایان بردم و کم کم دارم با خاطری بسیار خوش آماده می شم که برم شاهرود.

۳۱ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

سال ۸۷ بود که گواهینامه پایه دو گرفتم و سر یک لجبازی به مدت شش سال حتی یکبار هم سوار ماشین نشدم. حتی در مواقع اضطراری و زمانهایی که ازم خواسته می شد .
حالا بی دلیل هم نبود، اتفاقی افتاد که گفتم اولین بار سوار ماشین خودم می شم! بالاخره گردش زمانه باعث شد بسیار بسیار اتفاقی دقیقا در روزی که برای تمدید گواهینامه م اقدام کردم، دوره ماشین نسواری هم تموم بشه. تقریبا بعد ۶ سال جای گاز و کلاچ رو هم فراموش کردم ولی تو این دو سه روزه به یه حدی رسیدم که حداقل می تونم تو شهر رانندگی کنم و می تونم رضایت خودم رو اعلام کنم!

امروز روز جمع کردن گردو در دلبر بود، این روز رو دلبری ها می گن جوز ریوی (جوز : گردو) و دلیل بوجود اومدنش اینه که در روزهای دیگه مردمان غریبه و حتی آشنا حق ریختن و جمع کردن گردوهای مردم رو نداشته باشن و اگر کردن، تابلو بشن و باهاشون برخورد شه. امروز مانند تمام سالهای قبل با پدر گردوهای داخل روستا رو جمع کردیم، هفته پیش هم درختهای کوه رو  ترتیب فرما شدیم. کم تحرکی زندگی شهری باعث می شه تو اینروزها فشار زیادی رو ماهیچه ها بیاد و یادشون بیاد که گهگاهی هم باید تحت کشش قرار بگیرن. به همین خاطر تقریبا یکی دو روز بعد از جوز ریوی رو بخاطر استراحت از دست می دم؛ وگرنه قرار بود دوشنبه هفته پیش برای دفاع دو پروژه باقی موندم برم شاهرود و دفاع کنم و تمام کنم . کاری که به این هفته واگذار شد. به مبارکی باشد انشالا

___________
پ.ن : مچول در لغت به معنای زیبا و ظریف است و در گفتار عامیانه به معنای کسی که کاری از دستش بر نمیاد.

 

۲۸ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , سبزوار

حکایت اینه در این یه ماه دسترسی به مدیریت وبلاگ نداشتم. فکر می کردم مشکل خیلی بزرگی براش پیشومده به همین خاطر در حوصله خودم نمی دیدم بخوام به این زودی ها دوباره راهش بندازم، همه چیز رو پاک کردم و دوباره استارت زدم و در انتها فهمیدم مشکلش در ۲۰ ثانیه حل می شده و انگار بیخود کلی فایل بدرد بخور منجمله اون تصویر خوشگل بالای وبلاگ رو اشتباها از دست دادم.
اینروزها درگیر جمع و جور کردن پروژه ها هستم تا تو همین چند روزه آینده پرونده عمران رو برای همیشه ببندم. پروژه بتن کامل آماده شده، پروژه فولاد هم قسمت دستی ش آماده است. اگر همون قدر که الان عزمم راسخ هست، تا شب هم ادامه پیدا کنه پروژه بارگذاری هم تا شب آماده می شه و در این ۶/۷ روز آینده وقتمو می ذارم برای تکمیل پروژه راهسازی که وسطای شهریور دفاعش هست. اگر مه و خورشید و آسمان و فلک بخوان، تا ۱۵ شهریور دفاع همشو انجام می دم و ازون به بعد فقط پیش بسوی علایق خودم و انکار هرچیزی که برام ناخوشاینده!
علی اکبر می گه این سریو تموم کردی، هیچ وقت دیگه تو زندگیت راه اشتباهو نرو. تو راهی که هستی سرعتت خوبه، بگاز و برو! {البته کمی جمله بندی شو عوض کردم}
اینروزها آرومه آرومم، حتی اگه خدا نخواد. امیدوارم همینطور هم ادامه پیدا کنه، ایشالا که خدا می خواد :)

۳ شهریور ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

اعصاب فوق زوال یافته ای دارم و اگر کمی نجنبم ممکنه این نوع رفتار خصیصه من بشه .. .
دلیلش نشستن زیاد پای کامپییوتر، اتفاقات بد در زندگی و دردهای موضعی عضلانی و هرچه که هست باید در این روزهای پیش رو تمام تمرکز روی این باشه که خشمم رو فرو بنشانم و با بعضی مسائل هم مدارا کنم. دوس ندارم در ادامه زندگی فردی عصبانی باقی بمانم و دوس دارم در این روزهای پیش رو دیگران هم هوایم را داشته باشند! در حالات عادی خوبم، ولی زود از کوره در می روم که اصلا برای من خوب نیست. سعیم را می کنم، تا ببینیم چه می شود.

۲۸ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

یه چیزهایی هم شانسیه .
تو سنین نوجوانی اگر آدم عاشق کسی بشه که تعادل روحی روانی داشته باشه و برات ارزش قائل باشه و به پات بمونه می تونه خیلی چیزها رو بهت هدیه بده. آرامش، اعتماد به نفس و اعتماد به دیگران.

و اگر غیر از این باشه، شخصیت درحال شکل گیری انسان رو خراب می کنه و سخته این آدم  بتونه در آینده رابطه موفققی با دیگران داشته باشه. من اگر قرار باشه روزی به فرزند خودم نصیحت کنم، می گم در اولین قدم تعادل طرفت رو بسنج و برای مدتی نسبتا طولانی استمرار و پایبندی اون رو چک کن و بعد وارد رابطه جدی شو. در روابط عاطفی جای هیچ گونه ریسکی نیست. هرگونه شکست، ترکی در شخصیت و روح و روان ایجاد می کنه که ممکنه هیچ وقت التیام پیدا نکنه. در حالت عادی وقتی همه چیز بر وفق مراد هستت هیچ مشکلی نیست و ممکنه بتونی در بدترین حالات روحی و روانی هم اون رو بروز ندی ولی از درون نوعی حس خودخوری پیدا می کنی، شبیه یک مرض که به جانت می افته و پس از هربار ضعیف شدن و دچار شدن در مشکلی، اون رو  نشون می دی.

۵ سال پیش برای من هم چنین اتفاقی افتاد و هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم یا بشود که بتوانم وارد رابطه موفقی بشوم. بی اعتمادی به رابطه ها، توان تحمل در برابر مشکلات رو پایین میاره و این خودش ریشه هر رابطه ای رو می  سوزونه. وقتی مطمئن نباشی که در یک صبح تا شب که در بیخبری به سر میبری چه اتفاقهایی درحال افتادنه، روان آدم به بدترین زمان ممکن خودش برمی گرده. در یک چنین مواقعی که یک آدم بدشانس دچارش هست یا باید یک عمر را با این حس های بد زندگی کنی، یا یک نفر وارد زندگی ات شود که فارغ از تمام بدی هاست. یک نفر که می تونه بهت نشون بده که هست آدمی که هیچکدوم از اون نشونی های زشت رو نداره. یک نفر که بدونی بعد از یک سال ندیدن هم میشه مطمئن بود که سرجای خودش ایستاده و یک نفر که هر بار از هم دور می شی بدونی فکرش اینه که چیکار کنه که با هم بودنمون دوباره شکل بگیره.

اینروزها روزهای خوبیه. روزهایی که  شاید بهترین روزها باشه. روزهایی که حتی دوس ندارم وقتم رو درگیر نوشتن کنم. دوس دارم از این روزا فقط استفاده اش رو ببرم. این یک سال متعادل ترین سال زندگی من بود و شاید اگر چندی ادامه داشته باشه، بتونم یک ریکاوری کامل روانی داشته باشم و اونطور که باید بشم، بشم .. . راضیم به هر حال، دست بانی اش درد نکناد!

۲۵ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , سبزوار

یکجورهایی با تمام ابزارهای ارتباطی قطع رابطه کردم. اگر بتونم تحمل کنم شاید برای قوی تر کردنم پوئن مثبتی بشه!
گاهی وقتا لازم نیست دائم حرف بزنی، لازمه تو خلوتت فکر کنی و تصمیم بگیری. نهایت تهش تصمیم مهمی هم گرفتی، همین وبلاگ هست می تونی ثبتش کنی!
__________
پ.ن : اینروزها دائم یا در حال کارم یا خواب. یک هفتس از اتاق بیرون نرفتم. از دو تا چیز می ترسم یکی آفتاب نمی بینم کمبود ویتامین دی نگیرم استخونام پوک نشه، دومیش افسرده نشم که اونم از همون علایم اولیه که فعلا اینو تا حدودی شدم!

۹ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره

از پا در اوردیم, درست.
بدترین نوعشی؟درست.
تو که سهلی, آسمونو به زمین میارم.
آخرشم منم که برنده می شم,
حالا ببین. ;)

۱۸ بهمن ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی

مثه یه کابوس میمونه..

کلی زحمت کشیدی و واسه تک تک روزای آیندت برنامه داری. صبح از خواب پا میشی میری ازمایش میدی میبینی یه بیماری داری ک قبلش از شنیدن اسمش هم تنت به لرزه میوفتاده.

هیچوقت فکرشو نمی کنی تو هم یه روز ممکنه اتفاقی مبتلا به همچین چیزی بشی. فک می کنی هرچی که هست برا بقیه س. نمیدونم شاید اشکال از خودمم بود که تو یه برهه زندگی ناسالمی داشتم و دایورت کرده بودم.
بعد از چندین روز حتی همین الان هم هنوز فکر می کنم همه این اتفاقات توی خواب باشه .. .
این چند روز شدیدا تو شک بودم. تاریخ تمدید سالیانه وبلاگ هم سر رسیده بود و نه انگیزه ای برای تمدید وبلاگ داشتم, نه امیدی برای نوشتن و نه هدفی برای آینده.
یک روی دیگر ماجرا این بود که این اتفاق رو تلنگری بدونم برای کارهایی که زودتر باید می کردم و نکردم و کمی عجله کردن برای رسیدن به برخی از خواسته های مهم تر زندگی.
شش ماه روزانه ده,دوازده ساعت درس خواندم و پانزده روز قبل از کنکور ارشد چنین اتفاقی افتاد و من ک شش ماه بعدم را در دانشگاه تهران میدیدم, خیلی زودترش روانه بیمارستان تهران شدم.
امروز صندلی من در سالن کنکور خالی بود. صندلی ای که یکسال انتظارش رو می کشیدم.
نا امید نیستم. ٩٩% امیدوارم , این درد چندساله تنی سخت از من ساخته که به این راحتی ها جا خالی نمی دهم.
به امید روزهای پر از شادی

۱۶ بهمن ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی

روزهایی تو زندگی هست که آدم مدتها انتظارش رو می کشه ولی وقتی اونروزها می رسن هزاران مشکل هم باهاشون میاد.
انگار که اگر می خوای پیروز بشی، کل زمین و زمان رو باید شکست بدی .. . یکسالی بود که درگیری یه بیماری شده بودم که هر روز ماهیچه های یه قسمت از بدنم رو درگیر می کرد. اول فکر می کردم یه پهلو درد ساده است و وقتی چندماهی طول کشید و بیماری اوج می گرفت، بخاطر استرسی که برای سلامت بودن در هنگام کنکور ارشد داشتم مجبور شدم با اصرارهای مامان پیش دکتر برم. دکترهای مختلف چندین آزمایش نوشتن ، آزمایش اندامهای مهم بدن، آزمایش غدد ، آزمایش ویتامین ها، قند، چربی، مواد معدنی . و جواب تمام آزمایش ها این بود : سالم سالم هستی.

از یک جهت خوشحال بودم که بعد از ۵ سال گیاهخواری و ۳ سال وگان بودن دچار هیچ کمبودی نشده بودم؛ همه چیزم در بهترین حالت ایده آل قرار داشت.  ایمانم به راهم بیشتر شد. ولی مگر می شد دردت نگذارد شب بخوابی، یا بزور از جایت بلند شوی و بعد هیچ چیزت نباشد ؟ بالاخره با پیگیری های بسیار پیش یک متخصص داخلی رفتم و بعد از پرسش و پاسخ های بسیار یک آزمایش کامل دیگر از سیستم ایمنی و … برایم تجویز شد. بازهم همه چیز سر جایش بود تا اینکه به آخرین قلم تست شده ی آزمایش می رسیدی..

هلیکوباکترپیلوری .. . باکتری آشنا که از درسهای دوران دبیرستان خوب می شناختمش. باید بین ۱۵ تا ۲۰ می بود ولی در من ذلیل شده، شده بود ۱۸۰ . خوشحال شدم که واقعا بیماری ام بخاطر اندیشه ام نبوده، بیماری ای که خیلی های دیگه هم دارند ولی در بعضی کم است و در بعضی ها بیشتر. ۴ سالی می شد که بطور مطلق هیچ گونه قرصی مصرف نکرده بودم ولی گذرت به دکتر که می افتد، روزی ۱۰ تا ۱۵ قرص باید بخوری. یک قرص می خوری که عفونت معده ات برطرف شود تا جلو التهاب ماهیچه ها را بگیری، می بینی سوزش معده پیدا می کنی و ممکن است همان قرص ها بعدا سبب ضرر بدتری بشن .

سی روز بیشتر به کنکور ارشدی که مدتها انتظارش را می کشیدم نمانده. از خودم حدودا راضی هستم. با اینکه روزانه چندین قرص مسکن و خواب آور مصرف می کنم، مانند کوه در راهم ایستادم. کتابخانه بودم که یک نفر غریبه آمد و پرسید از صبح که میای تا شب یک سر وایمیسی، نه استراحت می کنی و نه برای ناهار میری خونه. انقدر قرص می خوری، ریتالین مصرف می کنی ؟ گفتم نه برار جان. اتفاقا عکسش رو مصرف می کنم. هم خواب آوره و هم کارایی حافظه رو میاره پاینن. شاید یک بار تو زندگیم اراده کردم و اینطور شده ..

این مطلب به این خاطر نوشته شد که به یادم بماند اینروزها تمام تلاشم را کرده ام و اگر نشد ربطی به خواست و تلاش من نداشته و جای حسرتی برای بعد باقی نگذارم.

۱۵ دی ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , روزهای خاص زندگی , سبزوار , فناوری اطلاعات (IT)

تا یکسال پیش آدم تنهایی بودم. از اول عمرم آدم تنهایی بودم. همیشه خلا دوستی دوست همراهم بود. پنج سالم بود ک بدنبالش می گشتم, دوستی فارغ از جنسیت. کسی ک مثل همه دیگران نباشد. دوستی متفاوت که متفاوت شدنش را از خود هزینه کرده باشد. دوستی ک بر دلم بنشیند و در همه حال یار و همراهی برای هم باشیم برای روزهای خوش. می توانم دست بر مقدس ترینهایم بگذارم و بگویم, نه سن و سالش برایم مهم بود نه جنسیتش. بدنبال افکاری خوب و بی آلایش بودم. ده دوازده سالگی بهترین دوست همسالم را از دست دادم, دوستی ک امروز بعد سالها میبینمش و هنوز حسرت آن روزهای خوب را می خورم. بزرگتر شدیم دوستی بهتر از کودکی تا نجوانی, ک آنهم شد مثل دگران و بعد از آن قسم خوردم ک دیگر بدنبال و در فکر دوست نباشم. سالها شده بودم مثل سنگ و هیچوقت اجازه نمی دادم روابط گرمی با دیگران داشته باشم. خلقی تخس مانند را پیش گرفتم و در محیطی بیگانه با دیگران زندگی می کردم. ٣/۴ سال اینگونه بودم و شخصیت و اعتقاداتم بدور از هیچ گرایش و اعتقاد وابسته به محیط شکل گرفت و هر آنچه پیرو اش شدم علاقه شخصی ام بود و تحقیق. همیشه در خلوت و در خودم بودم و اگر کمی بیشتر کشش می دادم به عرفان هم می رسیدم! دور روزگار برگشت و دوستی دیدم به پاکی آینه و زلالی آب. چه چیز جز دریغ بگویم, که یاد خوبی هایش دهان را پر از آب می کرد. همه چیز عوض شد. بعد از سالها دیگر بیگانه نبودم و خودم را بواسطه کسی, به این دنیا و مردمش متصل می دیدم. احساسی آنقدر خوب ک گذشت یکسال را حس نکردم. یکسالی سخت ک تمامش را در بند سخت ترین بیماری بودم که هر روز یک قسمت بدنم را فلج می کرد! آنقدر از خود بیخود میشدم ک درد جسم برایم قابل درک نبود و تمام سختی ها برایم آسان می نمود و در خواب و بیداری در رویاها میزیستم. افسوس ک آن روزها و یادهای خوب گذشت, آینه شکست. روزها ک دگر شد, آن که برایم نقطه عطفی بود, از متفاوت بودن گریزان و همسان دگران شد. رویاها, آرزوها همه بر باد رفت. کشتی امید بار دیگر به گل نشست و زندگی خوش آرمانی دوردست شد. زندگیم صحنه جنگ است. جنگ با بیماری, جنگ علمی! جنگ اعتقادی و جنگ با احساسات. عاقبت به خیر شویم انشالا

۷ آذر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

یه چیزهایی هم شانسیه .
تو سنین نوجوانی اگر آدم عاشق کسی بشه که تعادل روحی روانی داشته باشه و برات ارزش قائل باشه و به پات بمونه می تونه خیلی چیزها رو بهت هدیه بده. آرامش، اعتماد به نفس و اعتماد به دیگران.

و اگر غیر از این باشه، شخصیت درحال شکل گیری انسان رو خراب می کنه و سخته این آدم  بتونه در آینده رابطه موفققی با دیگران داشته باشه. من اگر قرار باشه روزی به فرزند خودم نصیحت کنم، می گم در اولین قدم تعادل طرفت رو بسنج و برای مدتی نسبتا طولانی استمرار و پایبندی اون رو چک کن و بعد وارد رابطه جدی شو. در روابط عاطفی جای هیچ گونه ریسکی نیست. هرگونه شکست، ترکی در شخصیت و روح و روان ایجاد می کنه که ممکنه هیچ وقت التیام پیدا نکنه. در حالت عادی وقتی همه چیز بر وفق مراد هستت هیچ مشکلی نیست و ممکنه بتونی در بدترین حالات روحی و روانی هم اون رو بروز ندی ولی از درون نوعی حس خودخوری پیدا می کنی، شبیه یک مرض که به جانت می افته و پس از هربار ضعیف شدن و دچار شدن در مشکلی، اون رو  نشون می دی.

۵ سال پیش برای من هم چنین اتفاقی افتاد و هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم یا بشود که بتوانم وارد رابطه موفقی بشوم. بی اعتمادی به رابطه ها، توان تحمل در برابر مشکلات رو پایین میاره و این خودش ریشه هر رابطه ای رو می  سوزونه. وقتی مطمئن نباشی که در یک صبح تا شب که در بیخبری به سر میبری چه اتفاقهایی درحال افتادنه، روان آدم به بدترین زمان ممکن خودش برمی گرده. در یک چنین مواقعی که یک آدم بدشانس دچارش هست یا باید یک عمر را با این حس های بد زندگی کنی، یا یک نفر وارد زندگی ات شود که فارغ از تمام بدی هاست. یک نفر که می تونه بهت نشون بده که هست آدمی که هیچکدوم از اون نشونی های زشت رو نداره. یک نفر که بدونی بعد از یک سال ندیدن هم میشه مطمئن بود که سرجای خودش ایستاده و یک نفر که هر بار از هم دور می شی بدونی فکرش اینه که چیکار کنه که با هم بودنمون دوباره شکل بگیره.

اینروزها روزهای خوبیه. روزهایی که  شاید بهترین روزها باشه. روزهایی که حتی دوس ندارم وقتم رو درگیر نوشتن کنم. دوس دارم از این روزا فقط استفاده اش رو ببرم. این یک سال متعادل ترین سال زندگی من بود و شاید اگر چندی ادامه داشته باشه، بتونم یک ریکاوری کامل روانی داشته باشم و اونطور که باید بشم، بشم .. . راضیم به هر حال، دست بانی اش درد نکناد!

۲۵ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له , سبزوار

عالم مادی یه خوبی که داره اینه که از عوالم احساسات و معنویات دورت می کنه. به قطع یقین خیلی از پیشرفتها هم از همین قطع امید کردن از این عوالم شروع میشه. اینروزها هم سرم بیشتر گرم همین مادیات است.
_________
پ.ن: هیچوقت سابقه نداشته در تابستان و مخصوصا در تیر اوضاع بر وفق مراد من باشه و حالت روحی مناسبی داشته باشم. اگر حتی خودم این رو خواسته باشم دیگران تاکید بیشتری رو انجام این اتفاق بد دارند. ولی امسال قرار نیس اون حالتها سراغ من بیاد. تمام تلاشم اینه که مثل کوه بایستم و تا آخر امسال بصورت آزمایشی هم که شده رنگ شکست رو نبینم. اگر شد، یعنی به آینده هم امیدی هست و اگر نشد یک عمر با خیالی راحت و با بیخیالی زندگی می کنم.

۸ تیر ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

هستند آدمهایی که الکی همه چیو بهم می ریزند تا در اون بلبشو به مقاصد خودشون برسند.
این آدمها در حقیقت خیلی هم زرنگ نیستند، چیزی که براشون می مونه خسرانه. چون نه اینورو کامل دارند و نه اونورو و در نهایت هم اینور رو کامل از دست میدن !

۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

  1.  دوسال پیش به مدت چندین ماه آنقدر گردنم درد می کرد و عضله های پشتی و گردنم گرفته بود که خم کردن سرم به سمت پایین و دیدن قفسه ی سینه ام برایم رویا بود! آنروزها نه می توانستم مثله آدم درس بخوانم و نه می توانستم کار کنم. به گردن کج های فلج می ماندم .. . آنزمان می گفتم اگر روزی خوب شدم از ثانیه به ثانیه ام استفاده می کنم و تا در توانم باشد کار می کنم و درس می خوانم. این راز فعالیت خستگی ناپذیر و بی حد و حصر من در این دو سال اخیر پس از سلامتی بود که یک لحظه هم از کار و تلاش غفلت نمی کردم.
  2.  روزگاری عاشق بودم، به نظرم آمد که عشقم از دستم رفت و واقعا هم رفت. حتی نشد دوران عاشقانه را تجربه کنم، عاشق بودم و فقط خودم می دانستم و عاشق بودنم را باور داشتم. بعد از آن روزها گمانم این بود که دیگر هیچوقت روی آن عشق یا هر عشق ممکن دیگری را نمی بینم و انتظار چنین چیزی را هم دیگر نداشتم. به موجودیتی به نام عشق بدرود گفته بودم، به خودم  گفته بودم اگر روزی آسمان به زمین آمد و زندگی دوباره چنان که می خواستم عاشقانه شد، به هیچ قیمت عشق را از دست نخواهم داد!
  3.  پنج سالی که در شاهرود بودم و در رشته ای که علاقه ای به آن نداشتم درس خواندم و در شهری که کوچکترین لذتی از آن نبردم و هیچ حس مثبتی به آن نداشتم، مانند نوار کاست جویده شده ای برایم می ماند که مانند دوران کودکی ام قسمت جویده شده را با قیچی می بریدیم و دو سر سالم را به هم می چسباندیم. در محل اثر این دو، لحظه ای جهش بوجود می آمد ولی خوبی اش این بود که پس از آن نوار را با کیفیت خوبش گوش می دادیم و خرابی به باقی نوار گسترش پیدا نمی کرد. دوس دارم روزگاری هم، این ۵ سال سختی کشیدن بیخود، بیگاری نوشتن های فراوان و بی جهت، استادان نا به استاد و همه و همه رنجهایی که نادانسته گرفتارشان شدم و هیچ راه گریزی از آن نداشتم را فراموش کنم و پس از آن دوران هیچوقت قدمی به اشتباه کج، نگذارم و ورقه ای برخلاف میلم نخوانم و جمله ای علیرغم علاقه ام ننویسم. فقط راه خودم را خواهم رفت و کارم را با عشقم عجین خواهم ساخت.

۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه , خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

زیباترین لحظه تاریخ زمانی رخ می ده که دو نفر عاشق این باشن که هی عاشق هم باشن و از این عاشق بودن سیر یا خسته نشن!

۲۹ فروردین ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , دستنوشته های معظم له

عشق یعنی هربار یادش بیوفتی، از نو عاشقش بشی ! ♥

۲۵ فروردین ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه دستنوشته های معظم له

از میان دردهای روزگار این بار پهلو درد گرفتم!
اواسط فروردین ماه بود که درد تو دو طرف پهلوهام شروع شد و همون روزهای اول پهلوی سمت راستم خوب شد ولی بدلیل مراقبت نکردن از پهلوی سمت چپم، خیس شدن توی روزهای بارونی و نیوردن کاپشن و لباس مناسب به شاهرود، درد به ناحیه بحرانی رسید و ماهیچه های پای چپم رو درگیر کرد! شاید بخاطر مشغله زیاد و شاد هم پشت گوش انداختن و شاید هم بدلیل عدم علاقه ای که گیاهخوارا به پیش دکتر و بیمارستان رفتن و شاید هم به قولی سهل انگاری خودم، بعد از دوماه درد من رو از پا در اورد و بالاخره راهی مطب دکتر شدم.

پس از چک شدن فیزیکی تمام اندامهای محتمل بیماریم و تایید سلامت اونها، و اینکه چند ماه قبل نیز دوره یک چنین دردی رو در ناحیه کتفم داشتم دکتر احتمال داد بیماری خونی ای داشته باشم و یا بدنم درگیر عفونتی شده باشه. به آزمایشگاه رفتم و پس از گرفتن آزمایش خون، دکتر عزیز سلامت خون ام را کاملا رضایت بخش و مناسب اعلام کرد و فرمودن هیچگونه کمبود یا مورد مشکوکی در خونم وجود نداره. تمامی درصد ها چه هموگلوبین چه پروتئین، چه درصد ویتامینها همگی در حد میانه مقدارهای مطلوب قرار داشت. شاید دغدغه من بوجود آمدن بیماری خونی هم نبود، اولین بار پس از ۵ سال گیاهخواری مهم ترین عنصر بدنم را چکاپ کردم و نمره قبولی گرفتم. در زمینه گیاهخوار شدن، خودم این رو قبول داشتم که طی چند هزار گوشتخواری بشر، ممکن بود سیستم بدنی انسان به گوشتخواری عادت کرده باشه و مقداری از سیستم گیاهخوار بودنمان دور شده باشیم و نیاز به مصرف محصولات حیوانی ایجاد شده باشد و غصه ام این بود که این عادت روزی در جایی آسیب زا باشد. بعد از نرمال بودن نتیجه آزمایش تمام دغدغه ها و نگرانی ها برطرف شد و بیش از هر زمانی بر درست بودن اعتقاد و زندگی گیاهخواری مطمئن شدم.

در این ۵ سال، سر روی بالشت می گذاشتم زمانی برای فکر و خیالات وجود نداشت. آرامشی داشتم که تا پلک روی هم می رفت، خواب به سراغم می آمد. شاید که نه، صد درصد این آرامشی بود که پس از دست کشیدن از آزار و قتل و خونریزی حیوانات بی گناه به من دست داده بود و در این مدت هیچ گاه عذاب وجدان و یا ناراحتی اعصاب و نگرانی ای به من دست نداده بود. در این ۵ سال من زندگی بر روی بهشت را تجربه کردم. در این ۵ سال همانطور که به روح ام رسید ، از لحاظ جسمی هم کلی خودم رو تحویل گرفتم. هیچ جوانی در این سن ۳/۴ ساعت از روزش را وقف درست کردن خوراکی های جورواجور سالم و خالی از رنج و درد نمی کنه!

پس از مطمئن شدن از تندرستی کاملم کمی ورزش های مربوط به تنه و نیم تنه رو به برنامه هام اضافه کردم وامروز که این مطلب رو می نویسم احساس می کنم دردی هم ندارم! در این ده روزی که گذشت پدر برای عمل چشم به تهران رفته بود. مادر هم همراهشان رفته بودند و من برای تنها نبودن برادر عزیز -حسن آقا- فرجه ها را فدای سبزوار رفتن کرده وده روزی رو مغازه داری کردم. خوشبختانه پدر به سلامت برگشت و چشمانش رو از دردی چندین ساله آزاد کرد و مادر تا چند روز از شیرین کاری های امیرحسین و شیرین زبانی های آیدا تعریف می کرد .. .

هیچ نعمتی بالاتر از این نیست که پدر و مادرت را در یک عان در یک جا و در کنار هم داشته باشی .. .  دیشب برای دادن آخرین امتحانات دوران کارشناسی از سبزوار راهی شاهرود شدم. ۴ امتحان دارم جدا از اینکه انگیزه ای برای یادگیری شان نیس ، اصلا حس خواندنشان هم نیست. اگر حسش بیاید فقط خوانده ایم که چیزی را بیهوده خوانده باشیم و این چند سال درجا زدن را بالاخره تمام کرده باشیم!

۲۰ خرداد ۱۳۹۳ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه , خاطرات روزمره , خام خواری , گیاهخواری

۴ ماه بعد از گیاهخوار شدنم بود که مسافرتی به اصفهان داشتم . اونموقع چون چیزی از گیاهخوارشدنم نگذشته بود خیلی از دوستان فکر می کردن شوخی می کنم که می گم دیگه گوشت نمی خورم.
به اصفهان که رسیدم دوتا از دوستان اینترنتی ام منو برای ناهار به رستوران سنتی ای بردن که جز مواد گوشتی غذایی نداشت. من چیزی سفارش ندادم و از اونجایی که این دوستان اصفهانی ام فکر می کردن از ترس اینکه اونا اصفهانی بازی در نیارن جوجه کباب نمی خورم به زور گوشتهارو چپوندن تو حلقم. اونروز تا شبش بخاطر اینکه عادت خوردن گوشت رو چندماهی می شد ترک کرده بودم تا شبش دلدرد داشتم.
برگشتنی که به شاهرود اومدم چون از خط قرمز یکبار عبور کرده بودم، دیگر خوردن گوشت برایم خیلی عجیب نبود. در همان هفته اول بعد از مسافرت دو سه بار چلومرغ های دانشگاه را خوردم و فقط از خوردن گوشت قرمز اکراه می کردم. حتی یکی دوبار ماهی هم خریدم و تو خونه برای خودم اون بدبختهای فلک زده رو کبابشون کردم !
اون دو سه باری که گوشت مرغ می خوردم، چشمها و راه تنفسم رو می بستم تا بتونم بخورمشون و بوشو نشنوم تا حالت تهوع بهم دست نده، جدا از این حالات عذاب وجدان هم دائم همراه من بود. در اون دوباری هم که ماهی خریدم و سرهاشونو می بریدم آنقدر حس بدی به من دست می داد که العان بعد از ۴ سال در حافظه ام مانده است. می تونم بگم هیچ حس بدی از دوران گوشتخواری پیش از گیاهخوارشدنم رو در ذهن ندارم چون می دونم اون روش بخاطر ناآگاهی ام بود ولی همینکه آگاه شدم و چندماه بعدش دوباره اشتباه کردم، هیچوقت از خاطرم نمی ره.

آن هفته ای که چند مرتبه ای گوشت سفید (مرغ و ماهی) مصرف کردم با تمام حس های بدی که برایم به یادگار گذاشت، یک خوبی هم داشت و آن اینکه بعد از چشیدن مزه تعفن آن غذاها دیگر هیچ وقت هوس خوردن جنازه های کشته شده بدست خودمون رو نکردم و هر بار در جایی ماده غذایی گوشتی رو می بینم می توانم مزه تعفنش را زیر لبم حس کنم.

دیروز رضا (کمیلی) با ممد به خونه ی دانشجویی ما اومده بودند. یک بسته پفک هم آورده بودند که رضا تماموقت پیش بچه ها از مزه خوب پفکه تعریف می کرد. من بعد از وگان شدنم ۱۵ ماه بود که پفک نخورده بودم. یاده هست که همه می گفتن تنها به این خاطر نحیف مانده ام که عوض غذا فقط پفک می خورم ! کلا از بچگی تا همین ۱۵ ماه پیش عاشق پفک و مخصوصا پفکی نمکی مینو بودم ولی بعد از اینکه تصمیم گرفتم وگن شوم از اینهم مانند سایر علایقی که به اشتباه به سراغشان رفته بودم گذشتم ! پاشدم و برعکس تمام اصرار و پافشاری هایم که در غذاهایم نباید حتی یک اپسیلون ماده حیوانی وجود داشته بشد، یه دونه از پفک ها خوردم تا ببینم این مزه معرکه پفک چطوریه . ۱۵ ماه بود که دیگه پفک نخورده بودم و بعد از این مدت اصلا طعم خوشایندی رو از پفک خوردن حس نکردم .

این چنین شد که دیگه هیچوقت هوس پفک خوردن به من دست نخواهد داد !

۱۸ اسفند ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه , خاطرات روزمره , گیاهخواری

در حال سپری کردن روزهای سرد زمستان ۹۲ هستیم، روزهایی که ما رو تا ۱۵ درجه زیر صفر می برد.
بخاطر این سرما کنکور ارشدمان یک هفته ای عقب افتاد، مامان بابا هم آخر این هفته می روند مکه و هفته آینده تمام وقت باید مغازه باشم تا جای خالی پدر حس نشود.
بعد از برگشتن مامان بابا، برای تموم کردن رشته عمران و انجام پروژه هام، برای ۳/۴ ماه عازم شاهرود می شوم و  این مدت را قرار است با همخوانه ای سال دومم – وحید دولت – سپری کنم. اینروزها تقریبا از تمام زمانهای بیداریم برای کار کردن و پیش بردن اهدافی که برای سال آینده ام تعیین کرده ام استفاده می کنم، در کنارش فرصتی دست می دهد آموزش های جدید طراحی و کدنویسی را می بینم و می خوانم و سعی می کنم خودم را با طراحی روز دنیا به روز نگه دارم و در مواقعی که تمامی این نیازهای اولیه ام برطرف می شود، درسهای ارشد را می خوانم .
اینروزهایم را خیلی دوست دارم . کار می کنم، برنامه بسیار منظمی دارم و هر روز در زمینه علمی پیشرفت می کنم. حال روحی ام فوق العاده خوب است و شرایط خانواده بسیار پایدار. همه چیز مهیاست برای لذت بردن از زندگی .. . قدر اینها را خوب میدانم!
___________
پ.ن : امروز ۱۵ بهمن بود ، خوب که فکر کردم یادم آمد امروز ۴ امین سال گیاهخوار بودنم هم پایان یافت. چند شب پیش خانه برادرم دعوت بودیم و بحثی بوده و پدربزرگ زن داداشم گفته که یکماه گوشت نخوری میمیری. اتفاقا همانجا من وارد شدم و گفتند که این آقا ۴ سال است که گوشت نخورده. در چنین جمع هایی که میانگین سنی بسیار بالاست نمی شود پاسخی درخور آنها داد و گاه سکوت و صحبت نکردن و عادی نشان دادن سبک زندگی ات بهترین روش است نسبت به اینکه بخواهی زندگی انقلاب وار شده خودت را یکدفعه نشان آنها بدهی و خیلی های دیگر را به خاطر گذر از حد و مرزها و خطوط قرمز بترسانی. بهترین روش برای آشنا کردن دیگران با گیاهخواری اینست که هیچ نگویی و بگذاری بتدریج دیگران زندگی ات را ببینند و بفمند که با گیاهخوار شدن موجودی فضایی نمی شوی و مثه همه آنها زندگی عادی خود را داری و هیچ مشکلی که بوجود نمی آید هیچ، بلکه از درد و رنج های روحی و جسمی نیز خلاص می شوی. زادروز ۴ سالگی ام گرامی باد :)

۱۷ بهمن ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه خاطرات دانشگاه , خاطرات روزمره , گیاهخواری

۴ سال پیش تو همین روزها بود که تو اوج صادق هدایت خوانی بودم. اصلا برای همین بود که گفتم چند روزی مثله اون گوشت نخورم و گیاهخوار بشم تا با خوندن باقی نوشته هاش ارتباط بیشتری باشخصیتش بتونم برقرار کنم. اصلا اون زمان منو چه به حمایت از حیوانات و گیاهخواری و سلامتی روح و روان .. . اصلا اونزمان روح جد پدر من هم بخاطر کندن کله گاو و گوسفنداش، عذاب وجدان نمی گرفت، چه برسه به منی که شب قبلش برای تصاحب ۴ تا چشم دو تا کله پاچه ای که مامان بار گذاشته بود با داداش حسین رقابت داشتم .. .
یکی از آخرین کتابهایی که اونزمان از هدایت خوندم همون “فواید گیاهخواری” ش بود. بعد از چند روز از گیاهخوار شدنم بود که لذت روانی و جسمانی گیاهخواری رو به چشم دیدم و اونجا بود که حیفم میومد دست از این کار بردارم. چیزی که اون روزها می دونستم این بود من که تا آخر عمر می تونم گوشت بخورم، پس بذار چند روز دیگه هم ادامه بدم تا این دوره گیاهخواریم طولانی تر بشه و تجربه ام هم بیشتر . اونقدر ادامه دادم تا خودم شدم گیاهخوار!!
بعد از اونروزها، با اون اعتقاداتی که نسبت به سیاست و مذهب داشتم با گیاهخوار شدنم تمامی اونها سمت و سویی واحد پیدا کردن و منسجم شدن و صادق هدایت در کتابهاش چیزی جز حرف دل من رو نمی زد و طوری دور از فکر من نمی اندیشید . یکجورهایی کم کم تبدیل شدم به خود هدایت و آثار هدایت مزه عجیب روزهای اولش را نداشت و برای ذهن من تکراری می اومد .. . انگار تمام حرفهای هدایت رو بلد بودم و انگار خودم بودم که اونها رو نوشته بودم. به جرات می تونم بگم که بعد از گیاهخوار شدنم دو/سه کتاب بیشتر از هدایت نخوندم .. .
و اما در این روزها بخاطر سایت کتاب جدیدی که راه انداختم، دو باره راهم به سمت هدایت کشیده شده و نگاهم زیاد به آثار هدایت می خوره . امشب رمان ” فردا ” رو از هدایت خوندم. نظر خاصی ندارم بهش، بیشتر شبیه چیزی بوده که ته ذهن هدایت مونده بوده و فقط خواسته روی کاغذ بیارتش . چیز جالبی که در این رمان دیدم مدرنیته ای بود که در آن زمان تازگی داشته و هدایت در جاهای مختلف استفاده کرده و سبک نوشته اش کمی شبیه ثبت وقایع تاریخی و با مضمون سیاسی هست .. . انگار آن زمان هم بگیر و بکش زیادی بوده و هدایت ۸/۹ صفحه حرفهای صفحه سیاه کن گفته تا حرفهای صفحات آخرش از کشته شدن مخالفین و منتقدین زمانه در اون هنگام، زیاد به چشم نیاد .. .
این هم یک پاراگراف از صفحات ابتدایی کتاب :

اما هیچی مال من نمی تونه باشه. یادگار هم مال من نیست – یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند، زندگی شان مایه داشته – از عشق بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می برند. بچگی خودشان را به یاد می آورند . اما مهتاب چشم من را می زنه،و یا بی خوابی به سرم می اندازه! یادگار هم از روی دوش هام سر می خوره و به زمین می افته. یکه و تنها، چه بهتر!

_________________
پ.ن : برای دانلود داستان کوتاه فردا اثر صادق هدایت اینجا را کلیک کنید.

۲۶ آبان ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه ادبی , خاطرات روزمره , گیاهخواری

یکسال اولی که تو خونه آخری مون تو شاهرود بودیم خونه هیچ مورچه ای نداشت. بس که کثیف بودیم، کم کم ردپای مورچه ها هم از ۲ طبقه پایین تر و بواسطه لوله های آب تو خونه ما پیدا شد .. . من عاشق مورچه هام. مورچه های اونجا هم از مورچه های هرجایی بهتر بودن. اینطور که فهمیدم، چند نوع مورچه داریم و مورچه های خونه شاهرودمون از نوع قندخورش بودن! خوبی شون به این بود که دیگه سراغ پسته ها و تخمه ها و گندم و جوهای ذخیره ای من نمی رفتن. ولی در عوض اگر یه پاکت آبمیوه به سقف آویزون کرده بودیم، ردشو می زدن! ( رد = اثر)
سالهاست من روی زمین می خوابم. یه پارچه یا پتوی مسافرتی میندازم و اعتقادی به تشک هم ندارم. مورچه ها انقدر ناز و فهمیده بودن که با یک فاصله سی چهل سانتی من رو دور می زدن و می رفتن بدنبال اهداف قندی شون! بیشتر از دوماه کاری به کارشون نداشتیم و اونها هم کاری به کار ما نداشتن. انگار تو خونه حیات جاری بود، اونقدر سریع و مرتب بودن که به سرخرگی می موندن که تازه از قلب منشعب شده بود … .
حتی خونه رو مرتب نمی کردیم که بساط مورچه ها بر هم نخوره. اونقدر اون مورچه های بی آزار رو دوست داشتم که می خواستم کف طبقه همکف خانه رو خراب کنم و ملکه شون رو در بیارم وبیارم سبزوار جایگزین مورچه های پروتئین خوار خانه پدری کنم! حیف که کاری شدنی و اخلاقی نبود و مورچه های زیادی آسیب می دیدن .. .
دوران خانه مجردی شاهرود گذشت و به خانه برگشتم. سبزوار و در کنار پدر و مادر. اینجا مردم خو کرده اند به کشتن.. . وقتی جلو ماشین ذغارتی مرغ و گوسپند می کشن، تعجبی نیست مورچه های روی سینک ظرف شویی رو غرق فاضلاب کنند و یا یک میلیون مورچه رو قتل عام نمایند! یکی از مشکلات خانه ما اینه که ۲۵/۳۰ سال پیش مرد کفتر بازی، اینجا رو کرده کفتر فروشی و اتاقها بوده اند انبار ارزن و گندم.. . به همین خاطر مورچه ها به شکل تصاعدی در زیر خونه تکثیر شده اند.
دغدغه پدر و مادر من اینه که مورچه ها دائم گازشون می گیرند! اصلا در یک عان واحد، بیست تا مورچه می چسبن بهشون و ولشون نمی کنن. وقتی هم من به سم ریختن جلو لونه مورچه ها اعتراض می کنم می گن چون تو نمی کشی شون و دوستت دارند و گازت نمی گیرن، حالا میای به کشتنشون اعتراض می کنی !! ولی ما رو که گاز میگیرن چیکار کنیم … .
می گم بهشون هیچ چیز تو دنیا بی شعور نیست و شاید حرف شما درست باشه و منو دوست داشته باشن. خب شما هم نکشینشون که دوست شما هم بشن. در ثانی از نظر من، شما بخاطر مصرف گوشت و … هزار نوع دفعیات پوستی دارین که مورچه ها عاشق اونان. پروتئینها، قندها، چربی ها … تو بدن شما، زیر پوستتاتون تلنبار شده. خب مورچه هم بو می کشه و می خواد بیاد اونارو بکنه ببره . شک دارین؟ یه تیکه ازون (ببخشید) مخاطای دماغ تونو بذارید جلوشون ببینید که چقدر عاشق دفعیات پوستین !
همین الان هم تو اتاقم تو سبزوار، دقیقا اطراف من چند هزارتا مورچه همیشه برام رژه می رن و بصورت کاملا مسالمت آمیز تو اتاق من و حتا روی لپتاپ و لای کتابام زندگی می کنن. هیچ وقت به یکی شون هم صدمه نمی زدم. ولی امروز از روی عصبانیت، یکی شونو کشتم. در روز تولدم، روزی که از لحظه آغازش خوش بودم و در طول روز بیشتر از ۱۰۰ نفر بصورت مستقیم و غیر مستقیم، حتی دوستانی که سالها ندیده بودمشان و برای تبریک به سراغم آمدند، روزی که اولین سالروز وگن شدنم و قبول عقیده وگنیسم بود و روزی که برای تبلیغ مکتب حرمت حیات در مراسم پرشور و پرجمعیت گیاهخواران سبزوار برای حمایت از جان حیوانات سخنرانی کردم، مورچه ای را کشتم … . اشک ریختم و واقعا غمگین شدم.
مورچه زیر دستم بود و ندیدمش! ماجرا از پیامکی شروع شد که اشتباه برای دوستی فرستادم. دوستی که نحوه برخورد با او بسیار برایم مهم بود و بخاطر یک گوشی با سیستم مزخرف باید پیامکی که هر یک میلیون سال یکبار برای کسی می نوشتی اش، باید برای اون فرد ارسال می شد. هیچ جای توجیهی هم باقی نگذاشت و شاید اصلا باید این اتفاق می افتاد.. .
آنقدر از ناراحتی عصبانی شدم و آنقدر عصبانیت کار دستم داد که گوشی رو سمت زمین پرت کردم و روی ملافه ای که همیشه وسط اتاقم برای خوابم پهن است، مورچه ای له شد!نصفه نیمه و جان می داد. مورچه ای دیگه پیداش شد و گرفتش و کشیدش و از آنور اوردش جلوی چشمانم و من زل زده بودم به جان دادنش. مورچه ورداشت و بردش و من غمگین بودم .
نمی دونم حکمتش چی بود در چنین روزی، چنین چیزهایی دست به دست هم داد .. . گاهی وقتها به حکمت هم می خندم. این که بخواد جان جانداری گرفته بشه، تنها بخاطر اینکه برای من حکمتی بشه یا تلنگری به من زده بشه. مگر من کی هستم که این همه چیز فدای من بشه .. . :-|
_______________
پ.ن : طبق عادت همه ساله اسامی کسانی که ابراز تبریک کردن رو اعلام می کنم. نداناجی عزیز که یکی دو روز قبل کار خودش رو راحت کرد! فکر کنم چون من هفته پیش ۳/۴ روز بعد تولدش بهش تبریک گفتم، اینطور جبران کرد!! آبجی فاطمه عزیزم هم به همراه امیرحسین و آیدا ساعت ۹ شب از تهران برای تبریک تولدم زنگ زدن. خواهر آدم یعنی چیزی که تو دنیا تکرار شدنی نیست. تنها کسی که هر سال تولدت رو خودش یادشه و از فاصله ۶۰۰ کیلومتری بهت تبریک می گه .. . امسال از فک و فامیل و داداشا و زن داداشا هیشکدوم تولدم رو یادشون نبود، من هم تو خونه به روی هیشکی نیوردم! بگذریم. از بین دوستان، فرشته هم که مثله همیشه صبرش نیست و یکی دو ساعت مانده به ۶ آبان ابراز لطف و احاساسات کردن. راس ۱۲:۰۰ تا بامدادان میزبان زهرا۲ خانم بودیم. نیلوفر عزیز هم همون دقایق اولیه شور و شعف رو منتقل کرد. امیر مسکنی عزیز هم همون دقایق اولیه تبریکش رو گفت! فردا ظهرش با تماس تبریکی بابک توتونچی عزیزم بیدار شدم. ظهر از اندیمشک پیام تبریک ناموفقی داشتم، که مهم نیتش بود و بیکران سپاسگزارش هستم. در طول روز حدود ۹۰ نفر هم توی فیسبوک پیام تبریک عمومی برام فرستادن و بیست نفری هم پیام خصوصی. یکجورهایی پیامهای تبریک فیسبوکی شبیه از سر وا کردنه و هزارتا هم اگر باشه اندازه ۲تا پیام اس ام اسی یا تلفنی نمی چسبه! خلاصه علاوه بر یکساعتی که پای نوشتن این مطلب گذاشتم، یکساعتی هم مشغول لایک و کامنت گذاشتن پیامهای فیسبوک بودم و برای من هم تشکر کردنها بیشتر جنبه از سر وا کردن داشت و اصلا هم نچسبید! یادمه سالای اول که فیسبوک هنوز خز نشده بود، دوستان و اطرافیان نزدیک بهت زنگ می زدن و تو فیسبوک هم ۴ تا آدم کله گنده که باهاشون ارتباط صمیمانه و نزدیک نداشتی مثله محمدعلی ابطحی، شاهین نجفی یا حمید گودرزی یا فوتبالیستا و گنده های کامپیوتریِ اونور آب برات پیام تبریک می فرستادن. ولی حالا صثمیمی ترین دوستت با یه پیام الکی سر همه چیو هم میاره ! :-|
پ.ن ۲ : بدلایلی کامنت هاتونو برای این مطلب، واسه خودتون نگه دارید. این مطلب یکجورهایی خاص است و نیازی به کش داده شدن نداره!

۷ آبان ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه حیوان دوستی , خاطرات روزمره , دوستان

اگر مردم دنیا می دونستن گیاهخوارا چه دوستای خوبی دارند، همه شون یک شبه گیاهخوار می شدند!!
_________
پ.ن: آدم واسه پیدا کردن دوست جدید معیارهای خیلی زیادی داره که خیلی ها و درست اساسی ترین هاشون مبناهای اعتقادیه. گیاهخوارا خیلی خوشبحالشون شده چرا که با این وجه مشترک گیاهخوار بودن، تقریبا تمامی اون گیاهخوارا مثه همن و آدم راحت میتونه کسایی رو پیدا کنه که مثله خودشن! خیلی از گیاهخوارها مثله من، دیدگاه وگنیسم رو پذیرفتن. وگنیسم یعنی دیدگاهی بالاتر از گونه پرستی، بالاتر از نژادپرستی، بالاتر از جنسیت پرستی ، بالاتر از خود پرستی و عاشق عشق ورزیدن و محبت کردن حتی به در و تخته! درگیرنشدن به بی بندوباری جنسی ، پاک نگه داشتن جسم و روح و … . من تقریبا پس از گیاهخوار شدن به جز ۳/۴ دوست دوران دانشگاهم هیچ دوست گوشتخوار جدیدی پیدا نکردم. تمام معدود دوستان گوشتخواری که دارم از دوران گذشته و بچگی ام هستند ولی برعکس از آن زمانِ خوب، ده ها و شاید صدها دوست گیاهخوار و وگن به دوستانم اضافه شدند که آنقدر خصلت های خوبشان زیاد هست که کمتر نگاهت به بدی هایشان می خورد. خیلی آدمها معمولا برای نیمه گمشده شان بدنبال کسی می گردند که شبیه رویاهایشان باشد، ولی در گیاهخواران آنقدر خوبان زیادند که آدم به دنبالِ دقیقا خودِ نیمه گمشده اش می گردد !! :دی

۲۸ مهر ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه دوستان , گیاهخواری

یکی از مضحک ترین حالات برای هر فرد یا رابطه ای وقتی هست که بخوای هی با حرف به طرفت بگی و نشون بدی که چقدر دوستش داری و یا عاشقشی، در حالی که طرفت این باور رو نداره.. . خب اگر عاشقش بودی اون تا امروز از رو رفتارت این حس رو از تو گرفته بود و اگر تو واقعا عاشقش بودی و اون این قضیه رو نمی فهمید بهتر بود خیلی شیک معشوقتو با یه حیوون زبون بسته خونگی عوض کنی .
یاد گذشته که میوفتم، یاد جواب پس دادنها، یاد همینطور الکی و بدون کنتور حرف زدنهایی که هیشکدوم تو خاطر نمی موندن تنم میلرزه. فراریم از زمانهایی که قراره با صحبت خودتو اثبات کنی. خوشبختانه تو سالهای اخیر و تو جامعه واقعیم تونستم اونقدر خودم رو جا بندازم و خودم رو اثبات کنم که جایی برای حرف زدنهای اضافی نمونه. اینحرفها شاید روزی برای فرزند خودم یا خیلی هایی که گذرشون به اینجا می خوره تلنگری باشه تا حیف نکنند ثانیه هاشون رو برای حرف زدن. اگر عاشق هستی، عاشقی کن. نفهمیدن فارغی کن و به سراغ کسی برو که عشق و محبنت را بفهمد. عشق چیزی در بیرون تو نیست، تمام عشق خودت هستی!
_______
پ.ن : امروز روز تربیت بدنی بود. با بچه های انجمن دوستداران طبیعت سبزوار برنامه کوهپیمایی مسیر رودگل سنگ سفید رو گذاشته بودیم. از برخی رشته های تربیت بدنی نظیر کوهنوردی و اسکیت و ..  هم ورزشکار و مربی میهمان داشتیم. صبح ساعت ۶ از جلو شهرداری حرکت کردیم. کار جالب و متفاوتی که نسبت به هفته های پیش کردم این بود که دوچرخه ام رو هم با خودم به محل حرکت اتوبوسهایی بردم که برامون فراهم شده بود. مسیر رفت دوچرخه رو تو اتوبوس گذاشتم و به رودگل رفتیم. اونجا دوساعتی دوچرخه در بغل کوههای (یا اصطلاح درست تر و عمرانی ترش = تپه ماهوری ها) رو همپای بچه ها در نوردیدم !! خیلی ها وسط راه کم اورده بودند ولی من با دوچرخه تو بغلم دوساعتی تو بالارفتن از تپه ها جلودار بودم.. . همه افراد انجمن گیاهخواری من رو می دونند و اینگونه حرکت ها همیشه بهترین تبلیغ برای نشون دادن قدرت یک انسان گیاهخوار و ترویج این اندیشه س. بعد از تموم شدن مسیر به سرچشمه رودگل رسیدیم. صبحانه ای خوردیم وبعد از چایی خوردن و گرفتن عکسهامون عزم برگشت کردیم. ۴۰ نفری می شدیم و برنامه جالب و متفاوتی نسبت به هفته های پیش بود. راه برگشت اتوبوس اومد دنبال بچه ها ولی من با دوچرخه ام مسیر ۱۵کیلومتری و سرپایینی رو تنها و با دوچرخه ام شخله کردم ( Shakhla – اصطلاح سبزواری به معنای تازیدن)  و تقریبا همزمان با اتوبوس به سبزوار رسیدم. هوای بسیار خنک و خوبی بود در روز جمعه ای بعد از ساعتها پیاده روی و کوهپیمایی لذتی بود که در اون جمع تنها می تونست نصیب من بشه !

۲۶ مهر ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , سبزوار , گیاهخواری

پریشب بود که بابک عزیز و دوست داشتنی زنگ زدن و گفت دکتر بسکی تشریف اوردن سبزوار و تصمیم دارند کلنگ احداث پارک جنگلی ششتمد رو بزنن و دکتر گفتن خوشحال می شن که ما هم در مراسم شرکت داشته باشیم. هدف نهایی درختکاری ۵ ردیفه در طول ۳۰ کیلومتر از روستای بسک (زادگاه دکتر بسکی) تا سبزوار است که با هزینه ای نزدیک ۵۰۰ میلیونی قراره از طرف دکتر بسکی انجام بپذیره.

صبح روز بعد ساعت ۹ به همراه دکتر بسکی (با حامد و مجتبی و سروش) از سبزوار به سمت شهر ششتمد به راه افتادیم و اول به شورای ششتمد رفتیم. از آنجا به محل احداث پارک رفتیم و دکتر کلنگ پروژه رو زدن :

 

beski2

سپس به سبزوار برگشتیم. در ششتمد دکتر ابراز لطف و علاقه کردند که تمایل دارند دیداری خصوصی با دوستان انجمن ما داشته باشند . بعد از مراسم افتتاح و بازگشت به سبزوار، دو ساعتی در شورای شهر سبزوار جلسه داشتند و ظهر را مهمان ما در سالن جلسات کتابخانه حاج ملاهادی سبزوار بودند.

beskiجلسه بسیار خوب و مفیدی بود. دکتر ناهار انگور خورد و بچه ها هم از دیدن زنده اون صحنه ها لذت می بردن . حرفهای سنجیده و تحرک و فعالیت و خستگی ناپذیری پدر طبیعت ایران برای ما جوانها باورنکردنی و غیرقابل وصف بود. ایشون با سن بالای ۸۰ سال از صبح در حال تحرک و فعالیت بودند با اینجال ساعت ۶ بعد از ظهر راه رفتنشون بیشتر شبیه دویدن یک آهو بود تا راه رفتن عادی یک آدم. انگار ۴ شاخه انگور سوخت اتمی بود براشون. دکتر بسکی از بسیار بسیار معدود معجزه های زنده و قابل دیدن دنیاست و خوشحالم که ایشون امروز مهمان ما بودند. معجزه گیاهخواری و خامخواری و زندگی در طبیعت . زمانی دیدن یک لحظه دکتر برای من رویا و آرزو بود، همانطور که برای خیلی های دیگر، هم اکنون نیز یک آرزوی بزرگ و شاید انگار دست نیافتنی ست .. .

۳ مهر ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه تصاویر , خاطرات روزمره , خام خواری , سبزوار , طبیعت

آنسان آرمانهایش را که می بازد، دیگر درست و غلط بودن نتایج کارهایش چندان برایش اهمیتی ندارد.
یکی از دغدغه های اینروزهایم اینست که آیا کارهایی که دارم می کنم درست است و آیا شتابزده عمل نمی کنم؟
مشکل این است که  بعد از اینهمه دوران سرد و سختی که گذشت، نمی توانم باز تاوان چیزهایی را بدهم که زمانی چیزی از من باقی نگذاشته بود. شاید برای گرفتن درست ترین تصمیم لازم باشد ماهها فکر کنم. با این اتفاقهایی که این چندماهه افتاد، یکجورهایی ترس دارم از وارد شدن به برخی ماجراها و ترس بیشترم از اینست که این مساله در آینده برایم مسبب مشکلات بیشتر بشود. :)
_________
پ.ن : امروز برنامه پاکسازی طبیعت بابا افچنگ (بین روستاهای قز – افچنگ ) رو داشتیم. تیم مون حدود ۲۰ نفری می شد و از اعضای شورای شهر هم آقای مقصودی اومدن و به پاکسازی کمک کردن. در آخر هم از طرف شهرداری یه کامیون جمع آوری زباله اومد و کیسه ها رو بار زدیم و رفتیم. کارمون تا بعد از ظهر ساعت ۶/۷ طول کشید. این جلسه که مثله برنامه های قبل خصوصی بود ولی با بچه های هیئت امنا تصمیم گرفتیم برنامه های بعدی که اولیش پاکسازی طبیعت روستای دلبر و بصورت عمومی هست رو در زمانهای کوتاهتر (۳-۴ ساعته) برگزار کنیم که به باقی کارهای روزانه مون هم بتونیم برسیم. تصاویر برنامه پاکسازی امروز همینکه از طرف جناب آقای عکاس باشی مون برسه به دستمون میذارمشون تو بلاگ.

۳۰ شهریور ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , طبیعت , گیاهخواری

تو این ۶/۷ ماهی که گذشت از لحاظ جسمی تغییرات زیادی کردم.
۴/۵ ماه بعد از وگن شدنم، درست از نوروز ۹۲ به بعد، ۵/ کیلو کم کردم .۵۹ بودم و شدم ۵۳ :-|
مریضی درد پشت و کتفم هم بود و هیچ نمی دونستم کاهش وزنم بخاطر درد پشتمه یا بخاطر وگن شدن. بالاخره با زدن چندتا آمپول به کتف و پشتم درد و مریضی ازم دور شد. بعدها تحقیق که کردم فهمیدم خیلی ها مثله خودم بعد از اینکه گیاهخوار شدند، افزایش وزن پیدا کردند. ولی بعد از وگن شدن کاهش وزن به سراغشون اومده .. .
این چندوقته که برگشتم سبزوار (تابستون) ، رژیم غذاییم افتضاح شد. دیگه از اونهمه آشپزی و غذاهای رنگارنگ گیاهی که تو شاهرود می پختم خبری نبود. نه مواد اولیه گیاهی اینجا می گرفتم و نه حوصله آشپزی داشتم . هرچی مامان درست می کرد و میذاشت جلوم می خوردم، گاهی وقتها هم که غذای گیاهی نداشتیم یا هیچی نمی خوردم یا فقط یه سیب زمینی می نداختم آبپز شه و همراه قارچ و گوچه می خوردم . یه ماه و نیم اول که خیلی کمبود پروتئین اوردم ولی به بعد، به خودم اومدم. چون پیش ازون شرایط روحی مناسبی هم نداشتم بهم ریختگی جسمیم هم چندان مهم نبود.
یکماهی هست که از لحاظ جسمی و نیاز های بدنی رو فرم هستم و کمبودی هم ندارم. کم می خورم ولی هرچیزی مورد نیازم هست رو به بدنم می رسونم . دو هفته پیش می خواستم خامخوار و میوه خوار بشم که مادرم طوری اشک ریخت و گریه کرد که دلم کباب شد و کاملا منصرف شدم. گفت همین برنج و ماکارونی هم که برات درست می کردمو هم دیگه می خوای نخوری ؟؟ هیچوقت کاری نکردم که اشک از چشمان مامانم بیاد پایین .. . هیچوقت هم اینکارو نمی کنم . شاید اگر روزی دوباره وارد زندگی مجردی شدم خوام خواری رو شروع کردم .. .
نوشتن این مطلب ازونجا به سرم زد که خواستم بنویسم که خدا رو شکر وارد ششمین ماهی شدم که قند رو ترک کردم. این که قند منشا بسیاری از بیماری ها و سرطانها و سردرد هاست هیچ شکی توش نیست . میگن زمانای قدیم تو اوایل دوره صنعتی امریکا که کارخونه های بیسکوییت و شیرینی سازی امریکا راه افتادن و به وفور از قند تو محصولاتشون استفاده می کردند دائما تظاهرات برگزار می شده علیه شون با این اتهام که با وارد کردن اینهمه قند به غذای مردم می خوان مردم رو مریض و بیمار کنند .
این چندوقته فقط از خرما و در مواقع سفر و قحطی از خرما خشک و کشمش استفاده می کردم. یکی دوبار خواستم مزه قند رو آزمایشی بچشم، وقتی میذاشتی تو دهنت اونقدر احساس و مزه بدی برات داشت که فکر می کردی داری سم می خوری و مینداختیش بیرون !
دیشب ۲ خوابیدم ، ۵ صبح رفتیم مسیر ۳۰ کیلومتری رفت و برگشت تا سنگ سفید رو با محسن سلامی (رفیق عیاق این روزهام) رکاب زدیم و تازه برگشتیم. الان هم خیلی خسته م و برم یک ساعتی چرت بزنم تا ببینم می تونم امروز بعد از مدتها رکورد خوندن رو بشکونم یا نه … .

۱۱ شهریور ۱۳۹۲ | ارسال دیدگاه خاطرات روزمره , گیاهخواری
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • اسفند ۱۳۸۶
  • بهمن ۱۳۸۶
  • آبان ۱۳۸۴
  • مهر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مرداد ۱۳۸۴
  • مرداد ۱۳۸۳
  • اردیبهشت ۱۳۸۳
  • اسفند ۱۳۸۲
  • خرداد ۱۳۸۲
  • فروردین ۱۳۸۲
  • فروردین ۱۳۸۰
  • گالری سایت طی چند روز آینده تکمیل می شود.

    اطلاعات تماس

    • ایران - خراسان رضوی - سبزوار - میدان انقلاب

    • ایمیل : hamid.delbari@gmail.com
    • تلفن : 09120191768
    • وبسایت : www.delbari.us

    بیاید در تماس باشیم .

    فرم تا اطلاع ثانوی خراب است. پیام نفرستید