کضم قیض

اعصاب فوق زوال یافته ای دارم و اگر کمی نجنبم ممکنه این نوع رفتار خصیصه من بشه .. .
دلیلش نشستن زیاد پای کامپییوتر، اتفاقات بد در زندگی و دردهای موضعی عضلانی و هرچه که هست باید در این روزهای پیش رو تمام تمرکز روی این باشه که خشمم رو فرو بنشانم و با بعضی مسائل هم مدارا کنم. دوس ندارم در ادامه زندگی فردی عصبانی باقی بمانم و دوس دارم در این روزهای پیش رو دیگران هم هوایم را داشته باشند! در حالات عادی خوبم، ولی زود از کوره در می روم که اصلا برای من خوب نیست. سعیم را می کنم، تا ببینیم چه می شود.

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

رابطه

یه چیزهایی هم شانسیه .
تو سنین نوجوانی اگر آدم عاشق کسی بشه که تعادل روحی روانی داشته باشه و برات ارزش قائل باشه و به پات بمونه می تونه خیلی چیزها رو بهت هدیه بده. آرامش، اعتماد به نفس و اعتماد به دیگران.

و اگر غیر از این باشه، شخصیت درحال شکل گیری انسان رو خراب می کنه و سخته این آدم  بتونه در آینده رابطه موفققی با دیگران داشته باشه. من اگر قرار باشه روزی به فرزند خودم نصیحت کنم، می گم در اولین قدم تعادل طرفت رو بسنج و برای مدتی نسبتا طولانی استمرار و پایبندی اون رو چک کن و بعد وارد رابطه جدی شو. در روابط عاطفی جای هیچ گونه ریسکی نیست. هرگونه شکست، ترکی در شخصیت و روح و روان ایجاد می کنه که ممکنه هیچ وقت التیام پیدا نکنه. در حالت عادی وقتی همه چیز بر وفق مراد هستت هیچ مشکلی نیست و ممکنه بتونی در بدترین حالات روحی و روانی هم اون رو بروز ندی ولی از درون نوعی حس خودخوری پیدا می کنی، شبیه یک مرض که به جانت می افته و پس از هربار ضعیف شدن و دچار شدن در مشکلی، اون رو  نشون می دی.

۵ سال پیش برای من هم چنین اتفاقی افتاد و هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم یا بشود که بتوانم وارد رابطه موفقی بشوم. بی اعتمادی به رابطه ها، توان تحمل در برابر مشکلات رو پایین میاره و این خودش ریشه هر رابطه ای رو می  سوزونه. وقتی مطمئن نباشی که در یک صبح تا شب که در بیخبری به سر میبری چه اتفاقهایی درحال افتادنه، روان آدم به بدترین زمان ممکن خودش برمی گرده. در یک چنین مواقعی که یک آدم بدشانس دچارش هست یا باید یک عمر را با این حس های بد زندگی کنی، یا یک نفر وارد زندگی ات شود که فارغ از تمام بدی هاست. یک نفر که می تونه بهت نشون بده که هست آدمی که هیچکدوم از اون نشونی های زشت رو نداره. یک نفر که بدونی بعد از یک سال ندیدن هم میشه مطمئن بود که سرجای خودش ایستاده و یک نفر که هر بار از هم دور می شی بدونی فکرش اینه که چیکار کنه که با هم بودنمون دوباره شکل بگیره.

اینروزها روزهای خوبیه. روزهایی که  شاید بهترین روزها باشه. روزهایی که حتی دوس ندارم وقتم رو درگیر نوشتن کنم. دوس دارم از این روزا فقط استفاده اش رو ببرم. این یک سال متعادل ترین سال زندگی من بود و شاید اگر چندی ادامه داشته باشه، بتونم یک ریکاوری کامل روانی داشته باشم و اونطور که باید بشم، بشم .. . راضیم به هر حال، دست بانی اش درد نکناد!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

تیری دیگر

عالم مادی یه خوبی که داره اینه که از عوالم احساسات و معنویات دورت می کنه. به قطع یقین خیلی از پیشرفتها هم از همین قطع امید کردن از این عوالم شروع میشه. اینروزها هم سرم بیشتر گرم همین مادیات است.
_________
پ.ن: هیچوقت سابقه نداشته در تابستان و مخصوصا در تیر اوضاع بر وفق مراد من باشه و حالت روحی مناسبی داشته باشم. اگر حتی خودم این رو خواسته باشم دیگران تاکید بیشتری رو انجام این اتفاق بد دارند. ولی امسال قرار نیس اون حالتها سراغ من بیاد. تمام تلاشم اینه که مثل کوه بایستم و تا آخر امسال بصورت آزمایشی هم که شده رنگ شکست رو نبینم. اگر شد، یعنی به آینده هم امیدی هست و اگر نشد یک عمر با خیالی راحت و با بیخیالی زندگی می کنم.

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

حال دنیوی اینروزها

وقتی لنگ ۱۰۰۰۰ تومن پولی و از ۱۰ تا شرکت مولتی میلیاردر طلب داریو فقط چشم چشم می کنن !
الان یه همچین وضعیتی دارم من.
_________
پ.ن : همیشه چون فقط بابامو می دیدم فکر می کردم پولدارا از کار زیاده که به پول می رسن، نگو از کار زیاد پول به آدم نمی رسه و اون پولا پول مردمه که یجا قبضه شده .. .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

پس از شاهرود

بعد از مدتی ۴ماهه مجددا بصورت ثابت تا یکسال آینده در سبزوار ساکن شدم. یکساعتی پیش با اسباب و وسایلم از شاهرود به سبزوار رسیدم و این مطلب رو به عنوان شروع این دوره یکساله از منزل پدری ارسال می کنم. در این مدت ۹ماهه گذشته بخاطر نقل و انتقالات زیاد و سفرهای عمدتا کاری بیشمار و سوختن لپ تاپ، وقفه های زیادی در انجام کارها رخ می داد. از طرفی کارایی بسیار بالاتر سیستم خانگی میل استفاده مجدد از لپتاپ را برای مسائل کاری از بین برده است.

به هرحال بعد از حدود ۱۲۰ روز به یک حالت نسبتا پایدار رسیده ام که امیدوارم از این حالت بتوانم استفاده وافر و کافی رو ببرم. کمی باید به حساب کتاب هایم برسم و کارها رو منظم کنم و برای آخرین بار شانسم رو برای ادامه تحصیل مناسب در مقاطع بالاتر امتحان کنم و نهایت تلاشم رو در این راه بزارم، که اگر آنطور که باید نشد برای همیشه راهم را کج کنم و افسوسی برایم باقی نماند.

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

عن

اگر این عمران انگشتشو از من در بکنه، مسلما خوشحال ترین و موفق ترین آدم زمین می شم.
حیف سیستم آموزشی و حکومتی طوری طراحی شده تا استعدادها سرکوب بشن. ۵ سال پیش اگر میخ طویله خدمت اجباری اشتباها به من گیر نکرده بود شاید که نه، قطعا تو یه دانشگاه معتبر داشتم واحدهای آخر پزشکی رو می گذروندم. با جبر زمانه از تیزهوشان راهی دانشگاه آزادی شدم که از همان ترم اول فهمیدم سواد استادانش حتی از معلمان مدرسه مان هم کمتر بود. ۱۳/۱۴ ساعت مطالعه با دیدن نمره های دیمی و عشقی استادها روز به روز کم و کمتر شد تا اینکه حتی برای مجموع امتحانات یک ترم هم ده ساعت نمی خواندم. هیچ وقت نشد بعد از دادن یک امتحان بگویم کاش بیشتر می خواندم، چون معیار نمره گرفتن در این نوع دانشگاهها چیز دیگری بود.
خیلی خوشحال می شدم اگر مانند بچه ها آیین نامه ام را پر از مطلب می کردم و با وجود تغییر صورت سئوالها، همان جوابهای فی السابق را می نوشتم و پاس می شدم، و پرونده این دانشگاه و این رشته را می بستم و می رفتم. تا امروز برای این رشته و اینگونه دانشگاهها به ظاهر احترامی قائل بودم، چون عمری برایش گذاشته بودم ولی از امروز تنها به خاطر انرژی بیهوده ای که از من سوزاند و علاقه ای که از من نابود کرد و ظلمی که در حق علم کرد و می کند لعنت می فرستم.

تا دیروز عزمم جزم بود برای تراکتوری خواندن مانند ۶ سال پیش و قبولی در دانشگاهی مطرح. بطور قابل ملاحظه ای انگیزه ام را برای هرگونه تحصیل و درگیر شدن با چنین گونه سیستم ها و استادانی از دست داده ام و شاید کلا این انگیزه را ببوسم و برای همیشه بگذارمش کنار. تا امروز فکر می کردم سرگرم مان می کنند تا بدنبال چیزهای دیگر نرویم، ولی گویا دارند ریشه مان را می سوزانند. علم و مدرکی که برای فرار از خدمت سربازی باشد به عن نمی ارزد!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

خاطره نویسی

قدیم ترها که هنوز اینترنت را کشف نکرده بودم، به روش خودم وبلاگ می نوشتم.
اوایل سال ۱۳۸۰، دفترچه خاطراتم:

khaterat3

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

خرداد ۹۳

از میان دردهای روزگار این بار پهلو درد گرفتم!
اواسط فروردین ماه بود که درد تو دو طرف پهلوهام شروع شد و همون روزهای اول پهلوی سمت راستم خوب شد ولی بدلیل مراقبت نکردن از پهلوی سمت چپم، خیس شدن توی روزهای بارونی و نیوردن کاپشن و لباس مناسب به شاهرود، درد به ناحیه بحرانی رسید و ماهیچه های پای چپم رو درگیر کرد! شاید بخاطر مشغله زیاد و شاد هم پشت گوش انداختن و شاید هم بدلیل عدم علاقه ای که گیاهخوارا به پیش دکتر و بیمارستان رفتن و شاید هم به قولی سهل انگاری خودم، بعد از دوماه درد من رو از پا در اورد و بالاخره راهی مطب دکتر شدم.

پس از چک شدن فیزیکی تمام اندامهای محتمل بیماریم و تایید سلامت اونها، و اینکه چند ماه قبل نیز دوره یک چنین دردی رو در ناحیه کتفم داشتم دکتر احتمال داد بیماری خونی ای داشته باشم و یا بدنم درگیر عفونتی شده باشه. به آزمایشگاه رفتم و پس از گرفتن آزمایش خون، دکتر عزیز سلامت خون ام را کاملا رضایت بخش و مناسب اعلام کرد و فرمودن هیچگونه کمبود یا مورد مشکوکی در خونم وجود نداره. تمامی درصد ها چه هموگلوبین چه پروتئین، چه درصد ویتامینها همگی در حد میانه مقدارهای مطلوب قرار داشت. شاید دغدغه من بوجود آمدن بیماری خونی هم نبود، اولین بار پس از ۵ سال گیاهخواری مهم ترین عنصر بدنم را چکاپ کردم و نمره قبولی گرفتم. در زمینه گیاهخوار شدن، خودم این رو قبول داشتم که طی چند هزار گوشتخواری بشر، ممکن بود سیستم بدنی انسان به گوشتخواری عادت کرده باشه و مقداری از سیستم گیاهخوار بودنمان دور شده باشیم و نیاز به مصرف محصولات حیوانی ایجاد شده باشد و غصه ام این بود که این عادت روزی در جایی آسیب زا باشد. بعد از نرمال بودن نتیجه آزمایش تمام دغدغه ها و نگرانی ها برطرف شد و بیش از هر زمانی بر درست بودن اعتقاد و زندگی گیاهخواری مطمئن شدم.

در این ۵ سال، سر روی بالشت می گذاشتم زمانی برای فکر و خیالات وجود نداشت. آرامشی داشتم که تا پلک روی هم می رفت، خواب به سراغم می آمد. شاید که نه، صد درصد این آرامشی بود که پس از دست کشیدن از آزار و قتل و خونریزی حیوانات بی گناه به من دست داده بود و در این مدت هیچ گاه عذاب وجدان و یا ناراحتی اعصاب و نگرانی ای به من دست نداده بود. در این ۵ سال من زندگی بر روی بهشت را تجربه کردم. در این ۵ سال همانطور که به روح ام رسید ، از لحاظ جسمی هم کلی خودم رو تحویل گرفتم. هیچ جوانی در این سن ۳/۴ ساعت از روزش را وقف درست کردن خوراکی های جورواجور سالم و خالی از رنج و درد نمی کنه!

پس از مطمئن شدن از تندرستی کاملم کمی ورزش های مربوط به تنه و نیم تنه رو به برنامه هام اضافه کردم وامروز که این مطلب رو می نویسم احساس می کنم دردی هم ندارم! در این ده روزی که گذشت پدر برای عمل چشم به تهران رفته بود. مادر هم همراهشان رفته بودند و من برای تنها نبودن برادر عزیز -حسن آقا- فرجه ها را فدای سبزوار رفتن کرده وده روزی رو مغازه داری کردم. خوشبختانه پدر به سلامت برگشت و چشمانش رو از دردی چندین ساله آزاد کرد و مادر تا چند روز از شیرین کاری های امیرحسین و شیرین زبانی های آیدا تعریف می کرد .. .

هیچ نعمتی بالاتر از این نیست که پدر و مادرت را در یک عان در یک جا و در کنار هم داشته باشی .. .  دیشب برای دادن آخرین امتحانات دوران کارشناسی از سبزوار راهی شاهرود شدم. ۴ امتحان دارم جدا از اینکه انگیزه ای برای یادگیری شان نیس ، اصلا حس خواندنشان هم نیست. اگر حسش بیاید فقط خوانده ایم که چیزی را بیهوده خوانده باشیم و این چند سال درجا زدن را بالاخره تمام کرده باشیم!

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

عاشق

دوس دارم تمام عمر، عاشق باشم !!

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

به یاد ماندنی

چشم.
می نویسم. اگر هم می خواستم در این ۲۰ روزی که گذشت، نمی توانستم و فرصتش را نداشتم بنویسم.
روزهای اول درگیر تحویل پروژه و امتحان و .. بود. ده روزی صبح تا شب نمایشگاه کتاب تهران می دویدم، خوب بود راضی بودم. هم تعدادی کتاب فروختم هم با مراکز پخش و انتشاراتی های زیادی برای کارهای آینده آشنا شدم.

برگشتنی هم در شاهرود دو روزی را داشتم که تمام روزهای بی خاطره در این ۵ سال شاهرود رو از ذهنم پاک کرد و می توانم ۲۳ و ۲۴ اردیبهشت ۹۳ را به عنوان دو روز خیلی به یادماندنی زندگی ام ثبت کنم. مچکرم!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

تصمیم

حالم خوش نیست و اصلا هم دوس ندارم با خوشی هایی که بی بهانه ناخوش می شن خوش بشه.
تصمیمم اینه که  همین حالت فعلی مو حفظ کنم. احتمالا تا حداقل نوروز ۹۴ مطلبی ننویسم و امیدوارم که همینطور بشه.
خوش باشین

0
-2
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

خسران

هستند آدمهایی که الکی همه چیو بهم می ریزند تا در اون بلبشو به مقاصد خودشون برسند.
این آدمها در حقیقت خیلی هم زرنگ نیستند، چیزی که براشون می مونه خسرانه. چون نه اینورو کامل دارند و نه اونورو و در نهایت هم اینور رو کامل از دست میدن !

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

قول جبران خسران

  1.  دوسال پیش به مدت چندین ماه آنقدر گردنم درد می کرد و عضله های پشتی و گردنم گرفته بود که خم کردن سرم به سمت پایین و دیدن قفسه ی سینه ام برایم رویا بود! آنروزها نه می توانستم مثله آدم درس بخوانم و نه می توانستم کار کنم. به گردن کج های فلج می ماندم .. . آنزمان می گفتم اگر روزی خوب شدم از ثانیه به ثانیه ام استفاده می کنم و تا در توانم باشد کار می کنم و درس می خوانم. این راز فعالیت خستگی ناپذیر و بی حد و حصر من در این دو سال اخیر پس از سلامتی بود که یک لحظه هم از کار و تلاش غفلت نمی کردم.
  2.  روزگاری عاشق بودم، به نظرم آمد که عشقم از دستم رفت و واقعا هم رفت. حتی نشد دوران عاشقانه را تجربه کنم، عاشق بودم و فقط خودم می دانستم و عاشق بودنم را باور داشتم. بعد از آن روزها گمانم این بود که دیگر هیچوقت روی آن عشق یا هر عشق ممکن دیگری را نمی بینم و انتظار چنین چیزی را هم دیگر نداشتم. به موجودیتی به نام عشق بدرود گفته بودم، به خودم  گفته بودم اگر روزی آسمان به زمین آمد و زندگی دوباره چنان که می خواستم عاشقانه شد، به هیچ قیمت عشق را از دست نخواهم داد!
  3.  پنج سالی که در شاهرود بودم و در رشته ای که علاقه ای به آن نداشتم درس خواندم و در شهری که کوچکترین لذتی از آن نبردم و هیچ حس مثبتی به آن نداشتم، مانند نوار کاست جویده شده ای برایم می ماند که مانند دوران کودکی ام قسمت جویده شده را با قیچی می بریدیم و دو سر سالم را به هم می چسباندیم. در محل اثر این دو، لحظه ای جهش بوجود می آمد ولی خوبی اش این بود که پس از آن نوار را با کیفیت خوبش گوش می دادیم و خرابی به باقی نوار گسترش پیدا نمی کرد. دوس دارم روزگاری هم، این ۵ سال سختی کشیدن بیخود، بیگاری نوشتن های فراوان و بی جهت، استادان نا به استاد و همه و همه رنجهایی که نادانسته گرفتارشان شدم و هیچ راه گریزی از آن نداشتم را فراموش کنم و پس از آن دوران هیچوقت قدمی به اشتباه کج، نگذارم و ورقه ای برخلاف میلم نخوانم و جمله ای علیرغم علاقه ام ننویسم. فقط راه خودم را خواهم رفت و کارم را با عشقم عجین خواهم ساخت.
+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

زیبا

زیباترین لحظه تاریخ زمانی رخ می ده که دو نفر عاشق این باشن که هی عاشق هم باشن و از این عاشق بودن سیر یا خسته نشن!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

عشق

عشق یعنی هربار یادش بیوفتی، از نو عاشقش بشی ! ♥

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

۷۰ روز

یعنی بعد این دو ماه آزاد می شم از این اسارت پنج ساله ؟؟؟!
________
پ.ن : زندگی مون فقط شده ثانیه شماری واسه پایان

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

ریتم

عشقولانه بودن اینطوریه که بخاطر تفاوتهای یک فرد، عاشق او می شویم
ولی مثل اینکه هنوز فرصتش نشده بود که معشوقه مان مثله بقیه شود !
__________
پ.ن : اینروزها مزاحم تلفنی داشتن عجیب و خنده دار شده، حقیقتا آدم رو یاد ۱۰/۱۵ سال پیش میندازه و نکته جالبتر اینکه اینروزها سهم من  از خوشی شده رد دادن به همین مزاحم تلفنی ها!

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

دلگیر

اینجا، تنها تو این شهر .. . دلم می گیره .. :(
___________
پ.ن : در این لحظه این افتخارو دارم که اولین روز دلگیر سال ۹۳ رو تجربه کنم :)

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

گزارش نوروز ۹۳

وقتی یک مدت نمی نویسی، دوباره شروع کردنش خیلی سخت می شه !
یکجورهایی نوشتن قرب و منزلتی نداره، هزار صفحه هم که بنویسی کسی براش ۱۰۰۰ تومن خرج نمی کنه و ده دقیقه وقت نمی ذاره. کافیه دلقک باشی یا جوک بگی یا عکس های مانکنی از خودت بگیری. حتی سیب زمینی سرخ کنی بدی دست مردم، امنیت مالی و روانی ت بهتر از نویسنده شدن می شه . همیناس که انگیزه ام رو برای نوشتن در این روزها گرفته بود .. .
از یک طرف دو سه ماه آینده ۴ پروژه همزمان در یک ترم  یکطرف، درگیر شدن در مشغله های کاری و فکر به زندگی که باید بالاخره تشکیل بدم تقریبا ۹۹% ذهن و وقتم رو اشغال کرده و وقتی رو برای نوشتن باقی نمی ذاشت. چرا شاید اگر می گفتن روزی ۱۰۰ هزارتومن بهت می دهیم حاضر می شدم روزی یک مطلب برای وبلاگ بذارم!!

این وبلاگ نهایت فضایی که نیاز داره ۱۰۰ تا ۱۵۰ مگابایت هست ولی نمی دونم چه مشکلی پیشومده که هر روز از من طلب فضای بیشتری رو می کنه. تا امروز فضای وبلاگ رو تا ۹۰۰ مگابایت ارتقا دادم ولی این چاره اش نیست و لازمه یکبار وبلاگ رو پاک و از نو برپا کنم. ولی فرصت این کار هم پیش نیومده و از طرفی دیگه فضای سایت رو هم ارتقا ندادم و به همین خاطر دیگه نمی تونم تصویری توی سایت آپلود کنم . از طرفی هم مطالبی که شاید در اینروزها می خواستم بذارم نیاز به تصویر داشتن، اگر هم می خواستم مطلبی بنویسم نمی توانستم!

عهد کرده بودم ۱۳ رو که بدر کردیم ، عادت ننوشتن رو هم ترک کنم. امروز شاید بهترین ۱۳ مون رو در دلبر گذروندیم. خانواده خودمان همه بودیم بجز داداش علی که چندسالی هست با ما قریب افتاده.. . علاوه بر همه خودمان خانواده تمام زن داداشها و خانواده داماد گرام مان هم بودند و  با اینکه یک شبه برنامه اش چیده شد ولی همه چیز طبق روال پیش رفت. مهشاد و آیدا و ساغر و خودم! و باقی بچه ها تاب بازی شان را کردند. من و امیررضا و اصغرآقا و حسن مان بدمینتون بازی مان را کردیم . من و داش حسین در قلل مرتفع دلبر کاری که باید می کردیم را کردیم (+قاسم)! برای ناهار هم  که یک خانواده بی زبان را قتل عام کردن! خب من هم برنج و قارچ و سیب زمینی گوجه ام را خوردم. برای به یاد ماندن خاطره ؛ آقامحسن (باجناق حسین)، اصغر آقا و خانواده اش (پدر خانم حسین)، حاج محمد خاله و خانواده (پدر خانم مهدی)، رضا آزادمنجیری و خانواده (باجناق داش مهدی) خانواده علی آقا (دامادمون) به اتفاق خود خانواده مون امروز در دلبر میهمان ما بودند. البته جای همسر و خانواده همسر آینده من خیلی خالی بود :))

برگردیم به ۱۳ روزی که گذشت. نوروز خوب و آرومی بود. من تقریبا بیشتر مواقعش کار می کردم. به تنها مهمانی که رفتم، خانه خاله بود، آن هم به خاطر اینکه خیلی خاطرش را می خواهم و بعد از از دست دادن حاج بی بی، یکجورهایی خاله برام ارزش بی بی رو داره و منو یاد اون میندازه .. .

کمی قبل تر هم سال تحویل شد و امسال سال تحویل نه پشت اینترنت نشسته بودم و نه کتاب دستم گرفته بودم. کنار پدر و مادر نشستم و آرزوی امسالم این بود که تا جایی که ممکنه اونا رو سرحال و سرزنده ببینمشون .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

گذر از ناامیدی

دیگه تقریبا داشتم مطمئن می شدم که تجربه ها و عقایدم در زمینه سئو، اداره سایت و تجارت الکترونیک قدیمی شده اند و کاربردی ندارند !
۳ ماه بود که کار می کردم و هیچ تاثیر مثبتی رو مشاهده نمی کردم. داشتم افسرده می شدم ! تا اینکه دیشب دیدم یه اسم فایل فلش فسقلی اومده خودشو ته همه تگهای سایت چسبونده !
مجبور شدم طی ۷ ساعت کار پشت سر هم ۵۰۰ تگ از ۲۰۰۰ تگ رو یکی یکی از تو بخش وبسمترهای گوگل اصلاح کنم. ۷ صبح خوابیدم و ظهر که پاشدم تاثیر مثبت رو دیدم !
خستگی سه ماه از تنم در رفت. به این می گن عشق !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

جدایی پول از رفاقت

کلا اگر در زمینه تخصص خودتون برای کسی حتی آشنایان نزدیک کاری انجام می دهید، سعی کنید اونها رو به مفتی بودن کارتون عادت ندید.
به چند دلیل. یکی اینکه ارزش کار و هنر خودتونو پایین میارید و دیگری اینکه خوبی هایی که کردید حتی تو یاد طرفتون هم نمی مونه . ولی کافیه همون اول هزینه ای تعیین کنید، علاوه بر اینکه پایان کار ازتون تشکر اساسی می شه تا آخر عمر هم دوستتون تو خاطرش می مونه که اون کارش رو شما راه انداختید.
این صحبت رو به این خاطر کردم که نزدیک عید می شویم و در همین نوروز پارسال بود که حدود یک هفته ده روز برای دوستی با صرف زمان بسیار کاری کردم و قرار شد در پایان نامی هم از من برده شود. بعد از ۶ ماه وقتی طرف توی گوگل سرچ می زده و به وبلاگ من رسیده که گفتم فلان کار رو من انجام دادم با طرزی سئوالی و خنده وار گفتند راستی آن ..شعرها چی بود که در وبلاگت نوشتی؟ آن لحظه برای رفتن به شاهرود عجله داشتم و نتوانستم جواب بدهم ولی توی دلم ماند و تا رو در رو روزی جواب این دوست رو ندهم آرام نمی گیرم. آن پروژه انجام شد ، نه تنها بخاطر دوستی حرفی از دستمزد نزدم بلکه نامی هم از من برده نشد و حتی زحماتم به نام دیگری ثبت شد. جالب اینجا بود که چندوقت بعد از طرف همین فرد کاری برایم انجام شد که طبق توافقاتمون قرار بود هزینه ای از من گرفته نشه ولی در قالبی دیگر مبلغ گزاف از من گرفته شد و رابین هود وارانه نصف آن مبلغ رو به کس دیگه ای بخشیدند. دلم کمی از دست این دوستان به اصطلاح صمیمی پر از درد است. شاید ده ها بار کارشان را مفت راه انداختیم و پس از آن هر بار در پاچه من کردند، سر زیر برف کردن چرا، شاید احمق من هستم که پسر مردی هستم که بزرگترین کاسب شهر هست و چند تازه کار … کنند ! در حقیقت من الاغ نبودم، حاضر بودم برای دوستانم هرکاری انجام بدم و به رفاقت طور دیگری نگاه می کردم.
از امروز کسب و کار از رفاقت جدا . والسلام

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

جستجو

این راه کسب درآمد من هم انگار طلسم شده. برای یک جماعت کلاس آموزش درآمدزایی نوین میذارم، برای همه شان جواب می ده ولی خودم درجا می زنم !
این شاید تاوان قدرناشناسی های ۵/۶ سال پیشم باشه و شاید نشانه تا اگر روزی روی روال آمدم خوب قدرش را بدانم.
به شدت نیازمند جرقه ای، فکری، بکر هستم تا بتونم کارها رو روی غلتک بندازم. اینروزها دائما فکر می کنم .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

جایگاه

جای من سبزوار نیست . جای من شاهرودم نیست ، جای من حتی شاید مشهد هم نباشه.
فعلا باید اولین تلاشم برای رسیدن به جایگاه اصلیم باشه !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

ما


منـ و تو خلق شده ایم،
تا عاشق هم باشیم.
عاشق هم بمانیم
و عاشق هم بمیریم ..
و باز هم سیر از هم نشویم … .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

پفک نمکی!

۴ ماه بعد از گیاهخوار شدنم بود که مسافرتی به اصفهان داشتم . اونموقع چون چیزی از گیاهخوارشدنم نگذشته بود خیلی از دوستان فکر می کردن شوخی می کنم که می گم دیگه گوشت نمی خورم.
به اصفهان که رسیدم دوتا از دوستان اینترنتی ام منو برای ناهار به رستوران سنتی ای بردن که جز مواد گوشتی غذایی نداشت. من چیزی سفارش ندادم و از اونجایی که این دوستان اصفهانی ام فکر می کردن از ترس اینکه اونا اصفهانی بازی در نیارن جوجه کباب نمی خورم به زور گوشتهارو چپوندن تو حلقم. اونروز تا شبش بخاطر اینکه عادت خوردن گوشت رو چندماهی می شد ترک کرده بودم تا شبش دلدرد داشتم.
برگشتنی که به شاهرود اومدم چون از خط قرمز یکبار عبور کرده بودم، دیگر خوردن گوشت برایم خیلی عجیب نبود. در همان هفته اول بعد از مسافرت دو سه بار چلومرغ های دانشگاه را خوردم و فقط از خوردن گوشت قرمز اکراه می کردم. حتی یکی دوبار ماهی هم خریدم و تو خونه برای خودم اون بدبختهای فلک زده رو کبابشون کردم !
اون دو سه باری که گوشت مرغ می خوردم، چشمها و راه تنفسم رو می بستم تا بتونم بخورمشون و بوشو نشنوم تا حالت تهوع بهم دست نده، جدا از این حالات عذاب وجدان هم دائم همراه من بود. در اون دوباری هم که ماهی خریدم و سرهاشونو می بریدم آنقدر حس بدی به من دست می داد که العان بعد از ۴ سال در حافظه ام مانده است. می تونم بگم هیچ حس بدی از دوران گوشتخواری پیش از گیاهخوارشدنم رو در ذهن ندارم چون می دونم اون روش بخاطر ناآگاهی ام بود ولی همینکه آگاه شدم و چندماه بعدش دوباره اشتباه کردم، هیچوقت از خاطرم نمی ره.

آن هفته ای که چند مرتبه ای گوشت سفید (مرغ و ماهی) مصرف کردم با تمام حس های بدی که برایم به یادگار گذاشت، یک خوبی هم داشت و آن اینکه بعد از چشیدن مزه تعفن آن غذاها دیگر هیچ وقت هوس خوردن جنازه های کشته شده بدست خودمون رو نکردم و هر بار در جایی ماده غذایی گوشتی رو می بینم می توانم مزه تعفنش را زیر لبم حس کنم.

دیروز رضا (کمیلی) با ممد به خونه ی دانشجویی ما اومده بودند. یک بسته پفک هم آورده بودند که رضا تماموقت پیش بچه ها از مزه خوب پفکه تعریف می کرد. من بعد از وگان شدنم ۱۵ ماه بود که پفک نخورده بودم. یاده هست که همه می گفتن تنها به این خاطر نحیف مانده ام که عوض غذا فقط پفک می خورم ! کلا از بچگی تا همین ۱۵ ماه پیش عاشق پفک و مخصوصا پفکی نمکی مینو بودم ولی بعد از اینکه تصمیم گرفتم وگن شوم از اینهم مانند سایر علایقی که به اشتباه به سراغشان رفته بودم گذشتم ! پاشدم و برعکس تمام اصرار و پافشاری هایم که در غذاهایم نباید حتی یک اپسیلون ماده حیوانی وجود داشته بشد، یه دونه از پفک ها خوردم تا ببینم این مزه معرکه پفک چطوریه . ۱۵ ماه بود که دیگه پفک نخورده بودم و بعد از این مدت اصلا طعم خوشایندی رو از پفک خوردن حس نکردم .

این چنین شد که دیگه هیچوقت هوس پفک خوردن به من دست نخواهد داد !

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

خلوص

اگر تصمیم گرفتیم عاشقی پیشه کنیم، اولین گام خلوصِ .
اگر فکر کردیم می تونیم عاشق باشیم، کنارش کارای دیگه هم بکنیم، فقط خودمونو فریب دادیم.
من که هیچ وقت و هیچ کجا خودم رو فریب نمی دم !

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

حال اسفند ۹۲

یک هفته از شاهرود اومدنم گذشت.
کارآموزی رو که مهندسی نوری با لطفی که بهم داشت، ۲۰ رو بهم داد. سر کارآموزی تجربه ای رو کسب کردم که در زمینه علم و دانش هیچوقت روی حرف و قول آدمهای خرتنبل حساب نکنم. واقعا می تونم بگم از کارآموزی  تو دقیقه ۹۰ تونستم بگذرم. این ترم ۱۰/۱۲ واحد بشتر ندارم ولی هر روز یه کلاس دارم و به همین خاطر مجبورم تمام هفته رو شاهرود بمونم، کلا هم شاید سبب خوبی بشه تا همینجا بمونم و کارهامو بتونم سریعتر انجام بدم و پروژه های باقی مانده درسی رو هم آماده کنم که بعد از این ۱۲۰ روز دیگه بهانه ای برای شاهرود اومدن نداشته باشم !
برعکس تمامی ۳/۴ سال گذشته، اینروزها در شاهرود شرایط کاملا متعادلی دارم، شاید دلیلش این باشه که دیگه خلا ای رو در خودم نمی بینم و دیگه ۱۰۰% وقت و ذهنم معطوف داشته هامه. در اواسط همین هفته تصمیم دارم مسافرت یک روزه ی کاری ای رو به تهران داشته باشم و پس از برگشت به شاهرود تا نزدیکیهای عید فرصتی برای سبزوار رفتن ندارم. قبل اینکه بیام شاهرود پدر و مادر مکه بودند و همینکه اومدن من عازم شاهرود شدم . پدر هم که اومدنی مریض شده بود و همینا باعث شدن خیلی دلتنگشون باشم. با همه این اوصاف اینروزها رو دوست دارم، کاش تمام روزهای زندگیم همینقدر متعادل و رو روال باشه .

0
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب

تبریک

تو عشق و عاشقی انتظار دارم که همه چیو بذاریم برای همدیگه .
زندگی مون بشه برای نفس دادن به همدیگه.
شادی مون بشه شادی دادن به همدیگه و غصه مون بشه فقط همدیگه!
ولی مثلا در مورد خودم هیچوقت انتظار این رو نداشتم و ندارم که یه وقت معشوقه بخواد مثه من گیاهخوار بشه .
خیلی ها می گن case مورد نظر ما وجود نداره و در خیلی از موارد سخت گیری می کنند. واقعا لازم نیست همه چیز رو همون اول بخوایم، کمی باید از خودمون بگذریم تا معشوقه هم یاد بگیره از خودش بگذره تا بتونیم با همدیگه یکی بشیم. وگرنه که هیچ دونفری در غیر اینصورت نمی تونن برای همیشه همو دوست داشته باشن.
گیاهخواری برای من بزرگترین اصل زندگیمه و تمام کسانی که به خاطر من به حرمت حیات حیوانات احترام می گذارند، انگار احترام من رو دارند و من همیشه سپاسگذار این انسانها هستم. گیاهخواری در ذات خیلی از انسانهاست، خیلی ها بارها و بارها با انسانهای گیاهخوار در ارتباط بوده ند و در این زمینه هیچ نکته جالبی رو ندیده اند که بخوان قدم در این راه بذارند ولی آدمهای دیگه ای مثه من هستند که با اولین مرتبه شنیدن اسم گیاهخواری، گیاهخوار می شن.
و اما تو! اگر گیاهخوار شدی، به خاطر من و حرفهای من نیست. چیزی در وجود توست که می خواهد روحت را از درد و رنج رهایی دهد و صلحی پایدار را به جهانیان و همنوعانمان هدیه دهد. اینکه به این راه آمدی یعنی درد را می فهمی، بی رحمی هایی که می شود را درک می کنی، دربند کشیده شدن آن زبان بسته ها را ناپسند می شماری، سلاخ خانه ها را از پشت دیوارهای چرکینه شان می بینی و جنگ و خونریزی های آینده ی آدمها را پیش بینی می کنی. این که به این راه آمدی بدون شک پر رنگ ترین نقطه زندگی ات را ساخته ای و تولدی نو برای خود رقم زده ای.
استوار باشی و شادمان از یک زندگی خالی از رنج ..

+1
0
  
ارسال دیدگاه - امتیاز دادن به مطلب
Page 1 of 281234567891020نوشته بعدیمLast »