تو این زندگی از هیچی شانس نداشتم. همیشه سختی های امروز رو دایورت می کردم به فردا با آرزوی اینکه روزی به اونها دست پیدا می کنم.
با داشتن هزارتا بد بختی و درس خوندن و کنکور ارشد و هزار درد و مرگ دیگه ، با وجود داشتن ۴ برادر که اگر ۳تای اونها هم خدمت درست و حسابی می رفتن و معاف نمی شدن یا … ، به جای اینکه امروز من معاف بودم و با خیال راحت برای آینده م برنامه می ریختم ، باید وسط درس خوندن ، برینم به کل برنامه های آینده و برم خدمت ؟ چرا؟ به خاطر یه سری تصمیمات اشتباه دیگران ! با اینکه می توانستم راحت می توانستم یکی دوسال خدمت رو به عقب بندازم و هم کنکور ارشد رو می دادم و هم دوره فوق لیسانس رو طی می کردم ولی بنا به مصالحی باید تصمیم دیگه ای بگیرم. تصمیم دست خودم هست و شاید تا چند ماه دیگه رفتم خدمت ، در بهترین حالت که خدمت هم نرم باید دو سال کنکور ارشد رو عقب بندازم و اگر تصمیمی غیر اینها بگیرم انتظار بقیه رو بر آورده نکردم! خدا کنه حالت سومی که نگفتم اتفاق بیوفته و برای یک بار اطرافیان مثه آدم رفتار کنن و هی نپرسن کارشناسی ات کی تموم میشه و توپ رو تو زمین من نندازن . خیلی امیدوارم که اگر حالت سوم رو عملی کنن نتیجه بده . این خبری بد برای من است ، خیلی بد ! اونقدر بد که می تونه کاملا زندگی من رو خراب کنه ، که امیدوارم اینطور نشه و یک عمر با افسوس زندگی نکنم!
ادامه
از ابتدا شروع می کنم. پنجم ابتدایی بودم، بچه ای فوق العاده شر و البته فوق العاده درسخوان. سر کلاس های ابتدایی همیشه ضمن درس دادن معلم کتابهای تست هوش و کنکورهای تیزهوشان و نمونه دستم بود تا یک لحظه اگر فرصت گیر می آمد نگاهی به آنها بیاندازم! نه اینکه تو خونه که هستم هم دائم کتاب دستم باشاه ، توی خونه تفریح می کردم ، توی کوچه بازی می کردم ، تو خرابه ها دنبال گنج(!) می گشتم و … ! ولی از هر فرصتی که داشتم بیشترن استفاده رو می بردم ! پنجم ابتدایی که شدم رفته بودیم خونه دختر عمه ام ، که تو زیرزمین خود عمه م می نشستن، دستگاهی جادویی داشتن به نام کامپیوتر از آنهایی که کیس اش زیر مانیتور قرار می گرفت. سیستم عامل هم نداشت ، با داس و ان سی کار می کرد . از همان ابتدا که رفتیم اونجا نشستم پای کامپیوتر و هی با اون ور می رفتم ، الکی تایپ می کردم ، پاک می کردم اینتر می زدم . ۱۲ سال پیش بود ولی انگار همین دیروز بود، شوهر دختر عمه ام می گفت استعدادش فوق العاده است.
پایان کلاس پنجم ابتدایی در یک هفته شروع کردم الفبا لاتین رو اد گرفتم و از فردای آن روز توی کلاسهای فنی و حرفه ای شرکت کردم. دوره داس و ان سی بود و پس از دو آزمون مدرک دیپلم کامپیوتر می دادند. متوسط سنی شرکت کننده ها ۲۰ سال بود و آن زمان من ۱۱ سال داشتم ! همه از ورود من به اون جمع تعجب و البته خنده می کردند. در آزمون آن سال از ۵۰ نفری که بودیم کلا ۱۰ نفر قبول شدند و یکی از اون ده نفر من بودم!! آشنایی داشتم تو اون جمع که اون زمان مدرک لیسانس داشت و در آزمون رد شد و وقتی قبولی من رو شنید از خجالت همه جا از من گریزان بود. قبولی من باعث تعجب حتی مسئولین اونجا شد ولی برای من زیاد هم کار خارق العاده ای نبود ، البته فرمی پر کردم که چهار سال بعد که سنم به ۱۵ سال رسید به اداره فنی حرفه ای بروم و مدرکم را بگیرم ، کاری که هیچگاه نکردم.
بعد از قبولی در آزمون با اصرار من و خواهرم پدرم برایمان و مثلا برای خواهرم که رشته اش کامپیوتر بود ، کامپیوتری خرید . قیمیتش هم یادم هست ۶۶۰ هزار تومن ! آن زمان تابستان بین پنجم ابتدایی و اول راهنمایی ام بود ، درست زمانی که خبر قبولی ام را در آزمون تیزهوشان گرفتم.
از همان روز اول روزی ۱۰ ساعت پای کامپیوتر می نشستم. شاید خواهرم کلا در مجموع ده ساعت از آن کامپیوتر استفاده نکرد.
سال اول راهنمایی کارتون درست می کردم و یا فیلم میکس می کردم. رفیق جون جونیمم اون زمان امیر خسروجردی بود . پسر گلی بود خیلی دوستش داشتم ولی … .
سال دوم راهنمایی برای اولین بار با اینترنت آشنا شدم . اون زمان یه کارت اینترنت ۱۲ ساعته از شرکت پژواک که همان سالها تعطیل شد خریدم به قیمت ۶۰۰۰ تومان . همش هم به سایتهای roozi و تکتاز سر می زدم. سایت دیگه ای هم بود که فکر کنم اسمش ستاره شرق بلگراد! بود که هیچوقت نفهمیدم چرا بسته یا جمع شد .
همه چیز را از آن زمان یادم هست ، زمانی که سال سوم راهنمایی اولین بار یاهو مسنجر ۵ رو نصب کردم و زنگ زدم به سعید وظیفه دار تا طریقه کانکت شدن رو ازون بپرسم ! سئوالی که ازون پرسیدم رو هیچ وقت از یاد نمی برم ، اینکه زمانی که دارم یاهو آیدی و پسوردم رو توی مسنجر تایپ می کنم هم باید کامپیوتر وصل نت باشه ؟!!
خلاصه سال سوم راهنمایی هم با آشنایی با اینترنت گذشت.
به سختی کنکور راهنمایی به دبیرستان رو قبول شدم چون واقعا اونروزها با ۱۲/۱۳ ساعت کار با کامپیوتر وقتی برای درس خوندن نداشتم!
اول دبیرستان فقط کارهای آتوران سازی انجام می دادم ، کنارش نرم افزار هم فارسی می کردم. چند تا مجمعه نرم افزار هم دادیم بیرون که توی سبزوار بدست خیلی ها رسید . شاید حدود ۲۰۰۰ نسخه رایت شد.
دوم دبیرستان بقالی حمید آبباریکی رو کردیم پاتوق و تو اونجا شروع کردیم به کار با برنامه های فلش ، اول از سوئیش که تازه اومده بود شروع کردیم و همینجور پیش رفتیم … .
اواسط دوم دبیرستان بود که حسن ابویسانی من رو با وبلاگ آسنا کرد. با هم رفتیم کافی نت گیتا و دیدم صفحه ای توی پرشین بلاگ ساخته با نام خودش و داخلش فحشی نوشته بود! هر چی اصرار کردم نگفت چطور اون رو ساخته و من بعد از اون روز بود که وارد حیطه حرف ای استفاده از اینترنت شدم. وقتی رفتم خونه آنقدر سرچ زدم تا فهمیدم صفحه ای که حسن ساخته اسمش وبلاگ هست و بعد ها فهمیدم که چه سرویس دهنده های وبلاگی در ایران وجود دارند. فکر کنم اواخر سال ۱۳۸۳ بود و درست زمانی بود که بلاگفا داشت شکل می گرفت . اولین وبلاگ نیمه حرفه ایمو در آغاز کار بلاگفا ساختم ، سال سوم دبیرستانفقط و فقط بخاطر یک حماقت رفتم رشته تجربی! ۷/۸ نفر از اراذل مدرسه تیزهوشان سبزوار بودیم ، اراذل منظورم شرهای ورود خودمون رو منظورمه ، همه با هم تصمیم گرفتیم بریم تجربی. تا جایی که یکی از بچه ها که رفت ریاضی از جمع ما تقریبا خط خورد. سال سوم دبیرستان بود که بزرگترین کار اینترنتی مو انجام دادم. به میهن بلاگ مهاجرت کردم و وبلاگ بازم تو؟ رو ساختم و اون رو تبدیل به سایتی کردم که به مدت ۶ ماه پربازدید ترین سایت ایران بود. بعد از هک شدن و فیلتر شدن اون وبلاگ خاطراتم، روزگار ، رو راه انداختم. البته قبل از وبلاگ روزگار مدتی کار هک انجام می دادم، روزانه هزاران آیدی ، صدها سایت و ده ها وبلاگ رو از بیکاری هک می کردم. ولی هیچگاه برایم لذتی نداشت.
مدت حدود ۶ماه اینترنت حرفه ای رو کنار گذاشتم و از تابستان سال سوم شروع کردم به درس خواندن. در همان مدت ۴/۵ ماهی ک می خوندم تبدیل شده بودم به یکی از بچه درس خوانهای کلاس ، همه می گفتن انقلابی برپا کرده امو یکی از امیدهای کلاس هستم ولی باز هم اواسط سال اینترنت مانند خوره ای به جانم افتاد نمی توانستم ترکش کنم. واقعا دوستش داشتم ، نمی توانستم خودم را در آینده مانند فردی در لباس پزشکی قرض کنم. برایم کار مسخره ای بود با اینکه کلاس خودش را داشت. می گفتم عیب ندارد درس می خوانم پزشک می شوم ولی بعد که مدرک گرفتم کارهای اینترنتی و کامپیوتری را هم در کنار کارم انجام می دهم. مثله سایت ۱pezeshk !
اوایل سال پیش دانشگاهی بود که هنوز وردپرس نسخه مولتی یوزر برای ایجاد سرویس وبلاگ درست نکرده بود که من برای هر نفر یک نسخه وردپرس نصب می کردم و سرویسی مثلا وبلاگی راه انداخته بودم. با آنهمه درسی که داشتیم اینکار واقعا وقت گیر و یکی از بزرگتربن اشتباهای من بود . چند روز بعد فهمیدیم وردپرس نسخه مولتی یوزر خودش رو داده بیرون و کار ما هم راحت شد . روزگار رو به رزبلاگ تغییر نام دادم و رسما اولین سرویس وبلاگی وردپرس رو در دوران پیش دانشگاهیم که اوج درسخوندنم باید می بود با کمک ایلیا افتتاح کردیم. پروژه ای که بدلیل نامردی های شخصی به نام علیرضا زابلی شکست خورد .
سال اول اینچنین گذشت و سال دوم که درگیر سربازی شدیم و ازون ور عید هم درگیر کارهای تبلیغاتی اینترنتی انتخابات ۸۸ که ما رو دائم میخکوب کرده بود پای نت و لبتاپ گرامی مون! راستی همون روزها بود که من تازه لپتاپ گرفته بودم. اردیبهشت ۸۸!
بعد که از تجربی نا امید شدم خانواده ام تمام تقصیر را پای کامپیوتر و اینترنت گذاشتن و من هم که نمی خواستم وارد رشته هوشبری دولتی بشم باید یک رشته فنی را انتخاب می کردم . رشه ای که اگر دست خودم بود کامپیوتر را می زدم. ولی بنا به مقتضیات زمان وارد عمران شدم.
به محض عمرانی شدن کارهای عمرانی مو در اینترنت شروع کردم و چندین سایت در این باره زدم ، شاید بدترین دوره زندگی من هم همان سال اولم در رشته عمران بود چون هیچ گونه دسترسی به اینترنت در خانه نداشتم ، چونکه منزل ما در منطقه ای واقع شده بود که ای دی اس ال ساپورت نمی شد !
به همین خاطر از اون خونه اسباب کشی کردم و سال دوم نسبتا سال خوبی بود. سال دوم چندین سایت موق زدم و برای اولین بار شروع کردم به در آمد زایی از اینترنت. از هر راهی به راحتی می توانستم پول در بیارم و حتی خیلی از سفارش ها رو رد می کردم. با اینهمه در رشته عمران هم موفقبودم ولی تمام وقتم خلاصه می شد در کار و درس برای عمران. با اینهمه زیاد خوشحال نبودم ، چون دوس داشتم درسم مربوط به کارم باشه و کارم مربوط به درسم تا از کاری که می کنم چیزی یاد بگیرم و از چیزی که یاد میگیرم بتوانم استفاده کنم . ولی کامپیوتر و عمران هیچ وجه مشترکی نداشت. حتی ازین ترس داشتم که بخواهم برنامه نویسی های جدیدی که اومده بود رو یاد بگیرم مبادا که من رو از عمران جدا کنه و بین من و عمران فاصله بندازه! حسرت می خوردم به کسانی که می توانستن راحت کارهای اینترنتی رو انجام بدن، به کسانی که IT بودند و چیزهایی که من دنبالشون بودم برای آنها درس و مشق بود ! با اینهمه می گفتم فکرم باید متمرکز باشه فقط رو عمران ، چون این راه رو انتخاب کرده ام .
درسهای پایه عمران مثله استاتیک، مقاومت و تحلیل رو جزء نمره های اول کلاس بودم ، امیدوار بودم تا پایان بتونم همین وضعیت رو داشته باشم . ولی با مشاهده درسهایی مثل دینامیک ، سیالات ،هیدرولیک و در ترم های بعد بتن و فولاد دیدم هیچ چیز جالبی در این رشته نیست. لا اقل برای من ، درسخوان بودم و می توانستم راحت پاس کنم ولی هیچ لذتی پشت آن نبود.
این ترم بود که تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده از لحاظ دری با خودم جدی و واقع بین باشم و تسلیم معشوقه ام شوم ، نبوغ و علاقه و استغداد فوق العاده ای در اینترنت دارم ، به نظر همه اطرافیانم لپتاپ من مثل جزئی از بدن منه و کارکردنم با اون ارتباطیه مافوق تصور. به نظر خودم هم اعجوبه ای هستم در این زمینه و حق هم دارم و باید هم اینگونه باشم! پس با همه این تعارفی ، با صحبتهایی که با ده ها نفر کردم و همه تشوقم کردن و همه سرکوفت زدن که سالها قبل باید این تصمیم رو می گرفتم ، بنده اینجانب حمید دلبری در آینده پس از دوره کارشناسی عمران ، دانشجوی کارشناسی ارشد فناوری اطلاعات (IT) خواهم شد . آمین ! :D
ادامه
امروز بعد از ۶/۷ سال بهترین روز زندگیم بود!
بعد کلی کلنجار دائمی بالاخره حقیقت رو قبول کردم ، برف میومد رفتیم بالای کوه ، رفتیم داخل دشت ، دویدم خیلی هم دویدم.
ازین به بعد بهترین زندگی رو می تونم داشته باشم ، دیگه به اپلی شدن هم می تونم فکر کنم!
ادامه
اینروزها من هر وعده غذاییم یه غذای جدید گیاهی درست می کنم ، تصمیم گرفتم یه چندتایی شو هم واسه شما بزارم استفاده کنید. برای امروز یه غذای ساده و سالم گیاهی رو در نظر گرفتم، برای روزهای دیگه آموزش تهیه خورشت قارچ ، برنج جو گندم و … رو قرار می دم.
مواد لازم :
سیب زمینی نسبتا بزرگ : ۱ عدد
گوجه فرنگی : یک عدد
زیتون : ۱۰ عدد
آرد سوخاری : ۸ قاشق
قارچ : ده عدد
روغن زیتون : یک قاشق
روغن مایع : به مقدار لازم

ابتدا سیب زمینی را به مدت بیست دقیقه در فر با دمای ۲۵۰ درجه قرار دهید. سپس سیب زمینی را پوست کنده و حلقه حلقه کنید و در کف بشقاب قرار دهید.
آرد سوخاری را درون پیاله ریخته و دو سه قاشق روغن مایع به آن افزوده و خوب هم بزنید ، مقداری نمک ، فلفل . نعنای پودر شده به مخلوط اضافه کرده و قارچ ها را درون مخلوط حاصل خوب بچرخانید تا مخلوط خوب به قارچها بچسبد.
قارچهای آردی شده را در اطراف بشقابی که سیب زمینی ها را در آن چیده اید قرار دهید . گوجه را از طرف قد، به ۷ الی ۸ قسمت برش دهید و در وسط بشقاب روی سیب زمینی ها بچینید! زینتونها را از وسط برش داده و بطور پراکنده در بشقاب قرار دهید.
دو قاشق روغن زیتون را با مقداری روغن مایع حل کرده و بر روی بشقاب بریزید . نمک لازم را به بشقاب اضافه کنید .
بشقاب را در فر قرار دهید و اجازه دهید به مدت ۲۰ الی ۳۰ دقیقه پخته شود و از خوردن غذای کاملا گیاهی و خوشمزه لذت ببرید !
ادامه
من که ۲۲ تا ، ۲۴ تا ، با معدل ۱۶/۱۷ ترمها رو پاس می کردم ، این ترم تا الان سه واحد فولاد حذف کردم ، ترافیک رو که باید با نمره ۲۰ پاس می کردم امروز بس که دست کم گرفتمش هنگ کردم و سفید دادم ، یعنی می افتم ! بتن خفنگ که خوب بشم بهم ده می ده میانترمشو از ۱۲ میشم ۳ ! تحلیل میانترمشو از ۸ شدم دو و نیم ! هیدرولیک هم کلا نخوندم و ازش هیچی نفهمیدم! یعنی این ترم در بهترین صورت ۱۲ واحد پاس می کنم با معدل …. ! این یعنی گند زدم به ترم و دانشگاه و هفت ترمه شدن و …. ! با این کارها هفت ترمه که نکردم هیچ ، ۹ ترمه شدم ! پنج ساله ! یک ساله دیگه باید تو این شهر بمونم و با این مردم زندگی کنم ! نمی دونم باید ناراحت باشم یا خوشحال ، هیچ حس خاصی ندارم ! امروز سر امتحان ترافیک اندازه ۷/۸ نمره تقلب داشتم و ۶/۷ نمره هم نوشته بودم ، می تونستم از تقلب ها استفاده کنم و یه ۱۴/۱۵ بگیرم ولی نخواستم! اول جلسه پاشدم و رفتم ! تو راه دانشگاه به خونه به ۲۵ نفر از دوستا زنگ زدم و چرت و پرت می گفتم ، انگار هرکدوم ازونا با هم و در کنار هم ، کلا می تونستن کمک کنن تا به این اتفاقهای بد فکر نکنم ! کل کانتکتهای گوشی رو زیر و رو کردم که کسی از قلم نیوفته ، کسی از قلم نیوفتاد ولی من باز هم نتونستم ناراحتیمو کامل پیش کسی بگم ، طوری که احساس کنم خووب شدم!
__________________
پ.ن۱: Vew : ویو تکیه کلام عیسی بود ، یعنی اوج مسخره بازی تو زندگی !
پ.ن۲ : اینروزها نمی دونم چرا زیاد خوشتیپ می کنم و به خودم هم می رسم!!
پ.ن۳: شاید تنها چیزی که اینروزا آرومم می کنه آشپزیه !
ادامه
حالتی دارم که انگار کل غم های عالم تلمبار شده رو من !
ادامه
شاید ۷/۸ روز هست که آفتاب ندیده بودم، تا ۶/۷ صبح بیدار بودیم و بعد می کپیدیم تا ۶/۷ بعد از ظهر ! ماجرا می تونه از زمانی شروع شده باشه که فرجه های امتحانی شروع شد و نه اینکه بخونم یا خونده باشم چون با دست خر تفاوتی نداشتم! دست خر هم قضیه داره که تو پی نوشت می نویسم.
تو این فرجه ها یا دائم در نت می باشیم ، یا سریالی که تازه گرفتمش رو میبینم یا مثه بقیه روزا “هللی تللی” می کنیم. سریال اسمش “خاطرات یک خون آشام” هست که دومین سریالی هست که بعد از توبه ای که با دیدن لاست ، سه سال پیش کردم ، دیدم. با اینکه قسمت های اول سریال با ترس و خونریزی زیادی است ولی کم کم موضوع رمانتیک می شود و عشق جای خشونت را میگیرد. صحنه های عشقی زیادی تو این فیلم هست و آدم لذت می برد که حتی برای موجودات ساختگی هم داشتن عشق رو متصور می شن. اینکه حتی وحشی ترین خون آشام ها هم عاشق اند و چه زیباست صحنه هایی که به هم عشق میورزند.
کلا اهل فیلمهای موهومی و تخیلی نیستم ولی بدلیل زیبایی زیاد و شباهت رفتاری اونها با انسانها واقعا مجذوب این فیلم شدم. خون آشام موجودیه که تنها شب می تونه بیاد بیرون و اگر نور آفتاب ببینه می سوزه! تغذیه اش هم از خون انسانه، ماجرایی شبیه سینمایی های تویلایت. امروز که بعد بیشتر از یک هفته سوار ماشین بسوی دانشگاه به قصد اولین امتحان حرکت می کردیم نور خورشید افتاد تو چشمم ، شاید تا حدود ۱۰ دقیقه چشم هام میسوخت و به زور باز می شد. واقع گاهی هوس می کنم گردن بعضی ها رو گاز بگیرم!
حکایت ما هم اینروزها شده شبیه خون آشام هایی که شبها بیدارند و روز می خوابند و از بقیه مصرف می کنند و هیچ دخل و سودی برای خود و جامعه ندارند ! آری برای شما هم حکایت قریبی ست نازنین .
______________
پ.ن : قضیه استفاده از “دست خر” تو نوشته م این بود که امروز که داشتم ورودی های امروز وبلاگم رو چک می کردم دیدم یه نفر سرچ زده “سایت دست خر” و وبلاگ من واسش اومده! اونم تو صفحه اول! کلی خندیدم و نعره ها زدم و شکرها گفتم. اگه می خواین ببینید خودتون امتحان کنید. ( لینک )
پ.ن ۲: بازیگر نقش اول سریال خاطرات یک خون آشام ، الینا ، دختر واقعا زیبا و جذاب و خوش صحبتی است ، با دیدنش فراوان یاد آبجی یاسمینم میوفتم چون واقعا مثه سیبی اند که از وسط دو نیم شدن. مدتهاست از یاسمین خبر ندارم ، واقعا دلم براش تنگ شده امیدوارم مشکلاتی که داشت برطرف شده باشه.
ادامه
امروز با همخونه ایم محسن داشتم صحبت می کردم ، که اگر از همین امروز دیگه تو این دنیا نبودم همین که گیاهخوار شدم به یکی از بزرگترین موفقیت هام رسیدم و خسران دیده از دنیا نرفته م . هرچند در زندگی م اهداف و آرمانهای بزرگی دارم !
امشب عشقم کشید کمی تو نت پیرامون مطالب گیاهخواری چرخیدم و مطالبی رو به صفحه گیاهخواری چیست وبلاگم اضافه کردم. بد نیست بخونیدش.
ادامه
هیچوقت بیشتر از چند روز نمی تونم با سرگرم کردن خودم ، دوری رو تحمل کنم!
هرموقع هم مثلا تصمیم قاطع میگیرم که من می تونم بلافاصله خودمو کله شده می بینم. هنوز دیروز صبح بود که یه پست طوفانی نوشتم ، ۴ صفحه A4 ، که هرکس با خوندنش شاید دیگه آخرین باری بود که به وبلاگم سر می زد ، البته بعد از ۲/۳ ساعت پاکش کردم ، انگار که انگار !
البته یه جورایی این احساس های این لحظه ها رو دوس دارم ! یه نموره نشون از صافی و دستنخوردگیم داره که هنوزم می تونم به خودم امیدوار باشم !
ادامه
آدم باید همیشه واقع بین باشه. می دونید چرا عاشق خودم هستم؟! چون واقعا همونجور زندگی می کنم که دوست داشتم زندگی کنم.
شاید برای خیلی ها انسانی رویایی باشم ، با اینکه خیلی وقتها تنها بودم چون هیچکس برای من رویایی نبود . نه دوستی رویایی ، نه دختری رویایی ، نه الگویی رویایی ، ونه انسان بزرگی رویایی!
تنها مورد رویایی که دیده بودم عشق مادرم به من بود. عشقی که نظیر نداشت. همه چیز برای من بعد از مدتی رنگ می باخت و پوچی اش رو نمایان می کرد.
همیشه در کارم ثابت قدم بودم، اگر شروع می کردم در ادامه راه شکی نداشتم، متنفر بودم از تعلل و شک و تردید. همیشه در یک زمان فقط به یک چیز و یک کس فکر می کردم.
در راه درس اگر آی تی نرفتم و عمران را انتخاب کردم فقط به ادامه عمران فکر می کردم و به حرفهای هیچکس اهمیتی نمی دادم و حتی آنها را نصیحت هم می کردم ، اگر عاشق می شدم اگر او هم عاشقم می بود و اگر به این عشق ایمان داشت ، فقط او را می دیدم. حتی اگر هیچ وقت نمی دیدیمش. اگر تصمیم می گرفتم پولدار شوم کاری را شروع می کردم و از همان راه به پول بیشتری از انچه می خواستم می رسیدم.
همیشه در زندگی در بالادست و مدیریت ها بودم، چون همیشه فکر زیادی داشتم و قدرت انجامش را هم داشتم.هیچگاه در این که در کارهایی قدم می گذارم به پله هایی بالا از آن دست می یابم شکی نداشتم. همین اعتماد به قدرتم من را بالا می برد
خیلی ها را عاشق خودم کرده بودم ، به این خاطر که هیچ گاه غصه درس و کار و پول را نمی خورم و همه آنها به بهترین نحو برایم جور می شوند ، شاید بهترین علتش این باشد که من برای همه آنها از مدتها قبل برنامه داشته ام.
برای من که برای کوچکترین حرکتها در زندگی ام برنامه داشته ام آزرده ترین و مزخرف ترین موضوع می تونه مهم ترین تصمیم زندگی ام باشه ! مهم ترین تصمیمی که جدی ترین تصمیم زندگی من هم بود. تصمیمی که از زمانی که برای انجامش قاطع شدم و وعده ۵۰۰ روز آینده رو دادم هیچ شکی در انجام شدنش نداشتم.
من اگر برای کاری تصمیم میگرفتم و می خواستم به چیزی برسم، بی شک به آن چیز می رسیدم مگر اینکه آن چیز قدرت اختیار و تصمیم گیری داشت و در این قدرت ضعفی به او غلبه می کرد.
هیچ وقت خودم را آزار نمی دادم که بخواهم با سختی دیدن آن چیز را برایم شیرین کنم. اگر سختی به خود می دادم برای ترک دائم آن چیز بود. دوست داشتم اگر قرار است چیزی برایم شیرین باشد ، امروز هم صاحب شیرینی آن باشم نه که ثانیه ای با قهرم از آن دور باشم! حالم از این حالتها بهم می خورد.
اگر چیزی را دوست داشتم آن را جار می زدم ، ترسی نداشتم که تهمتی به من زده شود که چون بی نهایت عاشق فلان کس است پس همجنس باز است یا چون بینظیر عاشق دیدن عکس دخترهاست هوس باز است یا چون دائم التعریف از فلان استادهاست پس نمره باز است . اینها برای مثال بود نه اینکه حتما اینگونه باشم!
همیشه دوست داشتم اگر هفتاد سال زندگی می کنم دقیقه به دقیقه اش آنطور باشد که به ثانیه اش حسرت نخورم! لحظه به لحظه اش برایم خاطره خوب باشد.
همیشه در این دو سه سالی که کاملا دگرگون شدم و دیگر ثابت ماندم برای خودم انسانی رویایی بودم. یش از آن هر روز تغییر می کردم ، هر روز درگیر کلنجار رفتم با خودم بودم بر سر اینکه این آیا خوب است یا بد؟! سه سال پیش بود که بقدری برایم اوضاع خراب شد که ماهها خودم را در خانه مجردی ام حبس کردم تا خودم را در برابر محیط قوی کنم.
این چند ساله بیشترین سختی بر من رفت که عمده اش را هم خودم بر خودم وارد کردم ، عمدا تا اینکه همیشه تصمیم هایم را قاطع بسازم. تا عادت کنم همیشه فقط یک چیز را بخواهم.
حال در بعضی مسائل زندگی تنها تصمیم یک نفر کافی نیست. دلیلی هم ندارد که انتظار داشته باشی همه افرادی که با آنها تعامل داری مانند تو قوی و قاطع و جدی باشند ! مانند تو برای علائق و آنچه دوست دارند هزینه بپردازند. من ثانیه به ثانیه عمرم را برای راهی که در آن قدم گذاشته بودم می پردازم ، تنها افرادی که با من زندگی می کنند این را می فهمند. ولی خب! من در زندگی ام در یک مورد خاص دور خیلی چیزها را خط کشیدم. دوست داشتم تا این مورد خاص زندگی ام خیلی زیاد رویایی باشد. هزینه دادم و هزینه اش احساسات و جوانی ام بود، منتظر ثمره اش هم نشستم ، خیلی هم نشستم ولی این مورد چون دیگر تماما دست خودم نبود دیگر مطمئن هم نبود ! گاهی خوب بود گاهی بد ! همه چیز بی دلیل بود ، انگار بی هدف.
مزخرف ترین حالتی که من باید در زندگی ام تحمل می کردم. در زندگی جدی ای که داشتم باید درگیر یک وهم می بودم تا ببینم تا به کی حقیقت یا شوخی بودنش آشکار می شود.
زندگی من روالش اینگونه نیست. زندگی من مسافتی است که باید خوب پیموده شود ، فرصتی برای خیمه شب بازی نیست. مصمم هستم در کار ، در درس ، در زندگی ، در تفریح، در دوست داشتن!
از هیچ چیز هراسی نداشتم ، نه از زور، نه از تهمت ، نه از بند ، نه از مرگ ! تنها چیزی که آزارم می دهد همین جدی نگرفته شدن در جایی است. در گذشته ها که برایم تنها خسران است هرگاه تصمیمی می گرفتم مانعی جلویش سبز می شد ، اما آنروزها آن من نبودم ، حرفی نداشتم ، قدرتی نداشتم! ولی امروز دیگر اینگونه نیستم ، می خواهم با هرچه در دنیا آزارم می دهد صحبت کنم، من تو رو جدی گرفته م با تو جدی بودم اگر فکر می کنی این هم شوخی ست از سر راهم گورت را گم کن، وگرنه هرچه هستی ، هرکه هستی و هر اهمیتی که برایم داری، با قدرتی که دارم ازفکر و ذهنم نابودت می کنم . در ذهنم که نباشی دیگر برای من یک نیست شده ای! آن زمان من برای تو وجود دارم و تو حسرت خواهی خورد در حالیکه تو از هستی من پاک شده ای و من دیگر به تو نمی اندیشم و حسرتت را نمی خورم چون تلاشم را زمانی که بودی کردم، حسرت ها همه از آن توست که دیگر از آن من نیستی.
من همیشه سعی کردم تا توانستم از تو و هر آنچه در توست لذت ببرم، به هر آنچه که بخواهم برسم و هر آنچه بخواهم انجام دهم ، اگر اینها نشد به یقین بدان که اراده تو مانع شد .
این حرفهای من با وبلاگی بود که روزگاری صدها دنبال کننده داشت و جبر همین روزگار تنهایش گذاشت . تنهایش گذاشت و من تنهایش نگذاشتم و برایش همین ۳ نفری که می خوانیمش هم کافی است.
اگر من هی گفتم من و من ومن، قصدم منیت و خودستایی نبود ، تنها خواستم برای کسی که روزگاری دیگر اینهارا می خواند بگویم تا حال آرام امروزم را بداند ، بداند که من آرام بودم و ناراحتی هایم از خارج اراده من و در دست دیگری بود.
با اینجال تصمیم گرفتم رنج بیرونی ام را با این مطلب پایان دهم ، من از دنیای اطرافم زیاد رنج کشیده ام هر چقدر در درون آرام هستم از بیرون می نالم. برای من تنها یک نقطه آرام از بیرون برایم سو سو می کرد. برایم امیدی بود دوست داشتنی که هر روز مثل تئاتری بر روی صحنه جدی بدن زندگی ام را برایم به سخره می گرفت. به من نشان می داد که تنها ادای جدی بودن را در می آورم و هیچ نیستم.
این که انگار این همه اتفاق تنها یک بازی ساده بچه گانه بود ، بازی که حتی در حقیقت یا توهم رخ دادنش هم شک داشتم.
گاهی جلو آینه می ایستم و به خودم سیلی می زنم ، می گویم حمیدخان فلان ماجرا حقیقت دارد یا در خواب چیزی را دیده ای ؟! بعد از خوردن سیلی می بینم آن لحظه هوشیارم! می پرسم فلان شهر وجود دارد ؟! به دوستان نزدیکم زنگ می زنم می پرسم در این روزهای اخیر من با کسی یا جایی ارتباطی داشته ام یا همه چیز ساخته ذهنم هست؟!
حتی همین العان که این رمان رو نوشتم هم نمی توانم در صدق یا کذب چیزهایی که بر من رفته است نظری بدهم. اگر بگویم الان کلافه هستم و اصلا نمی دانم در این مدت کدام کارهایی که کرده ام حقیقت دارد و کدام بخشش توهم است دور از حقیقت نگفته ام. واقعا زندگی روانی ام دچار اختلالات جدی ای شده است. بهتر از بیشض از این فکر از هم گسیخته رو درگیر این حرفها نکنم.
بعد از امتحانات ترم یعنی همین چند روز آینده تصمیم داشتم به دو دلیل یکی برای کار و دیگری کنار آمدن با فکر و خیالهایم سفری به درفول بکنم. حقیقتا اش پروژه ی سدسازی و راه سازی است که دست شرکت دوستم هست. برای اولین تجربه خوب بود که بلافاصله قبول کردم و هم مکانش برای من مکان خاصی بود. البته این چند روزه با اتفاقاتی که افتاد واقعا بی احساس و بی علاقه شدم و علنا کرک و پرم ریخت! یک هفته تنها برای تجربه و کار می رم و برمی گردم و هیچ تصمیم دیگه ای ندارم و نخواهم داشت . هیچوقت خودم رو اینقدر بی اهمیت و دلقک وار ندیده بودم . وقتی به اتفاق هایی که این چندوقته افتاده نگاه می کنم ، بیشتر به مسخره بودن روابط بین انسان ها پی می برم ! اتفاقی که تعریف کردنش از طرف یه نفر می خواد جذاب باشه بلافاصله باعث قطع کامل یه رابطه از سمت دیگری بدون هیچ دلیل وتوضیحی می شه ! انگار همه منتظرن بلافاصله یه اتفاقی بیوفته یا آتویی دستشون بیاد تا گه بزنن به همه چی! شاید می خوان برن چند روزی دنبال خاله بازی و بقیه رو مش قنبر فرض می کنن ! اینها رو که می بینم روز به روز حالم از این روابط بیشتر بهم می خوره !
تا مدتها بعد نمی نویسم ، شاید یکسل بعد ! البته سعی ام رو می کنم! ولی وبلاگ کماکان پابرجاست ، تصمیم گرفته بودم تا نقطه روشن زندگی ام را پیدا نکرده ام ننویسم. نمی دانم می شود یا نه! فعلا خدانگهدار
_______________________
پ.ن ۱: این مطلب برای روزهای اول رمزدار بود ، یعنی کسی نمی تونست بخونتش ، یه ویژگی دیگه ای هم که بود تنها مطلبی بود که بعد از فرستادن به وبلاگ اصلا نخوندمش ! برعکس تمامی مطالبی که ۷/۸ بار از رو وبلاگم می خونمشون! امروز زد به سرم و وقتی خوندمش حیف دونستم که از چشم بقیه پنهون باشه ! پس اینکه دارین می خونیدش لطفی یه که من در حقتون کردم ، پس سپاسگذار باشید !!
پ.ن ۲ : اصلا نخواستم تقلید کنم ، حتی زمان نوشتنش هم نفهمیدم ولی امروز که این مطلبم رو خوندم دیدم واقعا طرز نوشتار این گپ خودمونی م شبیه رمان سقوط آلبرکامو شده ! یکی از بی نظیرترین رمانهایی که مدتها پیش خونده بودم، با خوندنش فکر کردم روح آلبرکامو در من حلول کرده !! به همین خاطر عنوان مطلب رو از “گپ خودمونی” به “سقوط ” تغییر دادم.
ادامه
تو این شیش ماه اخیر هیچ وقت به اندازه امروز اعصابم خرد نشده بود. امروز امتحان بتن داشتم ، همیشه تو این سه سالی که عمران می خونم همه جا چه تو خونه ، چه دانشگاه چه تو نت همیشه از لذت بردن از درس دادن مهندس نوری تعریف می کردم ، واقعا از دیدن خود اون هم لذت می بردم ، واقعا برای خودم هم جای پرسش داره که چرا اینقدر دوسش دارم! همیشه می گم اگر روزی فارغ التحصیل بشم و برای همیشه از شاهرود برم سالی یکی دوبار فقط میام اینجا فقط اونو ببینم!
استاتیک رو که باهاش نمره خوبی گرفتم و پایه ام رو هم قوی کرد ، مقاومت امتحان اولش رو دیدم می لنگم ، بس که احساس علاقه به اون داشتم ازینکه نمی تونستم نمره خوبی از امتحانش بگیرم با اینکه اونقدر امتحانش سخت بود که تو اون امتحان بالای ۹۵% بچه ها افتادن ولی من نمی تونستم به یه نمره پایین قانع بشم ، اصلا خجالت می کشیدم برگه نصفه نیمه بدم به اون!همینکه نشستم دیدم اینجوریه پا شدم سفید سفید برگه رو دادم به استاد و فقط تو برگه نوشتم اگر امتحان مجددی باشه جبران می کنم! بعد که دیدیم امتحان مجدد گذاشت واسه ترم دو هفته صبح تا شب نشستم فقط خوندم ، درسته عاشق مقاومت مصالح بودم ولی شاید خیلی بیشترش بخاطر علاقه م به خود استاد نوری بود.امتحان مجدد مقاومت رو ازش ۱۸ گرفتم و این باعث شد هم علاقه م به مقاومت بیشتر بشه و هم به استاد و هم شاید اون منو شناخت دیگه. این ترم خیلی از کلاسها رو می پیچوندم چون واقعا درگیر کارها و بیزینس هام بودم ولی باز هم تقریبا تمام کلاسهاشو می رفتم ولی درس نمی خندم. امروز هم نتیجه شو دیدم! تو امتحان میانترم بتن امروز که ۱۲ نمره هم داشت هیچی ننوشتم ! هیچی نداشتم که بخوام بنویسم ، درسته که یک هفته ای روزی یکی دو سه ساعت بتن می خوندم ، ولی فقط می خوندم اصلا تمرین حل نمی کردم ، انگار داشتم رمان می خوندم! همین دیشب که مثلا شب امتحان بود تا صبح جزوه دستم بود ولی به حکایتهای مجید و علی می خندیدیم.
همین ها باعث شد یکساعت و ربع اول امتحان امروز رو فقط ۲۰۰ تا ورق جزوه و کتابها و فرمولر ها رو ورق بزنم و هیچی به ذهنم نرسه که بنویسم . خجالت می کشیدم پا شم و سفید بدم چون دیگه استاد هم منو می شناخت ، خجالت می کشیدم برگه های الکی سیاه شده با دو تا سئوال رو بدم ، منتظر بودم همه پاشن تا من هم برگه مو قاطی برگه ها کنم بره !
درسته طبق برنامه پیش رفت و تابلو نشدم زیاد ولی واقعا روم نمی شه جلسه آخر کلاسش رو برم ، با اینکه خنده آوره ولی از خودم خجالت می کشم که با اینهمه علاقه ، عاقبتم تو این درس اینطور شد چون کمکار بودم واقعا کم کار بودم. امروز که از سر امتحان اومدم دقیقا انگار با معشوقه چند ساله م بهم زده بودم ، اینقدر ناراحت بودم ! خدا کنه بتونم واسه پایان ترم مثه سری پیش جبران کنمو نمره خوبی بگیرم! واقعا ناراحتم ، نه از ترس اینکه بیوفتم ، با اینکه احتمالش هم کم نیست بیشتر از خودم ناراحتم !
ادامه
این روزها,
دوست دارم
تورا داشته باشم
تا اینکه
تو
را
دوست داشته باشم…!
ادامه
یکی از چیزهایی که من تو این دو سه سال اخیر خیلی روی اون حساس شده م خورد و خوراکم هست. حساس بودنم به این معنی نیست که مثلا غذای مونده نخورم یا از چیزی بدم بیاید ، چون که شده یک غذا رو ۴/۵ بار گرم کردم و حتی برنج کاملا خشک شده رو هم با ذوق و میل می خورم و یک دانه برنج رو هم حیف و میل نمی کنم، حتی یک قاشق برنج رو هم می ذارم یخچال و همراه با وعده بعدی غذاییم گرمش می کنم و می خورم!
قبل از دوران دانشجویی و گیاهخواری ام دقیقا اخلاق عکس این رو داشتم ! همیشه نصف بشقاب غذام سهم سهم سطل زباله می شد ، حالا نمی دونم دوران دانشجویی باعث شد که قدر غذاها رو بدونم یا اینکه گیاهخواری ام.
ازینکه آشپز خوبی هستم و تقریبا از تمام اطرافیانم غذاهای متنوع تر و پر رنگ و لعاب تری می پزم اگر بگذریم می رسیم به دو تا چیز خوردنی که تازه برای اولین بار تو زندگیم دیدم و خوردم !
دوتا خوردنی خوشمزه که تو هردوش فقط قارچ وجود داره ! یکی قارچ سوخاری که دیشب واسه شب یلدا که رفته بودیم آدیش ، خوردم و واقعا از خوشمزگی ش لذت بردم . توی این دو ساله واقعا هوس غذاهای سوخاری گوشتی سالهای قبل رو کرده بودم ولی حتی با دیدن اونها هم حالم بهم می خورد و کلا فکر چشیدن همچین طعم هایی رو از یاد برده بودم! ولی با خوردن قارچ سوخاری بعد از مدتها یکی از بهترین لحظات عمرم رو تجربه کردم! تا اینکه امشب با فاصله ۲۴ ساعت محسن گفت می خواد واسم قارچ کباب کنه! دقیقا مثه زمانی که گوشت کباب می کردیم قارج رو سیخ کشید و کباب کرد و به نظر خودم خیلی از گوشت کباب شده خوشمزه تر بود با اینکه مزه اش خیلی به اون شبیه بود!
اینروزها آدمهایی که اطرافم هستند خیلی به گیاهخواری علاقه مند شده اند یکی به خاطر تنوع غذایی که در من می بینن یکی به خاطر جدی بودن یک آدم گیاخوار و به هزاران دلیل دیگر که نمی خواهم بگویم ، ولی چیزی که همه به زبان می آورند اینست که سخت است و کسی در این دوره ماشینی نمی تواند! حق هم دارند چون اگر من پشتوانه علمی و تحقیقاتی رو نداشتم اصلا نمی توانستم ادامه بدهم.
با اینکه اینروزها و مخصوصا در این یکسال اخیر واقعا گیاهخواری از همه چیزخواری برایم راحت تر شده بود.
این پست غذا خوردنم به اینجا قرار بود ختم شود که بگویم من برای کوچکترین کارها در آینده ام برنامه ریخته ام! قدم به قدم! که از فلان راه چقدر پول در بیاورم تا چند سال دیگر چه چیزی بگیرم که سال بعدش به کجا بروم و فلان کار را بکنم! یکی دیگر از برنامه های من که از همان اوایل دوست داشتم انجامش بدهم این بود که شام عروسی ام چند غذای متنوع گیاهی باشد . نه که روز عروسی ام ، عزای ۴ تا گوسفند و مرغ بدبخت باشد! به همین خاطر در این سالها هرغذا و دسر خوشمزه گیاهی رو می بینم به خاطر می سپرم تا شب عروسی ام که فعلا جای عروسش ایکس هست ، جلوی میهمان هایم بگذارم! می بینید ؟! هنوز زنمو انتخاب نکردم ولی شام اش رو انتخابیدم!
از نظر خودم شخصیت من در طول زندگی ام همواره درحال تغییر و خوب شدن بوده ولی تنها چیزی که در من ثابت مونده اینه که اگر هوس چیزی کنم محال هست که از اون دست بردارم! اگر پسفردا امتحان فولاد داشته باشم و هوس کنم فردا برم نمایشگاه تهران محال است که نرم! اگر هوس کنم ۵ صبح امروز برم استخر با اینکه برفمی باره محال است که نرم! اگر فواید گیاهخواری صادق هدایت رو بخونم و هوس کنم گیاهخوار بشم ، محال است که نشم ! اگر عاشق کسی بشم ، محال است که از اون دست بکشم! البته همیشه هوس های معقولانه است ، مثلا اگر ببینم معشوقه ام لیاقت من رو نداره ، محال است از اون دست نکشم و اگر بدانم فردا برم نمایشگاه تهران و پسفردا برگردم امتحان فولاد بدم و بیوفتم ، محال است که برم! ولی این قضیه شام عروسی هوسی است معقولانه که سالهاست درون ذهن ام اون رو بارانداز می کنم ! حاضرم مثلا به جای یک شام دو سه میلیونی گوشتی ۵ تا ۱۰ میلیون خرج کنم ولی بهترین غذاهای گیاهی رو بدم. تو زندگیم حسرت هیچ چیزی رو دلم نیست ، همیشه همونجور زندگی کردم و خواهم کرد که دوست داشتم ! هیچ گاه نگفتم خاک بر سرم که نماز نخوندم ، افسوس به حالم که فلان کار را کردم و یا و یا و یا ! هیچ چیزی که غصه اش را بخورم نداشته ام ، شاید ازین نظر خوشبخت ترین آدم روی زمین باشم چون بهشت رو در خودم بوجود آورده ام!
_______________________
پ.ن ۱ : دیشب شب یلدا بود. برنامه خاصی نداشتیم . مجید آقاسی و علی اکبر تختایی هم پیش ما بودند ، بین اینک دو سه جای خاص بریم مونده بودیم ، بالاخره تصمیم گرفتیم شام رو بریم آدیش ، ازونجا بریم آبشار و … . آدیش که رفتیم دیدم نامردا پیتزا سبزیجات ندارن دیگه! مجبور شده م سیب زمینی و قارچ سوخاری سفارش بدم که البته قارچ سوخاری از ۴ تا پیتزا بیشتر حال داد ! از اونجا هم دیگه آبشار نرفتیم ، یکم خرید کردیم و رفتیم خونه میلاد همخونه ای سال اولم و کیوان مومنی و فرشاد ! ۳/۴ نفر دیگه هم بودن. مثله سالهای قبل که یلدای دانشجویی داشتیم شب بسیار خوبی بود ! علی حاجیلو و میلاد که تا صبح گیتار می زدند و می خوندن. یه عده هم گوشه کنار ورق م زدن و من هم با بچه ها فوتبال می زدم و می بردم! عکسهای کامل شب یلدا رو گذاشتم تو پروفایل فیسبوکم!
پ.ن۲ : اینروزها جدا ازینکه منبع در آمد خوبی برای آینده خودم و بعضی از دوستانم ساخته ام ، جدا ازینکه احساس سلامتی بیشتری دارم و جدا ازینکه اعصابم کاملا راحت است و ماه هاست چیزی ناراحتم نکرده بیشتر از هرچیز ازین خوشحالم که یکسال و نیم دیگر بیشتر در شاهرود نیستم!
ادامه
تو این چندروزه چیزهای زیادی رو تصمیم داشتم بنویسم. هی ارجاع می دم به بعد و هی از مغزم می پریدن!
به چیزهای خوب فکر می کنم . امروز مثله ۳/۴ سال پیش پرانرژی شدم . پر انرژی برای خوندن ، این دوماهی که گذشت سه روز آخر هر هفته رو یه جای کشور بودم ، تفریحاتم رو کردم تا چیزی رو دلم تلمبار نشه! امروز یکهو حسش اومد مثله چندماهه اول کنکور دبیرستان بشینم درس بخونم ، نکته بردارم و استفاده کنم. اما تفاوتی که با اون زمان داره دیگه حواسم هست که ۳ ماه به نتیجه دادنش اگر پدربزرگم باز مرد و یا مثله سال دوم سرباز شدم و دوماه رفتم پی نظام وظیفه ، بعدش بیخیال نشم!
این روزها کتابهای رمان زیادی دارم که فرصت خوندشون رو هم ندارم. همیشه با خودم اینور و اونور می برمشون و نهایتا یک صفحه اش رو می خونم! تصمیم گرفته ام تا بهمن سال آینده هیچ کتاب رمان و داستان و متفرقه ای نخرم! هرچند برای منی که هر هفته یک کتاب نو می گرفتم خیلی سخت است.
در این وانفسای افتتاح سایت تبلیغاتی تجاری Sabzevar.Biz مون و درگیری امتحانات سنگین میانترم ترم ۵ و الاف بازی های دیگه اینترنتی تصمیم داشتم به صورت حرفه ای رو زبان آلمانی هم کار کنم که واقعا فرصتش نمی شه !
خلاصه آمدیم تا بنویسیم تا یادمان باشد که هنوز هم نوشتن را یادمان هست. تا بدانیم هنوز هم دوستانی داریم که به یاد ما هستند و بدانیم هستند خیلی ها که بعد از ۲ماه قطعی ،که دیگر در کنارم نیستند !
اگر بخواهم در کل زندگی ام یکسال را به عنوان مهم ترین و سرنوشت ساز ترین سال زندگی ام حساب کنم ، سالی است از امروز تا یکسال آینده و چه بسا چه خر خواهم بود اگر سال آینده در این روز افسوس بخورم و فلسفه نوشتن این متن نیز همین بود تا هر لحظه پتکی باشد بر ولنگاری های من !
____________________
پ.ن ۱ : دلیل اهمیت این یکسال ، برنامه ریزی هایی است که در ۲٫۵ سال گذشته و از بدو ورودم به دانشگاه کرده بودم! اگر گنگ است برگردید به مطالب مهرماه سال ۸۸ .
پ.ن ۲ : این مطلب مربوط به گیاهخواری است . در یکسال و نیم اول گیاهخواری ام همیشه مواد تقویتی مثله قرص های مولتی ویتامین ، آهن و روی و …. مصرف می کردم. چون اعتقادم این بود با تغییر سیستم گوشتخواری به گیاهخواری بدن کمبود میاره و باید جبران بشه ! مگر اینکه زیاد میوه بخوریم و مصرف اسفناج رو زیاد کنیم! با این حال هرچه بیشتر قرص مصرف می کردم بیشتر فشارم می افتاد ، گلبولهای قرمز خونم کمتر می شد و هر دم مرضی داشتم! الان ۶ ماهی هست که هیچ گونه قرص تقویتی مصرف نمی کنم . نه آهن نه ویتامین ! از همه عمرم هم سرحال ترم و اصلا هیچ وقت حس سردرد و سرگیجه دیگه بهم دست نمی ده ! چقد راست می گفت دکتر بسکی وقتی که می گفت لبنیات که می خورین یه مقدار انبوه کلسیم وارد بدن می شه و بدن همشو دفع می کنه و همراهش یه مقدار کلسیم خود بدن هم دفع می شه !قضیه مصرف قرصهای ویتامین و مواد معدنی برای من هم دقیقا همینجور بود !
ادامه
بعد از مدتها تصمیم گرفتم تو وبلاگ تعطیل شده م بنویسم.
ننوشتن برای من اینقدر سخت بود که اگر در بدترین موارد می خواستم خودم رو جریمه کنم می گفتم یک هفته وبلاگ رو آپدیت نمی کنم . ولی الآن ۳ ماهی هست که ننوشته ام. آخرین روزهایی که آپ می کردم ، هر پستم ضربه ای بود به روحیات و احساسات نفله و نخاله شده م. این مدت ننوشتنم نه از سر خوشحالی و نه از روی پرمشغلگی بود. سرم شلوغ بود ولی از همه جهت تنها بودم ، تنهای تنها! گهگاهی از سر تنهایی ناخنکهایی به دنیای خارج میزدم تا لحظه ای ازین حالت خارج بشم ، ولی این حس حالتی درونی بود و با اومدن و رفتن آدمهای دیگه برطرف نمی شد ! حتی با بودن رفیق های صمیمی ام در کنارم ، بازهم احساس تنهایی می کردم.
پروژه سبزوار.بیز مون تقریبا داره با موفقیت روبرو می شه! آدمهای بزرگی از سبزوار بهمون پیشنهاد همکاری دادند ، حتی از نهادهایی مثه شهرداری و … . شاید سر همین قضیه به خیلی از اهدافم برسم چون بیشتر دوس دارم یک پشتوانه مالی دائمی داشته باشم تا بتونم به خیلی از علاقه مندی هام برسم! کمی باستان شناسی کار کنم ، زبان آلمانی مو کامل کنم ، ساز مورد علاقه مو شروع کنم به یاد گرفتن ، تو رشته خودم فقط تدریس کنم و دیگه بخاطر پولش درگیر کارهای خشک و زمخت نشم و … !
از اینها بگذریم به جایی می رسیم که باید یه اسم جدید به دوستانم که تو بلاگم هست اضافه کنم ، علی اکبر تختایی بچه جنوب ایران هست ، با سن ۳۰ سال اوایل خیلی خسته و بیحال بود ولی اینروزا خیلی پرانرژی و سرحال شده و تقریبا یکی از دوستهای صمیمی من در شاهرود است. همیشه ترجیح می دم با آدمهای سن بالا بگردم.

علی اکبر در خونه من
ادامه
Page 1 of 2912345»1020...Last »