سالروز وفات فرهاد و دلکش و دیدن دکتر بسکی و مسافرت شمال !

۱۳ شهریور ۱۳۸۹ – 2:40 ب.ظ

این ۳/۴ روز اخیر روزهای نسبتا جالبی بود واسم!

قسمت اول : شبکه های ماهواره ای غرب سنگ تمام گذاشتند . ۹ شهریور در سالروز وفات فرهاد مهراد که عشق دوران کودکی ام بود ، بی بی سی انگلیس خبیث مستندی رو با عنوان برف درباره زندگی این خواننده بزرگ کشورمون پخش کرد ، که بدک هم نبود . ولی همینکه برای اولین بار نامی هم از فرهاد در این کانالها شنیدیم ، رضایت بخش بود.

قسمت دوم : voa متعلق به آمریکای جهانخوار هم گویا سعی کرد از قافله عقب نمونه و ۱۱ شهریور در سالروز بزرگ بانوی موسیقی ایران ، دلکش ، برنامه ای تهیه کنه ! این اولین باری نبود که نامی از دلکش تو این کانالا میومد ولی چندان هم اتفاق نیوفتاده بود.

هرچند این برنامه اصلا جذاب و جالب نشده بود و اصلا آهنگهای جالبی از دلکش رو انتخاب مکرده بودند و چسبیده بودند به آتش کاروان که به نظر من سطحش از بقیه آهنگایی که من گوشیدم و می گوشم از دلکش ، پایین تر بود ! وقت برنامه هم اصلا درست تنظیم نشده بود و کلا برنامه افتضاحی شد و آبروی دلکش رو در کل بردند ! و تنها مزیت اون این بود که نامی از دلکش به میان اومد و یادش زنده شد .

قسمت سوم : روز ۱۳ شهریور منتظر تاکسی بودم تا برم مغازه. یه ماشین پژو از سر کوچه مون رد شد که تا ۱۰ دقیقه من رو انگشت به دهن گذاشت ! تا حالا از دیدن کسی به این اندازه تعجب نکرده بودم و سورپرایز نشدم ! از زمانی که با گیاهخواری آشنا شده بودم ، بعد از افراد نامی ایرانی ، مثل صادق هدایت ، همیشه اسم دکتر بسکی ۸۰/۹۰ ساله که اصلیتی سبزواری داره به میان میومد.

دکتر بسکی بعد از قبولیدن در رشته پزشکی تقریبا دیگه سبزوار نبود و بعد از گرفتن تخصص در رشته زنان بیمارستانی زده بود تو شمال به نام خودش ، و بعد از درگیرشدن به بیماری های مختلف و نا امید شدذن از بیمارستانهای بزرگ دنیا برای درمان مریضی هاش ، از ۴۰ سال پیش به دامن طبیعت پناه برده بود و تبدیل شد به انسانی خام خوار که حادترین نوع گیاه خواریست ، پس از مدتی از خامخوار شدن تمامی بیماریهاش حتی آب مروارید و کمردردش هم خوب شده بود ، و این چنین شد که ۴۰ سال خامخوار موند و امروز نیز در جنگل و باغ شخصیش در شمال زندگی می کنه و طبق گفته خودش حتی با آب سرد حمام می کنه و از آب چشمه می خوره !

خلاصه ای از زندگی دکتر رو تعریفیدم که بگم ، دکتر بسکی رو سر کوچمون دیدم ! مدتها بود تصمیم داشتم برای دیدنش به شمال برم یا توی قرارهای تهران شون شرکت کنم ، هرچند  وقتی دیدمش کار خاصی نکردم ولی دیدنش انرژی خاصی بهم داد . اصلا انتظارشو نداشتم که اولین بار سر کوچه مون ببینمش !!!

_________________

پی نوشت : امروز محمد مومنی ( کیوان مومنی ) زنگ زد ، دیدم خوشحاله و گویا به عشقش رسیده و امسال دیگه شاهرود پیش ما نیست ، چون رشته برق دانشگاه قزوین قبول شده  ! خوج بحالش ، هم خوشحال شدم و هم ناراحت . ناراحت به این خاطر که ازین به بعد دیگه نمی بینمش !

وحید خیرجو هم گویا عمران سمنان قبول شده و اون هم امسال از شاهرود می ره سمنان ، اینجور که خودش می گه ترم بعد انتقالی خمی گیره دوباره میاد شاهرود پیش خودمون ! هدفش این بود که رشته ش عمران-عمران شه که اون هم به هدفش رسید !

پی نوشت ۲ : فردا صبح با پیمان و وحید و امیر (ج) ساعت ۵ صبح راه میوفتیم می ریم شاهرود و ازونجا هم میریم شمال ! مسافرتمون ۵ روز طول می کشه ! خوش بگذره به همه مون !

اینروزا چه خبره ؟!

۰۹ شهریور ۱۳۸۹ – 1:42 ب.ظ

آنتن اینترنت محل پریده و چندروزه بی اینترنت شدیم !

از جایی غیر خونه هم که حس آپیدن نیست …

اخبار چند روز دیگه رو اعلام می کنیم :

۱- به احتمال زیاد دو سه روز دیگه بعد از برگزاری  مراسم احیا توسط دوستان! ، راهی سفر ۴/۵ روزه ی شمال و تهران می شیم .

۲- انتخاب واحد ترم ۳ هنوز تاریخش معلوم نشده ! یه سر هم باید برم شاهرود ، یه سری اسباب هام تو خونه قبلی مونده …

۳- هنوز برای مسافرت آخر شهریور همدان دوستان زنگ نزدند هماهنگ کنند ! البته دیر هم نمی شه هنوز اول ماهه .

۴- بدلیل نت نداشتن چند روزیست مرغ شده ایم و شبها ۸/۹ به بعد خوابیم دیگه !

۵- غذا خیلی کم می خورم ! به حدی که امروز که چیزی خوردم تقریبا ۲ روز تمام بود هیچی نخورده بودم ! تو روز که مغازه بابام ، شب هم می رم خونه به قدری خستم که خوابم می بره ! غذاهای خونه م که ۹۰% شون گوشت داره و من هم نمی خورم ، بدین سان پدرمون در اومده  و ۱۰ کیلو دیگه استخون سوزوندم !!!

۶- نشستیم نسخه ۵ اچ تی ام ال که تازه اومده و خیلی پیشرفتس رو یاد میگیریم … .

۷- طبق آمار آدرس بوکم تا این لحظه ۲۷۰۰ نفر من رو ادد کردن !!! این در حالیه که من تنها ۲۰/۳۰ نفر رو ادد دارم که اونها هم از طراح ها یا مدیرای سروران …! (ربطی به روزای دیگه نداشت این مورد!) ( آلرژی جدیدی پیدا کردم و تمام کسانی که استاتوس بازی می کنند و با دوست دختر ، دوست پسراشون تو استاتوس می حرفنو می پاکم ! )

۸- ضمن راه انداختن سایت direct download تقریبا به بیشتر زبانهای برنامه نویسی تحت وب مسلط شده ایم !!

۹- پیش بینی می شود در روزهای آینده نیز زیاد آلبوم های همای مستان رو که تازه دانلود کردم گوش کنم ! تا امروز شاید ۴۰/۵۰ بار کل آهنگاشونو گوشیدم ! واقعا عالی می خونند ! مخصوصا جایی که می گن : خدا را می شناسم من ، شما را از خدا بهتر !

یا یه شعر دیگش که الان آهنگش بیاد یادم بیاد ، میام اضافش می کنم !!

مسافرت یک روزه نیشابور

۰۵ شهریور ۱۳۸۹ – 8:46 ب.ظ

پریشب ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب (۲ساعت) خوابیدم . ۱۲ پا شدم تا صبح نت بودم و صبح ساعت ۸ رفتم مغازه !

تا ۸ شب مغازه بودم ، بعد واسه افطار رفتیم خنه ی خله !

۹ و نیم اومدم خونه و تا ۱۱ و نیم شب خوابیدم (بازم ۲ ساعت) و بعدش بیداریدم تا صبح اومدم نت ! دانلود و طراحی سایت !

ساعت ۷ که می خواستم بخوابم حامد ارشادی SMS داد گفت اگه پایه ای امروز بریم در در ! ما هم از خوابمون زدیم و ۹ و نیم حامد اومد دنبالم و بعد رفتیم دنبال افشین دوست حامد و بعد خرید ، مقصدمون رو معلوم کردیم و رفتینم نیشابور !

از صبح تا شب ساعت ۸ اونجا بودیم و چون مسافر بودیم و توی جاده و جاهای تفریحیش بودیم همش بسیار در ملا عام روزه خواری کردیم !

تقریبا تو طول روز تمام جاهای نیشابور رو رفتیم و کلی عکس گرفتیم ! هرچند کمتر از ماشین پیاده می شدیم و بیشتر در حال حرکت بودیم!

الان ساعت ۹ و نیم رسیدیم و من بسیار خستم ، چون طی این ۴۸ – ۷۲ ساعت اخیر تنها ۴ ساعت خوابیدم ! گردنم هم درد می کنه !

یادش بخیر قبلا ها چه حوصله ای داشتم ! همش آرزوی بوس داشتم ! پستهای قدیمی بلاگم رو ببینید تا ببینید !

امروز همچنان آرزویش هست ولی حس گفتنش نیست !

فعلا والسلام !

برجسب: , , , , ,

داش حسین با کتاب آمد !

۰۵ شهریور ۱۳۸۹ – 1:32 ق.ظ

بچه که بودم برادر ، حسین ، همیشه برام کتابهای تاریخی و رمان و …. می گرفت …

بزرگتر که شدم و چیزمان کف کرد ، به زینت آلات هم علاقه مند شدم ! این گرایش جدید هم باعث شد تا داش حسینت هروقت هرجا می رفت برام مجسمه ها و الواح هخامنشی روبرام تحفه بیاره. این وضع تا آنجا ادامه داشت که در و دیوار اتاقم دیگه گنجایش نداشت ! و برادر حسین نا گزیر راه پیش در پیش گرفت . خرید کتاب !

این کتابها رو پریشب خریده بود واسم ! همه نسخه اصل و بدون سانسور هستند :

حاجی آقا ، سه قطره خون ، پروین دختر ساسان ، اسفهاتن نصف جهان، افسانه آفرینش، توپ مرواریدگاهنوشت های صادق هدایت : همگی از صادق هدایت

نامه های سرگردان ، شکست سکوت : هردو از کار (کارو برادر ویگن ، خواننده مرحوم هست !)

کلیات میرزاده عشقی : از خودش !

هرچند اینروزها من تقریبا هر روز بطور معمول ۴/۵ ساعت مطالعه آزاد در اینترنت و کامپیوتر دارم و کمتر فرصت می شه اینجور کتابارو بخونم ، ولی بازم،  بز (بهتر از) هیچیس  (هیچی است ) *.

من موندم داش حسین از کجا فهمیده من عاشقه صادق هدایتم که این همه کتاب ازش واسم گرفته ! نکنه اونم وبلاگمو دنبال می کنه ؟!! اگه آره ، خدا ذلیلش کنه !!!

* = جمله ای سبزواری

برجسب: , , ,

کارتون خواب می شویم !

۳۱ مرداد ۱۳۸۹ – 4:16 ب.ظ

دیشب تا صبح بیدار بودم و تو نت داشتم کارای آخر طراحی سایت جدیدمونو انجام می دادم ، کارای دیگم می کردم ! مثه بازی بی دل ویندوز۷ ، تراوین ، فیس بوک و دانلود و شومصدتا کاره دیگه! تا صبح بیدار بودم ، صبح هم که پاپی بیدار شد باهاش اومدم مغازه !  ساعت ۱۰/۱۱ بود دیگه کم اوردم ، مخصوصا که صبح هم یه آلپرازولام زده بودم ! رفتم طبقه بالای مغازه و رو اوردم به کارتون خوابی ! اونم نه یه ساعت ، ۲ ساعت ! ۶ ساعت ! خیلی حال می ده ! تجربه خوبی بود ! خیلی خوووب !

پی نوشت : انشاالله امشب وی-پی-ان دوباره وصل می شه و هم فیض این دنیا رو می برم هم اون دنیا ! منظور یعنی اینکه توی نت هم اقامت ایران دارم ، هم خارج کشور !! به معنی نگیرید !! بترکه چشم همه از دم ! چه حسودا و چه غیر حسودا ! هویجوری !

برجسب: ,

بالاترین درصد رضایت از زندگی!

۳۰ مرداد ۱۳۸۹ – 12:49 ق.ظ

در هر بازه زمانی انسان نسبت به ایده آل های زندگی خودش و همینطور اهداف و اون چیزهایی که در اون لحظه صاحبشه یه درصد رضایتی داره !

اگه بخوام این یه سال اخیر را آنالیز کنم یه همچین داده هایی رو میبینیم ، مبنا و ملاک این آنالیز نوشته های وبلاگم در این یک سال اخیر و حوادثی بود که بر من گذشت :

تیر۸۸ : ۰%

مرداد ۸۸ : ۱۵%

شهریور۸۸ :۱۰%

مهر۸۸ : ۱۵%

آبان۸۸ : ۲۰%

آذر۸۸ : ۳۰%

دی۸۸ : ۳۰%

بهمن۸۸  : ۲۵%

اسفند۸۸ : ۵ %

فروردین۸۹ : ۰ %

اردیبهشت ۸۹ :  ۴۰%

خرداد۸۹ :  ۵۰%

تیر۸۹ : ۷۵%

مرداد ۸۹ : ۹۹%

به امید روزی که به ۱۰۰% برسیم !! :دی

برجسب: , , ,

زیبا !

۲۸ مرداد ۱۳۸۹ – 5:57 ب.ظ
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
یکی از زیباترین دکلمه های خسرو شکیبایی که گویا نویسنده ش هم محمدرضا عبدالملکیان هست ، دکلمه “زیبا” هست که واقعا هم زیباست

دانلود : Ziba.wma

برجسب: , , ,

مسافرت مجردی تابستان (امسال: همدان؟!)

۲۸ مرداد ۱۳۸۹ – 3:14 ق.ظ

به هر دری زدیم که یک مسافرت مجردی در این تابستان با دوستان ترتیب دهیم و حالش را ببریم قسمت نشد !

با بعضی ها که آب من به یک جوب نمی رفت و ترجیح دادم نرم ! با گروهی دیگر هم همینطور !

با ۳/۴ تا از رفیقای دوران مدرسه هم که کنسل شد ! امشب یکی از بچه های دانشگاه زنگ زد و برای مسافرت آخر شهریور به همدان نظرم رو پرسید ! گویا فقط خودمون ۳ نفر هستیم و ماشین هم جوره و من همیشه عاشق مسافرت های کم نفره(کم تعداد!) هستم ، مخصوصا مسافرت های دو نفره ! تنها بحث مسافرت نیس ، با همه چیز دونفره بودن حال می کنم! ۲ ، سه بشه حالش نصفم کمتر می شه!

در تلاشم غیر این مسافرت ، بتونم مسافرت های دیگه ای رو هم جور کنم تا ازین روزهای باقیمانده تابستون بتونم نهایت استفاده رو ببرم … ! شاید یه مسافرت به تهران و شمال و حتی مشهد هم کفایت کنه … !

پ.ن: دیشب هم مانند هفته پیش رفتم تالار پیش سعید، علی فیروزی هم نزدیکای ۱ اومد ! تا صبج اونجا برنامه داشتیم و شب خوبی بود ! سحری رو  هم  مهمون سعیدخان بودیم !

سحری دوشب پیش هم ، خونه وحیدشا! سحری رو چتر انداختم روش و بعد از سحری با کمال بی شرمی وحید منو ساعت چهار و نیم صبح بیرون کرد !!! این کار از آن جهت بی شرمانه بود که نصف شب در راه شغالهایی (۳شغال سگ!) برایم کمین کرده بودند و دوان دوان تا منزل من رو همراهی می کردند ! که اگر قبل از راه افتادن به منزل زنگ نزده بودم که در رو برام باز کنن ، الان زنده نبودم یا  من جسم ناقصی داشتم !!

برجسب: ,

به یاد بچه های قدیم سبزوارپاتوق

۲۶ مرداد ۱۳۸۹ – 5:50 ق.ظ

یکی از به یاد موندنی ترین عکس های زندگی من همین تصویر بالاست !

۵/۶ سال پیش در همان روزهای اول که سبزوارپاتوق درست شده بود توی این سایت عضو شدم ولی چون با انجمن حال نمی کردم بعد عضویت دیگه نرفتم اونجا!
یکی دوسال بعد که سایت بازم تو؟! ام خفنگ گرفته بود و بازدیدش رسیده بود به بالای ۵۰ تا ۱۰۰ هزار نفر در روز ، اتفاقی با مدیر سبزوارپاتوق که الان یکی از دوستای خوبم هست چتیدم! بعد که سایتمو دید ، چون اون زمان پربازدیدترین سایت ایران به شمار می رفت منو به عنوان مهمان افتخاری به جشن تولد سایت سبزوارپاتوق دعوت کرد !

اونجا رفتم توی سایت سبزوارپاتوق عضو بشم که دیدم یوزر Bazam2 ام ثبت شده تو سایت و فهمیدم کار خودم بوده و یادم رفته قبلا رفتم اونجا !

فردای اون روز مهمونی بچه های سایت بود ، توی تالارپذیرایی شهر میدان سی هزارمتری ! تقریبا همه بچه های فعال سایت که اسمشونم نشنیده بودم تا اون زمان، حاضر بودند، چندتا از دخترهای سایت هم بودند.

تنها شناختی که ازون جمع داشتم ، همون یکی دوبار چتیدن با علی (مدیر سایت) بود !
اون روز وقتی علی منو معرفی کرد ، چندتا از بچه های اون جمع سایت منو دیده بودند و بعضی ها نرم افزارها یا مجموعه برنامه ها و فارسی سازهایی که درست کرده بودم رو استفاده کرده بودند و باورشون نمی شد اونها کار یه سبزواری ، اونم به اون سن من بوده باشه! اون روز امیرمسکنی (سردرگم) و کاظم افدیسک بسیار با من صمیمی شدند و اون روز باعث شد تا من بعد از گذشت  ۴/۵ سال فقط در همین بچه های عکس بالا با ۶/۷ نفر دوست های دائم بشیم …

از بچه های سایت که در عکس بالا هم هستند  امیر سردرگم، کاظم افدیسک ، مجید الاون ، علی فیروزی، سعید ارشادی ، حامد ارشادی و حتی مهدی دی ال ، هنوز باهاشون روابط زیادی دارم و بعضی هاشون امروز صمیمی ترین دوستان من هستند !

و بعد ها با همون سایت دوستان بیشتری پیدا کردم که تا امروز همراه من هستند ، افرادی مثله سروش لردلاس ، مهران ارشادی ، هادی آنلاین ،  رضا۲۰۶ عزیز ، مجیدکجید که فکر کنم مرد !! ، و ده ها دوست دیگر که هیچ وقت از یادم نمی رن …

تنها من ازین عکس خاطره ندارم ! افرادی را می شناسم که امروز به وبلاگ من سر می زنند و شاید همین عکس هزاران خاطره خوب و بد رو براشون رقم زده باشه …

بعد اون زمان دیگه هیچ وقت سبزوارپاتوق ، سبزوارپاتوق نشد و همه خوبان رفتن و افرادی اومدند جای اون خوبان رو گرفتن که تبدیل …خونه اش کردن !

هیچ وقت به اندازه امروز تو عکس بالا دقت نکرده بودم ! پیشنهاد می کنم شما هم دقت نکنید تا متوجه سوتی نوشتاری کسی که عکس رو گرفته و روش به انگلیسی نوشته member sabzevarpatogh  نشین!  ۴/۵ سال پیش بود دیگه، اون زمان کی انگلیسی بلد بود . حق داشته هر کی نوشته …!!

پ.ن : اگه هنوز من رو توی عکس پیدا نکردید دنبال کوچکترین فرد (از نظر ابعاد) بگردید ، که ردیف پایین ، سمت راست اولین نفر با پیرهن قرمز شاخ و شمشاد نشستم !!!

برجسب: , ,

فی الماجرای ماه مبارک رمضان

۲۴ مرداد ۱۳۸۹ – 6:58 ب.ظ

دوستی داشتیم که می گفت :

سالهای قبل بدلیل جهالت روزهایی از ماه مبارک رمضان را روزه می گرفتم ! در حد توان جسمی خود و بسیار هم نالان نبودم که دیگر روزهایش را نمی گیرم ..

ماه مبارک امسال که رسید چون علمم بالا رفت ، نه تنها روزه نمی گرفتم حتی خواهان پس گرفتن (قضای) روزه های گرفته شده خود بودم !

به همین دلیل از به مانند روزه داران در طول روز هیچ نمی خوردم تا چند دقیقه مانده به اذان ! و در همان دقائق پایانی یک لیوان آب همراه زولبیا بامیه می خوردم تا جفت چشم های اسلام بترکد و حق گرفته شده سالهای قبلم را ازو باز ستانم ! او می گفت این کارم را تا گرفتن کامل حقوق سلب شده ام ادامه خواهم داد !!!

پ.ن : قضاوت با شما ! نکته ای هم در قضاوت کردن وجود دارد که هر کس با توجه به اعتقادات و دیدگاههای خود قضاوت می کند !

برجسب: ,

زنده به گور هدایت

۲۳ مرداد ۱۳۸۹ – 7:09 ق.ظ

هیچ وقت با هیچ کتابی بیشتر از زنده بگور صادق هدایت بیشتر حال نکردم !
هروقت می خوانمش فکر می کنم گفته ها و نوشته ها و ذهنیات خودم را مرور می کنم ….

برجسب: , ,

نون مثه ؟!

۲۱ مرداد ۱۳۸۹ – 8:17 ب.ظ

نون مثه نفس !

برجسب:

خونه گرفتیم! دومین خونه در شاهرود !

۲۰ مرداد ۱۳۸۹ – 10:04 ب.ظ

دیروز با بابای وحید دولت ( که معلم برنامه نویسی دوم دبیرستانمون بود) و پسراش رفتیم واسه ترم بعد بهترین جای شاهرود بهترین خونه ممکن رو گرفتیم!
با این خونه سال بعد واقعا حالشو می بریم! ۲۰ متر اونورتر سرویسای دانشگاس و ایستگاه مرکزی تاکسی های شهر و ۱۰ متر اونور ترش خیابون اصلی شهر و همه مغازه های درست و حسابی که لازممون می شه !

ترم بعد فقط منم و وحیددولت توی یه خونه خوووب !

پی نوشت : وحید دولت نیمه همکلاسی دبیرستانم بود که متالوژی فردوسی مشهد قبولید و بعد ۲ترم انتقالی گرفت واسه عمران شبانه شاهرود و امسال اومد پیش من !

برجسب: , , , ,

شبکاری ها …

۱۵ مرداد ۱۳۸۹ – 4:02 ق.ظ

ساعت ۴ صبح ، حین طراحی پروژه بزرگ سایت جهانی ! Direct Download!!

امشب که وحید جان بسیار خسته شدن!! ببینیم شبهای آینده پروژه تا کجا پیش می ره …

برجسب: , , , ,

۴۳ روز پس از تابستان ۸۹

۱۲ مرداد ۱۳۸۹ – 8:18 ب.ظ

۴۳ روز از تابستان و نزدیک به یک ماه از تعطیلات تابستان گذشت و دوباره درگیر زندگی یکنواخت شدم !

نه از اون زبان کار کردن های اول تعطیلات خبری هست و نه ازون عزم جدی برای دنبال کردن سنتور!

معمولا روزا تا شب میام مغازه پیش بابا و بعضی روزها رو هم تا ظهر خوابم و شیفت عصر می رم! عصر ها باشگاه می رم و هر چند روز یکبار هم خیابون گردی !

درس هم که انگار نه انگار آنقدر می خواستم بخونم ! با یه نمره آمیز از مشروط شدن گریختم و هم خونه ای هایی جدیدی هم برای ترم بعد یافتم !

برای مغازه بابا هم سفارش برنامه دفترحساب رو دادم که از هفته آینده شروع به کار کامپیوتری کردن حسابای مغازه می کنم تا بیشتر از پیش عزیز بابا بشم و جای بزرگتری رو تو دلش اشغال کنم !

توی این ۳۰ روز اخیر غیر از دو،سه نفر تقریبا به هیشکس نزنگیدمو نه اس ام اسیدم ! خیلی مصرفم کم شده و فقط با افراد محدودی حال می کنم ! این در حالیه که ماه پیش همین زمان شاید روزانه اسم ۱۵/۲۰ نفر مختلف به عنوان س ام اس و زنگ تو گوشیم میومد !

تو یه یکی از پست های بعدیم احتمالا کمی هم در رابطه با خلقیاتم در ارتباط با دیگران مطلبی بنویسم !

چند وقتی بود شرح حال ننوشته بودم سعی کردم در این پست ک.تاه و مفید از همه چیز بنویسم !