Code Center

قول جبران خسران

  1.  دوسال پیش به مدت چندین ماه آنقدر گردنم درد می کرد و عضله های پشتی و گردنم گرفته بود که خم کردن سرم به سمت پایین و دیدن قفسه ی سینه ام برایم رویا بود! آنروزها نه می توانستم مثله آدم درس بخوانم و نه می توانستم کار کنم. به گردن کج های فلج می ماندم .. . آنزمان می گفتم اگر روزی خوب شدم از ثانیه به ثانیه ام استفاده می کنم و تا در توانم باشد کار می کنم و درس می خوانم. این راز فعالیت خستگی ناپذیر و بی حد و حصر من در این دو سال اخیر پس از سلامتی بود که یک لحظه هم از کار و تلاش غفلت نمی کردم.
  2.  روزگاری عاشق بودم، به نظرم آمد که عشقم از دستم رفت و واقعا هم رفت. حتی نشد دوران عاشقانه را تجربه کنم، عاشق بودم و فقط خودم می دانستم و عاشق بودنم را باور داشتم. بعد از آن روزها گمانم این بود که دیگر هیچوقت روی آن عشق یا هر عشق ممکن دیگری را نمی بینم و انتظار چنین چیزی را هم دیگر نداشتم. به موجودیتی به نام عشق بدرود گفته بودم، به خودم  گفته بودم اگر روزی آسمان به زمین آمد و زندگی دوباره چنان که می خواستم عاشقانه شد، به هیچ قیمت عشق را از دست نخواهم داد!
  3.  پنج سالی که در شاهرود بودم و در رشته ای که علاقه ای به آن نداشتم درس خواندم و در شهری که کوچکترین لذتی از آن نبردم و هیچ حس مثبتی به آن نداشتم، مانند نوار کاست جویده شده ای برایم می ماند که مانند دوران کودکی ام قسمت جویده شده را با قیچی می بریدیم و دو سر سالم را به هم می چسباندیم. در محل اثر این دو، لحظه ای جهش بوجود می آمد ولی خوبی اش این بود که پس از آن نوار را با کیفیت خوبش گوش می دادیم و خرابی به باقی نوار گسترش پیدا نمی کرد. دوس دارم روزگاری هم، این ۵ سال سختی کشیدن بیخود، بیگاری نوشتن های فراوان و بی جهت، استادان نا به استاد و همه و همه رنجهایی که نادانسته گرفتارشان شدم و هیچ راه گریزی از آن نداشتم را فراموش کنم و پس از آن دوران هیچوقت قدمی به اشتباه کج، نگذارم و ورقه ای برخلاف میلم نخوانم و جمله ای علیرغم علاقه ام ننویسم. فقط راه خودم را خواهم رفت و کارم را با عشقم عجین خواهم ساخت.
0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

زیبا

زیباترین لحظه تاریخ زمانی رخ می ده که دو نفر عاشق این باشن که هی عاشق هم باشن و از این عاشق بودن سیر یا خسته نشن!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

عشق

عشق یعنی هربار یادش بیوفتی، از نو عاشقش بشی ! ♥

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

۷۰ روز

یعنی بعد این دو ماه آزاد می شم از این اسارت پنج ساله ؟؟؟!
________
پ.ن : زندگی مون فقط شده ثانیه شماری واسه پایان

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

ریتم

عشقولانه بودن اینطوریه که بخاطر تفاوتهای یک فرد، عاشق او می شویم
ولی مثل اینکه هنوز فرصتش نشده بود که معشوقه مان مثله بقیه شود !
__________
پ.ن : اینروزها مزاحم تلفنی داشتن عجیب و خنده دار شده، حقیقتا آدم رو یاد ۱۰/۱۵ سال پیش میندازه و نکته جالبتر اینکه اینروزها سهم من  از خوشی شده رد دادن به همین مزاحم تلفنی ها!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

دلگیر

اینجا، تنها تو این شهر .. . دلم می گیره .. :(
___________
پ.ن : در این لحظه این افتخارو دارم که اولین روز دلگیر سال ۹۳ رو تجربه کنم :)

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

گزارش نوروز ۹۳

وقتی یک مدت نمی نویسی، دوباره شروع کردنش خیلی سخت می شه !
یکجورهایی نوشتن قرب و منزلتی نداره، هزار صفحه هم که بنویسی کسی براش ۱۰۰۰ تومن خرج نمی کنه و ده دقیقه وقت نمی ذاره. کافیه دلقک باشی یا جوک بگی یا عکس های مانکنی از خودت بگیری. حتی سیب زمینی سرخ کنی بدی دست مردم، امنیت مالی و روانی ت بهتر از نویسنده شدن می شه . همیناس که انگیزه ام رو برای نوشتن در این روزها گرفته بود .. .
از یک طرف دو سه ماه آینده ۴ پروژه همزمان در یک ترم  یکطرف، درگیر شدن در مشغله های کاری و فکر به زندگی که باید بالاخره تشکیل بدم تقریبا ۹۹% ذهن و وقتم رو اشغال کرده و وقتی رو برای نوشتن باقی نمی ذاشت. چرا شاید اگر می گفتن روزی ۱۰۰ هزارتومن بهت می دهیم حاضر می شدم روزی یک مطلب برای وبلاگ بذارم!!

این وبلاگ نهایت فضایی که نیاز داره ۱۰۰ تا ۱۵۰ مگابایت هست ولی نمی دونم چه مشکلی پیشومده که هر روز از من طلب فضای بیشتری رو می کنه. تا امروز فضای وبلاگ رو تا ۹۰۰ مگابایت ارتقا دادم ولی این چاره اش نیست و لازمه یکبار وبلاگ رو پاک و از نو برپا کنم. ولی فرصت این کار هم پیش نیومده و از طرفی دیگه فضای سایت رو هم ارتقا ندادم و به همین خاطر دیگه نمی تونم تصویری توی سایت آپلود کنم . از طرفی هم مطالبی که شاید در اینروزها می خواستم بذارم نیاز به تصویر داشتن، اگر هم می خواستم مطلبی بنویسم نمی توانستم!

عهد کرده بودم ۱۳ رو که بدر کردیم ، عادت ننوشتن رو هم ترک کنم. امروز شاید بهترین ۱۳ مون رو در دلبر گذروندیم. خانواده خودمان همه بودیم بجز داداش علی که چندسالی هست با ما قریب افتاده.. . علاوه بر همه خودمان خانواده تمام زن داداشها و خانواده داماد گرام مان هم بودند و  با اینکه یک شبه برنامه اش چیده شد ولی همه چیز طبق روال پیش رفت. مهشاد و آیدا و ساغر و خودم! و باقی بچه ها تاب بازی شان را کردند. من و امیررضا و اصغرآقا و حسن مان بدمینتون بازی مان را کردیم . من و داش حسین در قلل مرتفع دلبر کاری که باید می کردیم را کردیم (+قاسم)! برای ناهار هم  که یک خانواده بی زبان را قتل عام کردن! خب من هم برنج و قارچ و سیب زمینی گوجه ام را خوردم. برای به یاد ماندن خاطره ؛ آقامحسن (باجناق حسین)، اصغر آقا و خانواده اش (پدر خانم حسین)، حاج محمد خاله و خانواده (پدر خانم مهدی)، رضا آزادمنجیری و خانواده (باجناق داش مهدی) خانواده علی آقا (دامادمون) به اتفاق خود خانواده مون امروز در دلبر میهمان ما بودند. البته جای همسر و خانواده همسر آینده من خیلی خالی بود :))

برگردیم به ۱۳ روزی که گذشت. نوروز خوب و آرومی بود. من تقریبا بیشتر مواقعش کار می کردم. به تنها مهمانی که رفتم، خانه خاله بود، آن هم به خاطر اینکه خیلی خاطرش را می خواهم و بعد از از دست دادن حاج بی بی، یکجورهایی خاله برام ارزش بی بی رو داره و منو یاد اون میندازه .. .

کمی قبل تر هم سال تحویل شد و امسال سال تحویل نه پشت اینترنت نشسته بودم و نه کتاب دستم گرفته بودم. کنار پدر و مادر نشستم و آرزوی امسالم این بود که تا جایی که ممکنه اونا رو سرحال و سرزنده ببینمشون .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

گذر از ناامیدی

دیگه تقریبا داشتم مطمئن می شدم که تجربه ها و عقایدم در زمینه سئو، اداره سایت و تجارت الکترونیک قدیمی شده اند و کاربردی ندارند !
۳ ماه بود که کار می کردم و هیچ تاثیر مثبتی رو مشاهده نمی کردم. داشتم افسرده می شدم ! تا اینکه دیشب دیدم یه اسم فایل فلش فسقلی اومده خودشو ته همه تگهای سایت چسبونده !
مجبور شدم طی ۷ ساعت کار پشت سر هم ۵۰۰ تگ از ۲۰۰۰ تگ رو یکی یکی از تو بخش وبسمترهای گوگل اصلاح کنم. ۷ صبح خوابیدم و ظهر که پاشدم تاثیر مثبت رو دیدم !
خستگی سه ماه از تنم در رفت. به این می گن عشق !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

جدایی پول از رفاقت

کلا اگر در زمینه تخصص خودتون برای کسی حتی آشنایان نزدیک کاری انجام می دهید، سعی کنید اونها رو به مفتی بودن کارتون عادت ندید.
به چند دلیل. یکی اینکه ارزش کار و هنر خودتونو پایین میارید و دیگری اینکه خوبی هایی که کردید حتی تو یاد طرفتون هم نمی مونه . ولی کافیه همون اول هزینه ای تعیین کنید، علاوه بر اینکه پایان کار ازتون تشکر اساسی می شه تا آخر عمر هم دوستتون تو خاطرش می مونه که اون کارش رو شما راه انداختید.
این صحبت رو به این خاطر کردم که نزدیک عید می شویم و در همین نوروز پارسال بود که حدود یک هفته ده روز برای دوستی با صرف زمان بسیار کاری کردم و قرار شد در پایان نامی هم از من برده شود. بعد از ۶ ماه وقتی طرف توی گوگل سرچ می زده و به وبلاگ من رسیده که گفتم فلان کار رو من انجام دادم با طرزی سئوالی و خنده وار گفتند راستی آن ..شعرها چی بود که در وبلاگت نوشتی؟ آن لحظه برای رفتن به شاهرود عجله داشتم و نتوانستم جواب بدهم ولی توی دلم ماند و تا رو در رو روزی جواب این دوست رو ندهم آرام نمی گیرم. آن پروژه انجام شد ، نه تنها بخاطر دوستی حرفی از دستمزد نزدم بلکه نامی هم از من برده نشد و حتی زحماتم به نام دیگری ثبت شد. جالب اینجا بود که چندوقت بعد از طرف همین فرد کاری برایم انجام شد که طبق توافقاتمون قرار بود هزینه ای از من گرفته نشه ولی در قالبی دیگر مبلغ گزاف از من گرفته شد و رابین هود وارانه نصف آن مبلغ رو به کس دیگه ای بخشیدند. دلم کمی از دست این دوستان به اصطلاح صمیمی پر از درد است. شاید ده ها بار کارشان را مفت راه انداختیم و پس از آن هر بار در پاچه من کردند، سر زیر برف کردن چرا، شاید احمق من هستم که پسر مردی هستم که بزرگترین کاسب شهر هست و چند تازه کار … کنند ! در حقیقت من الاغ نبودم، حاضر بودم برای دوستانم هرکاری انجام بدم و به رفاقت طور دیگری نگاه می کردم.
از امروز کسب و کار از رفاقت جدا . والسلام

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

جستجو

این راه کسب درآمد من هم انگار طلسم شده. برای یک جماعت کلاس آموزش درآمدزایی نوین میذارم، برای همه شان جواب می ده ولی خودم درجا می زنم !
این شاید تاوان قدرناشناسی های ۵/۶ سال پیشم باشه و شاید نشانه تا اگر روزی روی روال آمدم خوب قدرش را بدانم.
به شدت نیازمند جرقه ای، فکری، بکر هستم تا بتونم کارها رو روی غلتک بندازم. اینروزها دائما فکر می کنم .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

جایگاه

جای من سبزوار نیست . جای من شاهرودم نیست ، جای من حتی شاید مشهد هم نباشه.
فعلا باید اولین تلاشم برای رسیدن به جایگاه اصلیم باشه !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

ما


منـ و تو خلق شده ایم،
تا عاشق هم باشیم.
عاشق هم بمانیم
و عاشق هم بمیریم ..
و باز هم سیر از هم نشویم … .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

پفک نمکی!

۴ ماه بعد از گیاهخوار شدنم بود که مسافرتی به اصفهان داشتم . اونموقع چون چیزی از گیاهخوارشدنم نگذشته بود خیلی از دوستان فکر می کردن شوخی می کنم که می گم دیگه گوشت نمی خورم.
به اصفهان که رسیدم دوتا از دوستان اینترنتی ام منو برای ناهار به رستوران سنتی ای بردن که جز مواد گوشتی غذایی نداشت. من چیزی سفارش ندادم و از اونجایی که این دوستان اصفهانی ام فکر می کردن از ترس اینکه اونا اصفهانی بازی در نیارن جوجه کباب نمی خورم به زور گوشتهارو چپوندن تو حلقم. اونروز تا شبش بخاطر اینکه عادت خوردن گوشت رو چندماهی می شد ترک کرده بودم تا شبش دلدرد داشتم.
برگشتنی که به شاهرود اومدم چون از خط قرمز یکبار عبور کرده بودم، دیگر خوردن گوشت برایم خیلی عجیب نبود. در همان هفته اول بعد از مسافرت دو سه بار چلومرغ های دانشگاه را خوردم و فقط از خوردن گوشت قرمز اکراه می کردم. حتی یکی دوبار ماهی هم خریدم و تو خونه برای خودم اون بدبختهای فلک زده رو کبابشون کردم !
اون دو سه باری که گوشت مرغ می خوردم، چشمها و راه تنفسم رو می بستم تا بتونم بخورمشون و بوشو نشنوم تا حالت تهوع بهم دست نده، جدا از این حالات عذاب وجدان هم دائم همراه من بود. در اون دوباری هم که ماهی خریدم و سرهاشونو می بریدم آنقدر حس بدی به من دست می داد که العان بعد از ۴ سال در حافظه ام مانده است. می تونم بگم هیچ حس بدی از دوران گوشتخواری پیش از گیاهخوارشدنم رو در ذهن ندارم چون می دونم اون روش بخاطر ناآگاهی ام بود ولی همینکه آگاه شدم و چندماه بعدش دوباره اشتباه کردم، هیچوقت از خاطرم نمی ره.

آن هفته ای که چند مرتبه ای گوشت سفید (مرغ و ماهی) مصرف کردم با تمام حس های بدی که برایم به یادگار گذاشت، یک خوبی هم داشت و آن اینکه بعد از چشیدن مزه تعفن آن غذاها دیگر هیچ وقت هوس خوردن جنازه های کشته شده بدست خودمون رو نکردم و هر بار در جایی ماده غذایی گوشتی رو می بینم می توانم مزه تعفنش را زیر لبم حس کنم.

دیروز رضا (کمیلی) با ممد به خونه ی دانشجویی ما اومده بودند. یک بسته پفک هم آورده بودند که رضا تماموقت پیش بچه ها از مزه خوب پفکه تعریف می کرد. من بعد از وگان شدنم ۱۵ ماه بود که پفک نخورده بودم. یاده هست که همه می گفتن تنها به این خاطر نحیف مانده ام که عوض غذا فقط پفک می خورم ! کلا از بچگی تا همین ۱۵ ماه پیش عاشق پفک و مخصوصا پفکی نمکی مینو بودم ولی بعد از اینکه تصمیم گرفتم وگن شوم از اینهم مانند سایر علایقی که به اشتباه به سراغشان رفته بودم گذشتم ! پاشدم و برعکس تمام اصرار و پافشاری هایم که در غذاهایم نباید حتی یک اپسیلون ماده حیوانی وجود داشته بشد، یه دونه از پفک ها خوردم تا ببینم این مزه معرکه پفک چطوریه . ۱۵ ماه بود که دیگه پفک نخورده بودم و بعد از این مدت اصلا طعم خوشایندی رو از پفک خوردن حس نکردم .

این چنین شد که دیگه هیچوقت هوس پفک خوردن به من دست نخواهد داد !

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

خلوص

اگر تصمیم گرفتیم عاشقی پیشه کنیم، اولین گام خلوصِ .
اگر فکر کردیم می تونیم عاشق باشیم، کنارش کارای دیگه هم بکنیم، فقط خودمونو فریب دادیم.
من که هیچ وقت و هیچ کجا خودم رو فریب نمی دم !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

حال اسفند ۹۲

یک هفته از شاهرود اومدنم گذشت.
کارآموزی رو که مهندسی نوری با لطفی که بهم داشت، ۲۰ رو بهم داد. سر کارآموزی تجربه ای رو کسب کردم که در زمینه علم و دانش هیچوقت روی حرف و قول آدمهای خرتنبل حساب نکنم. واقعا می تونم بگم از کارآموزی  تو دقیقه ۹۰ تونستم بگذرم. این ترم ۱۰/۱۲ واحد بشتر ندارم ولی هر روز یه کلاس دارم و به همین خاطر مجبورم تمام هفته رو شاهرود بمونم، کلا هم شاید سبب خوبی بشه تا همینجا بمونم و کارهامو بتونم سریعتر انجام بدم و پروژه های باقی مانده درسی رو هم آماده کنم که بعد از این ۱۲۰ روز دیگه بهانه ای برای شاهرود اومدن نداشته باشم !
برعکس تمامی ۳/۴ سال گذشته، اینروزها در شاهرود شرایط کاملا متعادلی دارم، شاید دلیلش این باشه که دیگه خلا ای رو در خودم نمی بینم و دیگه ۱۰۰% وقت و ذهنم معطوف داشته هامه. در اواسط همین هفته تصمیم دارم مسافرت یک روزه ی کاری ای رو به تهران داشته باشم و پس از برگشت به شاهرود تا نزدیکیهای عید فرصتی برای سبزوار رفتن ندارم. قبل اینکه بیام شاهرود پدر و مادر مکه بودند و همینکه اومدن من عازم شاهرود شدم . پدر هم که اومدنی مریض شده بود و همینا باعث شدن خیلی دلتنگشون باشم. با همه این اوصاف اینروزها رو دوست دارم، کاش تمام روزهای زندگیم همینقدر متعادل و رو روال باشه .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

تبریک

تو عشق و عاشقی انتظار دارم که همه چیو بذاریم برای همدیگه .
زندگی مون بشه برای نفس دادن به همدیگه.
شادی مون بشه شادی دادن به همدیگه و غصه مون بشه فقط همدیگه!
ولی مثلا در مورد خودم هیچوقت انتظار این رو نداشتم و ندارم که یه وقت معشوقه بخواد مثه من گیاهخوار بشه .
خیلی ها می گن case مورد نظر ما وجود نداره و در خیلی از موارد سخت گیری می کنند. واقعا لازم نیست همه چیز رو همون اول بخوایم، کمی باید از خودمون بگذریم تا معشوقه هم یاد بگیره از خودش بگذره تا بتونیم با همدیگه یکی بشیم. وگرنه که هیچ دونفری در غیر اینصورت نمی تونن برای همیشه همو دوست داشته باشن.
گیاهخواری برای من بزرگترین اصل زندگیمه و تمام کسانی که به خاطر من به حرمت حیات حیوانات احترام می گذارند، انگار احترام من رو دارند و من همیشه سپاسگذار این انسانها هستم. گیاهخواری در ذات خیلی از انسانهاست، خیلی ها بارها و بارها با انسانهای گیاهخوار در ارتباط بوده ند و در این زمینه هیچ نکته جالبی رو ندیده اند که بخوان قدم در این راه بذارند ولی آدمهای دیگه ای مثه من هستند که با اولین مرتبه شنیدن اسم گیاهخواری، گیاهخوار می شن.
و اما تو! اگر گیاهخوار شدی، به خاطر من و حرفهای من نیست. چیزی در وجود توست که می خواهد روحت را از درد و رنج رهایی دهد و صلحی پایدار را به جهانیان و همنوعانمان هدیه دهد. اینکه به این راه آمدی یعنی درد را می فهمی، بی رحمی هایی که می شود را درک می کنی، دربند کشیده شدن آن زبان بسته ها را ناپسند می شماری، سلاخ خانه ها را از پشت دیوارهای چرکینه شان می بینی و جنگ و خونریزی های آینده ی آدمها را پیش بینی می کنی. این که به این راه آمدی بدون شک پر رنگ ترین نقطه زندگی ات را ساخته ای و تولدی نو برای خود رقم زده ای.
استوار باشی و شادمان از یک زندگی خالی از رنج ..

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

بازگشت به شاهرود

برگشتم به شاهرود.
بعد از ده روز ۸ صبح تا ۱۰ شب رفتن به مغازه و یکسره کار کردن نیاز عجیبی به یک تفریح و استراحت کامل داشتم. صبح جمعه ، یعنی دیروز، به همراه آبجی و خانواده محترمشون سبزوار رو بدرود گفتیم و پا به جاده گذاشتیم. من بودم و پتو و بالش و کامپیوتر رو میزی ام و کتابهام ، آبجی بود و شوهرش و آیدا و امیرحسین خان ذلیل مرده .
۸/۹ صبح بود که به شاهرود رسیدیم و من رو جلو خونه وحید پیاده کردن. ۱۲/۱ ظهر صادق و رضا و ممد هم به ما اضافه شدن و برای ناهار به سمت جاده بسطام به راه افتادیم. بعد از صرف ناهار بچه ها و آتش بازی کردن، باقی مانده غذا را برای گربه های اطراف بردیم و آماده بازگشت شدیم. به خانه که رسیدیم دو/سه ساعتی روی بارگیری کار کردم و آماده چرت عصرانه شدم. چرتی که از ۶ بعد از ظهر دیروز شروع شد و تا۹ صبح روز بعد – یعنی همین العان – ادامه پیدا کرد ! و اینطور شد که تا حدودی کم خوابی های روزهای گذشته ام جبران شد .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

دلیل

چرا انقد عصبانی ام ؟
چون ۲۵ روز برنامه ریزی کرده بودمو و تمام فکرمو گذاشته بودم روش و تر زده شد توش !
همین تو که خوش باشی کافیه .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

حیف

برای همه مان وقتی که تمام دنیا را تجربه کردیم
روزی خواهد آمد که بگوییم
حیف که مفت از دستش دادم!
مطمئن باشیم دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد.
من هم منتظر آن روز می مانم!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

تردید

من زمانی عشق کسی را باور می کنم که ببینم بهترین خوشی اش معشوقه اش است و تنها ناراحتی اش هم از دست معشوقه است!
اگر زمانی دیدم از دست کسی جز معشوقه، ناراحت و دل مشغول است، با هر حرفی از هرکسی بهم می ریزد و خودش را لازم به توضیح به هر کسی می داند، نه تنها عشقش را باور نمی کنم بلکه هیچ باوری هم به آن ندارم!
اگر اینطور بود شاید آن عشق، تنها حسی بچگانه باشد !

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

حال این روزهای من – زمستان ۹۲

در حال سپری کردن روزهای سرد زمستان ۹۲ هستیم، روزهایی که ما رو تا ۱۵ درجه زیر صفر می برد.
بخاطر این سرما کنکور ارشدمان یک هفته ای عقب افتاد، مامان بابا هم آخر این هفته می روند مکه و هفته آینده تمام وقت باید مغازه باشم تا جای خالی پدر حس نشود.
بعد از برگشتن مامان بابا، برای تموم کردن رشته عمران و انجام پروژه هام، برای ۳/۴ ماه عازم شاهرود می شوم و  این مدت را قرار است با همخوانه ای سال دومم – وحید دولت – سپری کنم. اینروزها تقریبا از تمام زمانهای بیداریم برای کار کردن و پیش بردن اهدافی که برای سال آینده ام تعیین کرده ام استفاده می کنم، در کنارش فرصتی دست می دهد آموزش های جدید طراحی و کدنویسی را می بینم و می خوانم و سعی می کنم خودم را با طراحی روز دنیا به روز نگه دارم و در مواقعی که تمامی این نیازهای اولیه ام برطرف می شود، درسهای ارشد را می خوانم .
اینروزهایم را خیلی دوست دارم . کار می کنم، برنامه بسیار منظمی دارم و هر روز در زمینه علمی پیشرفت می کنم. حال روحی ام فوق العاده خوب است و شرایط خانواده بسیار پایدار. همه چیز مهیاست برای لذت بردن از زندگی .. . قدر اینها را خوب میدانم!
___________
پ.ن : امروز ۱۵ بهمن بود ، خوب که فکر کردم یادم آمد امروز ۴ امین سال گیاهخوار بودنم هم پایان یافت. چند شب پیش خانه برادرم دعوت بودیم و بحثی بوده و پدربزرگ زن داداشم گفته که یکماه گوشت نخوری میمیری. اتفاقا همانجا من وارد شدم و گفتند که این آقا ۴ سال است که گوشت نخورده. در چنین جمع هایی که میانگین سنی بسیار بالاست نمی شود پاسخی درخور آنها داد و گاه سکوت و صحبت نکردن و عادی نشان دادن سبک زندگی ات بهترین روش است نسبت به اینکه بخواهی زندگی انقلاب وار شده خودت را یکدفعه نشان آنها بدهی و خیلی های دیگر را به خاطر گذر از حد و مرزها و خطوط قرمز بترسانی. بهترین روش برای آشنا کردن دیگران با گیاهخواری اینست که هیچ نگویی و بگذاری بتدریج دیگران زندگی ات را ببینند و بفمند که با گیاهخوار شدن موجودی فضایی نمی شوی و مثه همه آنها زندگی عادی خود را داری و هیچ مشکلی که بوجود نمی آید هیچ، بلکه از درد و رنج های روحی و جسمی نیز خلاص می شوی. زادروز ۴ سالگی ام گرامی باد :)

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

کیستی مگر؟

1043932_449297668505054_1519663020_n
کیستی که من اینگونه به‌اعتماد نامِ خود را با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم
و بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب می‌روم؟
کیستی که من اینگونه به جد در دیارِ رؤیاهای خویش با تو درنگ می‌کنم؟
احمد شاملو ۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲

 

______
پ.ن : حقیقتش اینه که این هفته چندین مطلب تو ذهنم برای نوشتن داشتم که دوتای اونها رو هم نوشتم، ولی هنگام ویرایش مطالبش پریدن و واقعا برایم عجیب بود که چطور وردپرس ازشون هنگام نوشتن نسخه پشتبان لحظه ای نگرفته بود! اینطور شد که فاز نوشتن پرید و باز سعی می کنم که صبر کنم تا فازش بیاد .. .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

عادت خوب

بعضی رفتارها هستند که وقتی عادت می شن خیلی به آدم می چسبن؛
عادت به مسواک زدن،
روزی نیم ساعت دمبل زدن،
خوردن چایی با خرما،
خوردن چای سبز + آویشن عوض چای سیاه،
ریختن اضافه های غذای روزانه رو پشت بوم عوض سطل آشغال !
___________
پ.ن : تو این سرمایی که واقعا هیچی برای خوردن حیوونا نیست و بنا بر همین اصل هم خیلی از حیوونا تو روند تکاملی شون به این سمت رفتن که به خوابهای زمستونی برن یا حشرات که اونها هم تو لونه هاشون قایم می شن، خیلی خوبه به حیوونایی که لونه ندارن یا غذای اضافی انبار نمی کنن ( مثله گربه ها و کبوتر ها و گنجشک ها ) هم گوشه چشمی داشته باشیم. تو این زمستون عادتم شد عوض اینکه اضافه های غذا رو بریزم سطل آشغال، اونارو می برم رو پشت بوم می ریزم. هنوز از پشت بوم پایین نیومدم که کلاغها رو می بینم که رو پشت بوم خونمون چرخ می زنن و پایین که میام صدای میو میو گربه ها رو می شنوم !
تو این چندوقته واقعا باعث شدم رفتار خونواده با حیوونا (مثل مورچه و گربه و هرچیز دیگه) عوض بشه و کاری بکارشون نداشته باشن و این حرکت آخری حتی با استقبال اونها هم مواجه شد. چون واقعا این حرکت، کاری به زندگی روزمره خانواده نداره و در عوض سطل های آشغالمون سبک تر می شه و خیلی ناراحت نیستیم از اینکه غذایمان اضافه اومده و باید دور بریزیمشون .. . من که واقعا حس خیلی خوبی دارم، بهتره شما هم امتحان کنید! فقط سعی کنید ته مونده ها یا اضافه های غذاتون خیلی چرب نباشن که باز سلامتی شونو به خطر نندازید!

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

عشق

اگر عشق رو ازمون گرفتن، یعنی  زندگی رو گرفتن .
عشق نبض زندگیه؛  باید همیشه بزنه !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

اعتیاد

۱۲ سال سرمان را با مدرسه رفتن گرم می کنند. ۵/۶ سال دانشگاه و ۳/۴ سال هم درگیر مراسم سربازی رفتن و استراحت پس از آنیم.
در این ۲۰ سال دوران اوج و خلاقیت زندگی تماما درگیر تربیت برای سیستم هایی می شویم که باید خدمت کردن برای افراد بالا دستی را بیاموزیم که تنها جایشان، با فک و فامیل هایشان قابل تعویض است. خیلی خوب که بتوانیم پیشرفت کنیم کارمند خوبی برای اداره ای می شویم که وظایفش کاملا از پیش تعریف شده است و همگی برای خدمات دادن به لایه های بالاتر حکومتی هستند.
نوع حکومت چندان مهم نیست. ایران ، عراق، افریقا و یا حتی انگلستان . همگی نیاز به سرگرم کردن مردم دارند تا روزی کسی به فکر تغییر سیستم حاکم نیفتد. در بعضی کشورها ولنگاری های جنسی را ترویج می دهند، در برخی کشورها مواد مخدر و در بعضی جاها فشار می آورند و هر جایی تز خود را دارد!
چیزی که ازآغاز دوران دانشجویی بسیار من را متاثر کرد، رواج بالای اعتیاد بین دانشجویان بود. در ین دوستان دوران دانشجویی من حدود ۸۰% دودی بودند که ۵۰% شان اعتیاد کامل داشتند. یادم است در سالهای اول، همخانه ای هایم در خانه قلیان می کشیدند. در ابتدا مشکلی با آنها نداشتم و سعی می کردم بیشتر در اتاق خودم بمانم، ولی کم کم که دوستان بیشتری پیدا کردیم خانه مان هم شد قهوه خانه. روزی ۴ تا ۵ اکیپ گوناگون می آمدند و کنار تفریح و ورق بازی قلیانی هم می زدند و می رفتند. کم کم این مسئله منجر به نشان داده شدن واکنش از سمت من شد و باعث شد مسئله تبدیل شدن خانه مان به قهوه خانه منتفی شود و حتی همخانه ای ها هم که می خواستن مصرف شخصی داشته باشند، در هوای سرد روی بالکن و یا دم پنجره می رفتند.
مسئله جالبی که در مورد قلیان وجود دارد اینست که قلیان را اعتیاد نمی دانند.اینکه چه افراد و کسانی این تفکر را بین جوانان رایج کرده اند هم در نوبه خود جالب است. قلیان بسته به تنباکویی که می سوزاند بین ده تا صد برابر مضرات سیگار را داراست و کاملا اعتیاد آور است. در این مدت ۵ سال هیچوقت ندیدم دوستان قلیان کش بتوانند یک روز از این کار دست بکشند و در فجیع ترین جاها و وسط جاده هم تجربه قلیان کشیدن را داشته اند، اسمش را هیجان و تفریح می دانند ولی آنچه که پس از این هیجانات برایشان مانده سینه ای خس خس کنان، پوستی سیاه و رنگ خونی کثیف با نفسی تنگ است. اینها اگر از علایم اعتیاد نیست پس چیست ؟! تنها دلیلی را که می توان آورد برای غیر اعتیادآور بودن قلیان، حجم بزرگ آنست که در هرجایی نمی توان بردش و به همین خاطر روی مخ نیست که در خلوت و تنهاییت بخواهی مصرفش کنی!!
و اما در مورد فکری که رایج کرده اند و قلیان را خیلی عادی جلوه داده اند؛ شاید برای تان جالب باشد که بدانید چطور شد بساط قلیان کشی را از خانه مان جمع کردم. در آن سال خانواده ی همخانه ای هایم هر از گاهی به شاهرود می آمدند و سری به خانه ما می زدند. از آنجا که بوی قلیان چندان ماندگار نبود ( و شاید هم خانواده هایشان قلیان را چیز بدی نمی دانستند و خودشان قلیانی بودند ) ولی از آنجا که سیگار اسم بدی پیدا کرده بود و بوی بدی هم از خودش می گذارد و هیچ خانواده ای راضی نیست بچه شان سیگاری باشد، یکبار که دوست سیگاری اشان به خانه مان آمد و در خانه و در جمع قلیانی ها خواست سیگار بکشد مانعش شدند و گفتند برای انجام این فریضه به سمت پنجره ها مراجعه کند!
این نکته را همان لحظه گرفتم و بعدها از دوستم (محسن ی) چند نخ سیگار بدبو گرفتم و به مدت دو سه روز در خانه و اتاقم سیگار روشن می کردم بطوری که کل خانه را بوی دود برمی داشت. اینطور شد که به مصالحه ای رسیدیم که اگر می خواهند بوی سیگار نباشد، قلیان هم نباید باشد و خدا را شکر تا آخر آن سال خبری از دعوا و کل کل سر برابری قلیان و سیگار نبود!

تعطیلات که به سبزوار می آمدم متاسفانه صمیمی ترین دوستان سبزواری ام هم قلیانی بودند. تفریح هر شب مان در تعطیلات ورق بازی کردن بود. متاسفانه در هر جایی که بودیم قلیان هم بود. حتی خیلی شها که جایی نبود، مسئولان برایمان مکانهای دنج و گوناگونی را در اطراف شهر با نامهای منتسب به سفره خانه؛ ساخته بودند که می توانستیم راحت بازی و صحبت کنیم و احیانا قلیونها بکشیم!  همیشه در جیبم یکی دو ماسک آماده داشتم تا اگر دوستان خواستند به چنین جاهایی برویم مشکلی نداشته باشم. مسلما اگر در سن و سال من امکان جدایی از این دوستان و پیدا کردن دوستانی بهتر از این حیث، بود تعللی نمی کردم . پس از چندماه فقط به همین دلیل بیرون رفتن های شبانه ام را با دوستان قطع کردم و به محض رویت کردن قلیان در جمع های مختلف فی الفور فراری می شدم!  البته در آن مدت صبر و پایداری ام ضررهایی هم به من رسید، چندین ماه در معرض دود قلیان بودن در خانه دانشجویی و درایام تعطیلات پیش دوستان چیزی کمتر از کشیدن قلیان نداشت. سوزش گلویم را حتی بعد از دو سال از آن ماجرا ها حتی امروز هم می توانم حس کنم. منگی بعد از آمدن از پیش دوستان وتعطیلی فکر و ذهنت در روز بعدش . البته اینها برای کسی مهم است که بخواهد فردایش بهتر از امروزش باشد نه آن عده ای که کل مخ هایشان را کلا به روی تعطیلات دایورت کرده اند ! یادم هست آن روزها به خاطر این منگی ها همیشه عذاب وجدان داشتم و خودم را لایق رفتن به چنان جو هایی نمی دانستم؛ ولی خب این برای زمانیست که انتخابهای بیشتر و بهتری وجود داشته باشد!

اعتیاد برای نسل ما چیزی عذاب آور است. من آنقدر که از سوختن نسلمان از اعتیاد می ترسم، از فقر و فحشا هراس ندارم. اگر ببینم در دست جوانهایمان کتابی است و می خوانند و می خواهند خودشان را بسوزانند، باز هم دردی نیست و این کار را امری اختیاری میدانم که در جایگاهی هم نیستم که بخواهم نظری بدهم ولی چیز بدی را به اسم چیز خوب مصرف کنیم و ندانیم و خود را به ندانستن بزینم و هیچ کس هم صدایش در نیاید واقعا درد آور است.

ماجرایی که تعریف می کنم، عینا چیزی است که اتفاق افتاده است. ۷/۸ ماهی بود که از محیطهای دانشجویی دور بودم و در سبزوار کنار خانواده زندگی می کردم. یکبار که در این مدت به خانه یکی از دوستان رفته بودم، در را که باز کردم ۲/۳ ثانیه ای با دستهایم جلویم را باد زدم تا بتوانم اهالی خانه را ببینم. ۵/۶ نفری بودند که دور تا دور خانه نشسته بودند. ۴ نفرشان سیگار می کشیدند و دونفر هم با هم قلیان عوض می کردن، ۷/۸ بسته سیگار خالی هم وسط خانه افتاده بود. بجای سلام کردن به دوستم گفتند حالا که می خواستی بیایی چرا خبر ندادی که بگویم ۳/۴ بسته سیگار برای امشبمان بگیری؟
ده دقیقه ای به رسم ادب کنارشان نشسته بودم که یکی شان خاطر زیاده روی در حشیش کشیدن دیشبش همراه با نامزدش! را برای دوستم تعریف می کرد.  ۳نفر آنطرف تر در سایتی اینترنتی قمار می کردند و می گفتند تا ۲ میلیون تومانی که دیروز و امروز باخته ایم را نبریم ول نمی کنیم! همانجا ۲۰۰ هزارتومان دیگر هم باختن! همانجا بود که دوست دیگری آمد که اعتیاد نوع سنگین تری داشت . گویا ترم سه بود و آنطور که من یادم هست پیش از دانشجو شدنش آنقدر فابریک بود که پدر و مادرش تا یکماه پس از آمدنش مانده بودند که خانه داری را به او بیاموزند ! یادآوری می کنم، خانه مذکور یک خانه دانشجویی است!

کمی که  دوباره با جو دانشجویی آشنا شدم، به اتاق رفتم تا با تمرکز بیشتری به کارهایم بپردازم. خواستم دراز بکشم صدای چند شیشه برخواست که شانسم خواند که نشکست چون محتوایش چند صد هزارتومان ارزش داشت!! چرخشی زدم ، لباسی افتاده بود ، ورداشتمش که به پاهایم مالیده و کثیف شود، زیرش روزنامه ای پر از چمن بود!! خوب که نگاهش کردم یادم آمدهمان ماری جوانا هایی هستند که دوستان هر روز در فیسبوک عکسش را می گذارند ! آن شب در یک خانه دانشجویی من گراس، ماری جوانا، سیگار، قلیون را دیدم و از گفته های اهالی خانه گویا انواع حشیش و درد و انواع امراض هم در آنجا پیدا شدنی بود !

به اسم دانشجو شدن؛ فرزندان خانواده ها را گرفته می شوند و چیزی که تحویل داده می شوند افرادی بنگی هستند که بزرگتری هیجانشان در زندگی مخفی کردن اعتیاد و روابط بی بندوباری شان است. در این سالها حرمت دانشجویی از بین رفت. همه دانشجو می شوند، هیچ دانشجویی علاقه ای به درس هایی که می خواند ندارد و هیچ دانشجویی در جایی با مدرک دانشجویی اش استخدام نمی شود.

در نهایت فقط خووب سرهایمان گرم است!
__________
پ.ن : مدتها بود می خواستم در این مورد بنویسم. شاید دو سال قبل و پس از اون یکی دو ماه پیش. ولی در آخر سببش این بود که می بینم در شهر پدری ام – بیشتر از هر شهر مشابهی-  پناهگاه خوشگذرانی دختر پسرهایی که می خواهند بدور از چشم حساس خانواده ها لحظاتی را خوش باشند، بسوی قهوه خانه های گرگ مانندی است که تا چند سال پیش اسمشان تنها پاتوق الوات محل بود، که با تمام محدودیتهای حاکم بر جامعه، بطرز جالبی برایشان امنیتی کامل را برقرار کرده اند تا در خروجی اش مادرانی را بسازند که فرزندانشان روی دانشجوهای امروزی را هم سفید کنند. برای آینده کشورم اندوهگینم، هم از بیرون می خوریم، هم از داخل و هم از خودمان!

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

یه نصف روز

یه نصف روز وبلاگ قطع شده بود، انگار که بچه م مرده باشه .
احساس نمی کردم دیگه انقدر برام مهم باشه !
خیلی چیزا تا وقتی صداشون در نمیاد، متوجه شون نمی شیم .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

بلوغ عشقی

اگر زمانی عاشق شدید و خواستید بدونید واقعا عاشق هستید یا خیر؛ آزمون ساده ای وجود داره !
اگر پسر هستید و دیدید هیچ حسی نسبت به سایر دختر های دیگه ندارید و دیگه احساس نمی کنید که باید نگاهشون کنید یا دنبالشون راه بیفتین یا بخواین با طرز مخ زنانه ای با اونها صحبتهای عادی تون رو انجام بدین و لازم نمی بینید که با ۵دختر همزمان دوست باشید و فکر می کنید همون یه دونه ای که دارید برطرف کننده تمام نیازهاتونه ؛ می تونید امیدوار باشید که به بلوغ عشقی رسیده باشید.
و اگر دختر هستید و می بینید هربار که پسری دنبالتون میوفته، ته دل می خواین مزه طرفو بچشین حتی ولو برای سرگرمی لحظه ای؛ و یا اگر دوستان پسر اجتماعی تون به شما ابراز عواطف کمی بیش از حد و نامعمول می کنند و شما هیچ عکس العملی نشون نمی دید که طرف رو از خود برونید و یا با نزدیک شدن هر پسری به نزدیک زندگی تان ، رابط شما با معشوقه تان کم می شود و یا حتی در درون بهم میریزید و عصبی می شوید بدانید عاشق نیستید !

یه آدم عاشق فقط عشقش رو می بینه و سایرین حتی اگر صحبت از کندن کوه هم براش بکنن، بازهم نباید براش اهمیتی داشته باشند. یه آدم عاشق هیچوقت رابطشو با عشقش بخاطر هیچ کس دیگه سرد و قطع نمی کنه!
اگر این اتفاق برای شما افتاد، همون لحظه به این رابطه بدرود بگین و سرتونو با یه رابطه با عنوان دیگه ای گرم کنید!

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

یه سه چار روزی

در این یک هفته اخیر بسیاری از هزینه های ماهیانه  که باید تمدید شوند با یکدیگر مصادف شدند و فقط طی همین ۵ روز باید چیزی حدود یک میلیون تومان رو جور می کردم که متاسفانه قسمتی از اون رو فعلا نتونستم تهیه کنم. به همین خاطر ممکن است سرور سایت به مدتی کوتاه قطع و سایت از دسترس خارج شود. امیدوارم چنین اتفاقی نیوفته ولی اگر هم شد، ناامید نشین؛ برمی گردم!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب
Page 1 of 271234567891020نوشته بعدیمLast »